
Vertigo، عشق در سایۀ سقوط
صفحهٔ فیلم و هشدارهای محتوایی ←زمان مطالعه: حدود ۱۳ دقیقه۱ بازدید
فیلم Vertigo (١٩۵٨) یک تریلر عالی به کارگردانی آقای Alfred Hitchcockه که در سال ٢٠١٢ با کنار زدن Citizen Kane (١٩۴١) تونست عنوان "بهترین فیلم تمام دوران" از نظر آرای منتقدینِ مجلۀ معتبر Sight & Sound رو از آن خودش کنه. این محبوبیت بین مخاطبین و منتقدین بعد از گذشت بیش از شش دهه از تولیدش بخاطر ارتباطیه که داستان فیلم بین اونچه که ازش میترسیم و چیزی که آرزوش رو داریم برقرار میکنه (بعدتر بیشتر توضیحش میدم).
علاوه بر سرگیجه و ترس از ارتفاعِ Scottie (کاراکتر اصلی داستان) که عنوان فیلم بهش اشاره داره، Vertigo به وجوه روانی دیگه مثل شیفتگی افراطی به "معشوق" و "مرگ" هم میپردازه و با استفاده از plot twist (گردش ناگهانی داستانی)، زومهای dolly* و پایانبندیش که چون حلقهای بیننده رو به ابتدای داستان پرت میکنه، به خوبی از پس القای اون در مخاطب براومده.
* زوم dolly (یا Hitchcock shot یا Vertigo shot) زمانی اتفاق میفته که دوربین در حین زوم کردن بر روی سوژه بهش نزدیک یا ازش دور میشه. بسته به جهت حرکت دوربین، این زوم باعث میشه که پسزمینۀ سوژه به ناگهان بزرگ بشه و سوژه رو تحت فشار قرار بده یا سوژه افزایش اندازه بده و از پسزمینه جدا بشه. این ابتکار که اولین بار توسط آقای Irmin Roberts، سینماتوگرافر فیلم Vertigo صورت گرفت در فیلمهای بزرگی چون Jaws (١٩٧۵)، Raging Bull (١٩٨٠)، Goodfellas (١٩٩٠) و سهگانۀ The Lord of the Rings (٢٠٠١-٢٠٠٣) به کار برده شده (در هایلایت "تکنیکها" میتونید بیشتر راجع به این تکنیک و تکنیکهای دیگۀ سینمایی بخونید).
در ابتدای فیلم یکی از دوستان Scottie به نام Gavin Elster ازش میخواد تا همسرش (Madeleine) رو تعقیب کنه. پس از همون ابتدا، Scottie به جای برقراری ارتباط با Madeleine، او رو از دور زیر نظر میگیره و ارتباطی نظربازانه شکل میگیره. وقتی Scottie زاغ سیاه Madeleine رو چوب میزنه، رنگهای روشن و فکوسِ محو و ملایم تصویر، حالتی خیالگونه به صحنه میده؛ انگار Scottie به تماشای چیزی غیرواقعی نشسته. Madeleine مکررا برای تماشای تابلوی پُرتره مادرِ مادربزرگش (Carlotta) به نگارخانه میره و Scottie هم از دور بهش زل میزنه. دقت کردید چی شد؟ نگاه Madeleine به تصویر نقاشی شدۀ جدش (که مشخصا یک نقاشیه و نه خود جدش) در موازات نگاه Scottie به Madeleine، این رو به مخاطب القا میکنه که این شخصی که در لباس و شمایل Madeleineه شاید خود واقعی او نباشه. بعدا میفهمیم که این در واقع زنی به نام Judyه که توسط Gavin اجیر شده تا با تظاهر به Madeleine بودن، Scottie رو فریب بده و قتل Madeleine واقعی رو به صورت خودکشی با پرش از ناقوسخانهٔ صومعهای نشون بده. ذهن Scottie در تمام مدت فیلم با یادآوری لحظۀ خودکشی ساختگی Madeleine درگیره. این درصورتیه که او در واقعیت شاهد سقوط جنازۀ از پیشتر کشته شدۀ Madeleine واقعی از ناقوسخانه بوده. بعد از بو بردن به واقعیت، Scottie برای درک بیشتر ماجرا و باز کردن مشت Judy سعی در بازسازی این خودکشی صحنهسازی شده میکنه. پس علیرغم ترسش از ارتفاع، به همراه Judy از راهپلههای ناقوسخانه بالا میره. اما وقتی به بیگناهی Judy پی میبره و او رو میبوسه، با سر رسیدن غیرمنتظرۀ یکی از مادران مقدس صومعه، Judy میترسه و به پایین پرت میشه و مرگ ساختگی Madeleine حقیقی رو این بار بصورت فاجعهآمیز و واقعی تکرار میکنه. این پایانبندی، داستان رو مثل یک حلقه به ابتدای خودش وصل میکنه؛ وقتی ماهها پیش در یک تعقیب و گریز Scottie روی پشتبوم خونهای لیز میخوره و از لبۀ بوم معلق میشه و همکار پلیسش که قصد کمک کردن بهش رو داره از بالا به پایین سقوط میکنه و میمیره. این باعث میشه که Scottie خودش رو مسبب مرگ پلیس بدونه.

برگردیم به ابتدای فیلم و زمانی که Madeleine دروغین با تظاهر به خودکشی به داخل رودخونۀ San Francisco Bay میپره؛ Scottie بعد از "نجات دادن"ش، او رو به خونۀ خودش میبره، لباسهاش رو عوض میکنه و روی تخت میذارتش تا استراحت کنه. وقتی Madeleine به هوش میاد، به جای شوکه شدن از اینکه اونجا چیکار میکنه و این یارو کیه، از Scottie تشکر میکنه. اینجاست که متوجه میشیم که به جای یک داستان قهرمانانه با نقش اولیِ Scottie، با یک داستانِ "دوشیزۀ درمانده" (damsel in distress: نوعی داستانپردازیه که در اون یک خانم زیبارو ولی "ضعیف" در معرض خطر قرار میگیره و یک یا چند مرد "قوی" به هر دلیلی که میتونه بدست آوردن عشقش باشه یا حتی شهوت، به کمکش میشتابن) با نقش اولیِ Judy طرفیم. پس Scottie به خیال اینکه با باسن به داخل ظرف عسل افتاده به کمکش خیز برداشته. Scottie دوست داره مردی شجاع و خواستنی قلمداد بشه و Madeleine (یا همون Judy) این خواسته رو براش برآورده میکنه. اگه از زاویۀ دیگه بهش نگاه کنیم Madeleine در واقع آنیمای Scottieه (Anima رو به تفصیل در ویدئوی فیلم کوتاه Anima که از کانال تلگرامی چشم_سوم میتونید دانلود کنید توضیح دادم / اینجا فقط بدونید که Anima ضمیر ناخودآگاه زنانۀ آقایونه؛ همون صفات زنانهای که یک مرد به خاطر نُرمهای اجتماعی سعی در مخفی و یا حتی سرکوب کردنشون در خودش میکنه). Madeleine همون زن ایدهآل Scottieه و وقتی که "مثلا" میمیره، Scottie حس میکنه که بخش مهمی از درون ناخودآگاه خودش رو از دست داده. مشخصه که Scottie عاشق Madeleine شده و هیچ حسی نسبت به زنان "واقعی"ای که سر راهش قرار میگیرن نداره. مثلا هیچ جذابیتی در نامزد سابقش (Midge) که زنی شاغل و مستقله نمیبینه. شاید چون Midge مثل Madeleine مرموز و ناشناخته نیست و نرمال بودنش باعث میشه تا Scottie او رو با وجود تفاوت سنی زیادشون بیشتر در شمایل یک مادر ببینه تا معشوقه. آقای Danny Peary در کتاب Cult Crime Movies (٢٠١۴) میگه "در این فیلم آقای Hitchcock سعی داره تا بگه وقتی به مردهای ضعیف قدرت انتخاب بدی، اونها زنهای بینوا رو به مستقلها، مرموزها رو به صاف و صادقها و سکسیها رو به سادهها، دستنیافتنیها رو به دمدستیها و رویاییها رو به واقعیها ترجیح میدن". حتی وقتی بعدتر Scottie با Judy مواجه میشه، علاقۀ چندانی به کشف روحیات و خصوصیاتش نشون نمیده. رنگهای سادۀ لباسها، رنگ پلاتینیومی مو و آرایش طبیعی Madeleine باعث میشه تا Scottie بتونه انعکاس خودش رو در او ببینه (همون قضیۀ آنما) ولی Judy با اون لباسهای رنگ روشن و آرایش غلیظش حس استقلال و فردیت قویتری رو القا میکنه. برای همینه که Scottie سعی میکنه با ملایم و سبک کردن ظاهر Judy، او رو تبدیل به Madeleine کنه تا نسبت بهش حسی پیدا کنه. این جالبه که Scottie همۀ این کارها رو به تنهایی انجام نمیده و Judy هم کمکش میکنه. با این کار Vertigo در صدد اینه که نشون بده خانمها حاضرن برای ارضای احتیاجات فیزیکی یا جنسی آقایون حتی خودشون رو هم تغییر بدن (امیدوارم فمنیستهای افراطی به من حملهور نشن چون این پیامیه که این فیلم بیش از ۶٠ سال پیش میخواسته به مخاطب اون زمان برسونه، هرچند همچنان بعضی خانمها و البته آقایون چنین تمایلاتی دارن). درسته که Judy در ابتدا حس جالبی نسبت به این تغییرات نداره، ولی در ادامه بهشون تن میده چون میخواد Scottie دوستش داشته باشه. فیلم نشون میده که پروسه تسلط مرد بر زن و تغییر دادنش حتی با وجود تمایل زن به انجام چنین کاری، میتونه حس استقلال و فردگرایی او رو نابود کنه. البته که این پروسه یادآور خُلقیات جناب Hitchcock و برخوردش با بازیگرهای خانم فیلمهاش هم هست. ایشون به دقت و ظرافت در اصول کارگردانی و انتخاب بازیگرهای بلوند، خوش استیل و سرد مشهور هستن و برخورد Scottie با Judy انعکاسی جالب از برخورد این کارگردان با بازیگرهاشه.

کاراکتر Judy زنی عاشقپیشهس و خیلی "شکسته"تر از اونیه که بخواد مثل یک خانم معقول، مغرور و باوقار برخورد کنه. به هر حال پیشتر با قاتل زن دیگهای همدستی کرده و وجدانش در هم شکسته. صحنۀ آخر فیلم و به پایین پرت شدنش از ناقوسخانه، سقوط این کاراکتر از درجات کمال و احترام رو به صورت استعاری به تصویر میکشه. البته Judy تنها زن "سقوط کرده"ی فیلم نیست و Carlotta (مادر مادربزرگ Madeleine) هم که همسرش طردش میکنه و فرزندش رو ازش میگیره و باعث میشه تا در تنهایی خودش رو بکشه هم زنی "شکسته"س. در انتهای فیلم Judy با بستن گردنبند Carlotta به گردنش به شکلی استعاری خودش رو بهش مرتبط میکنه. این دقیقا همون لحظهایه که Scottie متوجه میشه که تمام مدت این Judy بوده که خودش رو به جای Madeleine جا میزده. اینکه Judy و Carlotta و Madeleine مستقیم یا غیرمستقیم توسط مردها کشته شدن و نکاتی که پیشتر بهشون اشاره شد، پیامآور خرابگر و کشنده بودن حس سلطهگری مردانهس و اینکه زنِ "سقوط کرده" در واقع "قربانی" چنین رفتاریه. مادر مقدسی هم که به طور ناگهانی از تاریکی ناقوسخانه بیرون میاد و باعث ترسیدن Judy و سقوطش میشه میتونه نماد عفت و مذهب باشه که امنیت چنین زن آسیبپذیری رو مورد تهدید قرار داده.

از اینجا به بعد ماجرا کمی عجیب میشه اما با صبر و حوصله ادامۀ مطلب رو بخونید. ترس از ارتفاع یا آکروفوبیا گاهی به ترسی اطلاق میشه که ما رو وسوسه به پریدن و کشته شدن میکنه. به عبارتی به طور ناخودآگاه چیزی رو میخوایم که خیلی ازش وحشت داریم. ترس از ارتفاع Scottie نماد گیرافتادن اون بین میل به زندگی و آرزوی مرگه. Vertigo این حس رو در مخاطب القا میکنه که شاید چیزی که عشق مینامیم همون آرزوی مرگ باشه. شاید دلیل کشش Scottie به Madeleine (منظور Judy در یکسوم ابتدایی فیلمه) اشتیاق کاراکترِ زن به مرگ باشه. Madeleine هم همون کشش و علاقۀ مرموز به پریدن و سقوط کردن رو حس میکنه. اصلا Madeleine (که به ادعای Gavin روح Carlotta تسخیرش کرده) شاید شکل کالبد یافتۀ مرگ باشه. پس شاید اشتیاق Scottie نسبت به Madeleine در واقع اشتیاقش به مرگ باشه. آقای Hitchcock از رنگ سبز برای نشون دادن هالۀ مرگ در اطراف Madeleine و Judy استفاده کرده. وقتی Scottie و Madeleine وارد جنگل انبوه و سبزِ Sequoia میشن، Scottie میگه که درخت sequoia همیشه سبزه و زندگیِ جاویدان داره. ولی این جاویدان موندن شاید اشاره به همیشگی بودن روح و موقتی بودن جسم داشته باشه. اولین باری که Scottie در رستوران Madeleine قلابی رو میبینه، شنلی سبز رنگ به تن داره و بعدتر او رو در حال روندن ماشینی سبز میبینیم. Judy هم وقتی اولین بار توسط Scottie در خیابون دیده میشه، مانتویی سبز رنگ پوشیده و چراغهای سبز هتلی که در اون اقامت داره اتاقش رو به شکل مرموزی سبز رنگ کرده. وقتی که Judy برای Scottie ظاهرش رو به شکل Madeleine درمیاره، در طول اتاق قدم میزنه و روبروی دری سبز رنگ قرار میگیره و ظاهرش شبهگونه میشه. بعد روبروی پردهای سبز رنگ همدیگه رو میبوسن که این صحنه میتونه نمایشگر تبدیل Judy (به عنوان فردی زنده) به جسد مُردۀ Madeleine باشه که Scottie در اون روح دمیده. آقای Hitchcock در گفتگویی که با آقای François Truffaut در مورد این صحنه داشته میگه که این صحنه راجع به اشتیاق برای دوست داشتن چیزی مُردهس؛ "شما با مردی طرف هستید که تصویری جنسی از یک زن ساخته که نمیتونه باهاش بخوابه پس باید به چیزی که بتونه باهاش به تختخواب بره تبدیلش کنه... یا به شکلی استعاری اگه بهش نگاه کنیم او دچار نکروفیلیا (مُردهبازی/مُردهخواهی/مُردهبارگی/ارضای میل جنسی، از طریق تماس جنسی با جسد مردگان)ست. اینکه کاراکتر زن موهاش رو بلوند میکنه ولی [مثل Madeleine] پشت سرش جمعشون نمیکنه، به این معنیه که لباسهاش رو درآورده ولی هنوز شورتش پاشه". پس زمانی که Scottie عاشق Judy میشه در واقع همون موقعیه که هویت واقعیش رو "میکشه"، Judy تسلیم اونچه او میخواد میشه و تبدیل به شبح میشه".

تِم Vertigo شامل بازگشت به گذشته و خاطراته و کاراکتر Scottie در واقع تجسم یافتۀ ایدۀ "بازگشت ابدی" فرویده؛ همون تمایل به تکرار، یادآوری و کابوس دیدنهای مدام حوادث مهیب زندگی بعد از اتفاق افتادنشون. وقتی که مامور پلیس در اولین صحنۀ فیلم از پشتبوم به پایین میفته، Scottie از جایی که آویزون شده به پایین و جایی که پلیس نقش بر زمین شده نگاه میکنه. اگر دقت کنید دست و پاهای پلیس شکلی مارپیچ (卐) طور به خودشون گرفتن. این تجربۀ مهیب و تراماتیک تا انتهای فیلم دست از سر Scottie بر نمیداره؛ در هر چیزی که نگاه میکنه مارپیچ و گودال میبینه و صحنۀ کشته شدن پلیس، تجربۀ آویزون بودن از پشتبوم و ترس از افتادن رو به یاد میاره. در نگارخانه متوجه مدل موی مارپیچیِ Madeleine و Carlotta میشه. وقتی از پلکان ناقوسخانه بالا میره متوجه مارپیچ پلکان، ارتفاع بلند و عمق پشت سرش میشه. کابوسی هم که از قبر Carlotta میبینه، انعکاسیه از ترسی که نسبت به افتادن در اعماق داره. فیلم هیچ راه حلی برای مواجهه با این ترسها و دردسرهایی که از گذشته گریبانگیر آدم میشه نمیده. در قسمت ابتدایی فیلم، Midge تنها راه علاج ترس از ارتفاع Scottie رو مواجهه با یک حادثۀ مهیب دیگه اعلام میکنه. پس بالا رفتن از پلکان ناقوسخانه در انتهای فیلم، در واقع تلاش Scottie برای بازسازی تراماییه که در اول فیلم تجربه کرده. به نظر میاد که این کار Scottie واقعا اثربخش بوده و ترس از ارتفاعش درمان میشه، اما به چه قیمتی؟ Judy قربانی میشه و Scottie هم به شکلی شبیه Elster که زنش رو کشت میشه. پس الزاما مواجهه با ترسهامون راه حل اساسی برای خلاص شدن از شر علتهای روانشناختی اونها نیست و شاید بهتر باشه به جای از میون برداشتن مشکلات ظاهری اول این عوامل رو بشناسیم و درک کنیم. در آخرین صحنه از فیلم، Scottie خودش رو در موقعیتی مشابه با اونچه در اول فیلم درگیرش بود پیدا میکنه و از ارتفاعی بلند به جسد فردی روی زمین زل میزنه. شاید چون هیچوقت اعماق وجود خودش رو کنکاش نکرده، نمیتونه از این حلقۀ تکرار شونده رهایی پیدا کنه.
علاوه بر رنگ سبز که در بالا توضیح داده شد، رنگ قرمز هم دارای معانی مهمی در این فیلمه. رنگ قرمز موکت، میز و صندلیهای اتاق کار Gavin نماد خون، مرگ، هشدار و خطره. رنگ کاغذ دیواری رستورانی که در اون Scottie برای اولین بار Judy رو در شمایل Madeleine میبینه و در خونۀ Madeleine هر دو قرمز هستن که علاوه بر مفاهیم بالا، القا کنندۀ عشق و شهوته. دسته گل که بارها در فیلم به چشم میخوره، میتونه نماد کاراکتر Madeleine باشه. مثلا در تابلوی نقاشی و در دست Carlotta دیده میشه که به شکلی به ارتباط خویشاوندی و تشابه سرنوشتشون اشاره داره. بعدتر Judy پیش از پریدن به داخل رودخونه، دستهگلی که مشابه دستهگل داخل تابلوئه رو پرپر میَکنه و به داخل آب میریزه که اشاره به از دست رفتن Madeleine داره. در کابوس Scottie هم دستهگلی رنگارنگ به برگهای سبز تبدیل میشه که باز هم اشارهای به کشته شدن Madeleine و تبدیل Judy بهش داره.

بعضیها معتقدن که Vertigo رفرنسیه به افسانۀ یونانی Orpheus و همسرش (Eurydice). به طور خلاصه، Orpheus برای زنده کردن Eurydice (که بخاطر مارگزیدگی جونش رو از دست داده بوده) به دنیای مردگان میره و از Hades و Persephone اجازه میگیره تا به شرط نگاه نکردن به عقب در مسیر برگشتش به دنیای زندگان، Eurydice رو به زندگی برگردونه. ولی متاسفانه درست در دروازۀ دنیای مردگان به عقب نگاه میکنه و Eurydice که پشت او حرکت میکرده در چشم برهمزدنی در هوا ناپدید میشه.




کامنتها ۰
برای مشارکت وارد شو.
هنوز کامنتی نیست. اولین نفر باش.