
What Happened Was...؛ دو نفر، دو نقش، یک شبِ بیپناه
صفحهٔ فیلم و هشدارهای محتوایی ←زمان مطالعه: حدود ۶ دقیقه۰ بازدید
اگه میدونستم که آقای Tom Noonan کارگردانی هم کرده، زودتر به سراغ فیلم What Happened Was... (۱۹۹۴) میرفتم. بعد از تماشای چند دقیقۀ اول این فیلم حدس زدم که احتمالا بر اساس نمایشنامهای چیزی ساخته شده و حدسم درست بود؛ این فیلم بر اساس نمایشنامهای تحت همین عنوان نوشتۀ خود آقای Noonan ساخته و پرداخته شده. What Happened Was... فیلمی جذاب با سینماتوگرافی عالی و بازیهای معرکۀ Karen Sillas و خود Noonanه که پیچیدگی درونی آدمها رو به خوبی هر چه تمامتر به تصویر میکشه. این فیلم مستقل دیالوگمحور به اولین قرار عاشقانۀ دو همکار میپردازه.
ولی فیلم صرفا دو نفر رو نشون نمیده که برای اولین بار دارن همدیگه رو میشناسن. بیشتر از هر چیزی، دو آدم رو میبینیم که دارن تلاش میکنن نسخۀ قابلقبولتر، جذابتر و کمتنهاتری از خودشون رو به طرف مقابل ارائه بدن. انگار هر دو از همون لحظۀ اول وارد یه اجرای دو نفره شدن؛ اجرایی که هیچکدوم متنش رو بلد نیست. مدام دیالوگهاش رو گم میکنن و هر بار با یه دروغ کوچیک، سکوت ناجور یا لبخند مصنوعی سعی میکنن خودشون رو نجات بدن.

نمایشنامهایبودن فیلم هم فقط توی دیالوگمحور بودنش خلاصه نمیشه. بخش زیادی از جذابیتش از این میاد که Noonan اجازه نمیده با کاتهای پیاپی، تغییر لوکیشن یا اتفاقات بیرونی از موقعیت فرار کنیم. ما هم مثل Jackie و Michael توی همون آپارتمان گیر افتادیم و مجبوریم هر مکث، هر نگاه و هر تلاشی برای عوض کردن موضوع صحبت رو ببینیم. همین باعث میشه یه قرار نسبتا معمولی، کمکم حس یه بازجویی احساسی پیدا کنه.
کل یک ساعت و نیم زمان فیلم در آپارتمان شخصیت زن فیلم، Jackie، با دیوارهایی آبیرنگ میگذره. میدونیم که آبی نماد غم و تنهاییه. اما Jackie که از این وضعیت خسته شده، لباسی قرمزرنگ به تن کرده و منتظر همکار بالادستیش یعنی Michaelه. آقای Noonan برای تأکید بر حس درونی Jackie در گوشهای از آپارتمان با رنگ آبی، پارچهای قرمز قرار داده؛ اشاره به درون غمگین Jackie با وجود تظاهرش به شاد بودن. رنگ قرمز علاوه بر شادی نماد کششهای جنسی هم هست. در طول فیلم بارها میبینیم که Jackie برای جلب توجه Michael دست به دامن زیباییهای ظاهری و تحریکآمیزش میشه. Jackie همکار مسنتر از خودش رو بالاتر، پختهتر و مقبولتر از خودش میبینه، برای همین مدام به دنبال گرفتن تأیید Michaelه.

اما آبی و قرمز فیلم صرفا نمادهای ساده و کتابی نیستن که بشه راحت براشون معنی تعیین کرد. آبیِ آپارتمان در عین اینکه خانۀ Jackie رو سرد و تنها نشون میده، حس امنیت هم داره؛ جایی که Jackie توش صاحب اختیاره و میتونه Michael رو به دنیای خودش دعوت کنه. در عوض قرمزِ لباسش، با اینکه قرار بوده نشونهای از شور، جذابیت و بیرونزدن از انزوا باشه، یه جور حالت دفاعی هم پیدا میکنه. انگار Jackie قبل از اینکه Michael وارد خونه بشه، تصمیم گرفته نقش زنی رو بازی کنه که از خودش مطمئنه، خوشحاله و کاملا میدونه از این قرار چی میخواد. ولی هر چی فیلم جلوتر میره، بیشتر میفهمیم که پشت این ظاهر حسابشده، اضطراب و احتیاج به دوستداشتهشدن پنهان شده.
Michael هم از این بازی بیرون نیست. شاید اولش به خاطر سن بیشتر، جایگاه کاری و ظاهر آرامش، مسلطتر به نظر بیاد؛ ولی خیلی زود میفهمیم بخش بزرگی از این پختگی فقط یک نقش دیگهس. او هم مثل Jackie احتیاج داره خاص، باهوش و مهم دیده بشه. تفاوتشون فقط اینه که Jackie برای جلب توجه بیشتر به ظاهر و بدنش تکیه میکنه و Michael به دانایی، تجربه و تصویری که از خودش به عنوان مردی مرموز و اهل فکر ساخته. یکی میخواد دوستداشتنی به نظر برسه و اون یکی میخواد تحسینبرانگیز.
در جایی از فیلم برای اینکه هندونۀ زیر بغل Michael که مدام پُز داستانهای علمیش رو میده بذاره، میگه: «اینکه مدام یه چیزی توی دفترچت یادداشت میکنی، باعث شده که فکر کنم نویسندهای و داری روی یه کتاب کار میکنی. این باعث شده که جذبت بشم.» Michael هم که حسابی خوشش اومده میگه که «آره ولی این یه رازه و نمیخواد کسی بدونه.» ولی وقتی Michael میفهمه که Jackie یکی دو تا کتاب نوشته و حتی به مرحلۀ چاپ هم رسیده، بهم میریزه. این میشه که برخلاف میلش به موندن در کنار Jackie تظاهر کنه که نمیدونسته این یه قرار عاشقونهس و باید بره تا به کارهای مربوط به کتابش برسه؛ کتابی که اصلا وجود نداشته!
این شاید بامزهترین و در عین حال تلخترین قسمت فیلم باشه. Michael تا وقتی فکر میکنه Jackie مخاطب داستان ساختگی اوئه، از مرموز و نویسنده به نظر رسیدن کیف میکنه. ولی همین که میفهمه Jackie واقعا کاری رو انجام داده که او فقط ادای انجام دادنش رو درمیاره، تمام اعتمادبهنفسش فرو میریزه. برای Michael مسئله فقط این نیست که Jackie دروغش رو فهمیده؛ مسئله اینه که زنی که او قرار بوده تحت تأثیرش قرار بده، از خودش واقعیتر، باتجربهتر و موفقتره.
برای همین فرار Michael از آپارتمان رو نمیشه فقط به حساب ترس از صمیمیت گذاشت. او از لحظهای فرار میکنه که دیگه نمیتونه روایت دلخواهش از خودش رو کنترل کنه. تا پیش از اون، دفترچه و کتاب خیالیاش بهش اجازه میداد نقشی رو بازی کنه که شاید همیشه آرزوش رو داشته؛ یک مرد اهل فکر، مرموز و دستنیافتنی. اما Jackie ناخواسته اون نقش رو ازش میگیره، چون خودش واقعا نویسندهس و احتیاجی به تظاهر کردن نداره.
از طرف دیگه، Jackie هم با اینکه در این موقعیت ظاهرا برندهس، به پیروزی خاصی نمیرسه. او بالاخره میفهمه Michael اون کسی نیست که فکر میکرده، ولی این آگاهی تنهاییش رو حل نمیکنه. شاید همین باعث میشه پایان فیلم تلختر از چیزی باشه که در نگاه اول به نظر میاد: نه Jackie آدمی رو پیدا کرده که واقعا میتونه کنارش خودش باشه و نه Michael تونسته از پشت نقشها و دروغهاش بیرون بیاد.
این فیلم باعث شد تا به این فکر کنم که ما آدمها چقدر پیچیده و عجیبیم؛ چقدر در تقابل زن و مرد با تمام تفاوتهامون جالبیم. ای کاش هر فردی میتونست اول خودش رو بشناسه و بعد قبول کنه که قرار نیست جنس مخالفش همون تفکرات، باورها، منطق و توقعاتی که اون داره رو داشته باشه.
شاید مشکل Jackie و Michael هم دقیقا از همینجا میاد. هیچکدوم واقعا دنبال شناختن طرف مقابل نیستن؛ هر دو دنبال کسی میگردن که بتونه تصویر دلخواهشون از خودشون رو تأیید کنه. Jackie میخواد Michael بهش ثابت کنه که جذابه، ارزش دوستداشتن داره و از تنهایی بیرون اومده. Michael هم میخواد Jackie باور کنه که مردی باهوش، پیچیده و خاصه. وقتی این تأییدها به دست نمیاد، هر دو به جای صادقتر شدن، بیشتر پشت نقشهایی که ساختن پنهان میشن.
What Happened Was... با وجود فضای محدود و داستان به ظاهر سادهاش، فیلمیه که یادآوری میکنه نزدیک شدن به یک آدم جدید، فقط قرار گرفتن دو نفر کنار هم نیست. هر رابطهای با کلی خاطره، ترس، کمبود، توقع و نقشی که از قبل برای خودمون ساختیم شروع میشه. شاید به همین خاطره که یک قرار عاشقانه میتونه همزمان خندهدار، جذاب، آزاردهنده و غمانگیز باشه.




کامنتها ۰
برای مشارکت وارد شو.
هنوز کامنتی نیست. اولین نفر باش.