رفتن به محتوای اصلی

زمان مطالعه: حدود ۵ دقیقه۰ بازدید

فیلم The Promised Land (٢٠٢٣) بعد از Riders of Justice (٢٠٢٠)، دومین فیلمی بود که به نویسندگی و کارگردانی آقای Nikolaj Arcel دیدم. شاید براتون جالب باشه که بدونید ایشون فیلمنامه نویس فیلم The Girl with the Dragon Tattoo (٢٠٠٩) هم هستن. این رو گفتم که بدونید نویسندۀ خوبی هستن. به هر حال، The Promised Land با عنوان اصلی دانمارکی "حرامزاده" بر اساس رُمان The Captain and Ann Barbara (٢٠٢٢) به قلم خانم Ida Jesseb ساخته شده و در اون جناب آقای Mads Mikkelsen در نقش Ludvig von Kahlen، پسر نامشروع یه نجیب‌زاده، ظاهر شده. این کاراکتر به گفتۀ فیلم شخصیتی تاریخی در قرن ١٨م دانمارک بوده، ولی هر چی اینترنت رو شخم زدم به جز یه صفحۀ ویکی‌پدیا که اطلاعات چندانی‌ هم توش نبود و فقط به سه زبون دانمارکی، ایتالیایی و ترکی ترجمه شده بود، چیز دیگه‌ای ازش دستگیرم نشد. احتمالا ایشون جزو اولین افرادی بوده که در دانمارک تونسته در مناطق بایر دانمارک چیزی بکارد و رونق اقتصادی درست کنه و کاراکتری که در فیلم شاهدش هستیم، نسخه‌ای پَر و بال داده شده از شخصیت اصلیه. بگذریم، The Promised Land داستان سرشاخ شدن این کاپیتان بازنشستۀ ارتش با Fredrich De Schinkel، اشراف زاده‌ای مغرور، ظالم و بی‌رحم، سر مالکیت و حق برداشت از یک سری زمین لم‌یزرع در Jutlandه. Ludvig از شاه دانمارک مجوز زراعت به روی زمین‌های بایر ولی محبوب شاه رو در ازای عنوانی اشرافی و جایی برای زندگی کردن می‌گیره ولی De Schinkel که از نظرم منفورترین villain (آدم‌بَده) سینمای سال ٢٠٢٣س، مدام اون رو تحت فشار می‌ذاره تا مالکیتش روی زمین رو به رسمیت بشناسه و اون رو در سود برداشتش سهیم کنه.

تو جشنواره فیلم ونیز

فردریک د شینکل در عمارتش
فردریک دِ شینکل در مهمانیِ عمارتش؛ تجسمِ قدرتی که زمین را قلمروِ سلطه می‌بیند.
، یه خبرنگار از آقایون Mikkelsen و Arcel درباره "کمبود تنوع نژادی" تو فیلم پرسید و گفت که این موضوع ممکنه شانسشون رو برای نامزدی بهترین فیلم تو اسکار کم کنه: "این فیلم یه اثر کاملاً نوردیکه، هم از نظر بازیگرا و هم تولید. پس می‌شه گفت یه کمبود تنوع داره، درسته؟ مخصوصاً حالا که تو هالیوود قوانین جدیدی مطرح شده..." Mikkelsen وسط حرف خبرنگار پرید و گفت: "داری چی می‌گی؟ این اولین سوالته؟"

خبرنگار ادامه داد: "آره، اولین سوالم همینه. اون طرف اقیانوس، برای رقابت تو بخش بهترین فیلم یه سری قوانین مربوط به تنوع نژادی هست، چیزی که معادل همین جشنواره محسوب می‌شه. تا جایی که من می‌بینم، فیلم شما با این بازیگرها اون استانداردها رو رعایت نکرده. فقط کنجکاوم بدونم که دلیل عدم موفقیت احتمالی فیلمتون تو اسکار آیا صرفاً کمبود تنوعه‌شه یا دلایل هنری داره. نگرانش نیستین؟" Mikkelsen هم سریع جواب داد: "تو نگرانشی؟ جدی می‌گم، چون داری ما رو تو موقعیت سختی می‌ذاری، پس خودت جواب بده."

بعد کارگردان وارد بحث شد

مدس میکلسن و نیکولای آرسل در نشست خبری
مدس میکلسن و نیکولای آرسل در نشست خبریِ فیلم؛ همان گفت‌وگویی که متن نقد به آن ارجاع می‌دهد.
و توضیح داد که فیلم یه شخصیت غیرسفیدپوست هم داره و گفت: "اول از همه، داستان فیلم تو دانمارک قرن هجدهم اتفاق می‌افته. ما یه خط داستانی مهم داریم درباره یه دختر رنگین‌پوست که مورد نژادپرستی قرار می‌گیره. اون زمان تو دانمارک آدم‌های رنگین‌پوست خیلی کم بودن… تقریباً اصلا نبودن. احتمالاً اون موقع، این دختر تنها فرد غیرسفیدپوست تو کل کشور بوده. به نظرم عجیب می‌شد اگه تنوع نژادیش رو بیشتر می‌کردیم. این فقط یه واقعیت تاریخیه‌؛ اون زمان همین‌جوری بوده."

بگذریم... این فیلم

خانه و زمین های یوتلند در The Promised Land
خانه و زمین‌های یوتلند؛ چشم‌اندازی از دشتِ خشن و رویای رام‌کردنِ آن.
یه جورایی من رو یاد Braveheart (١٩٩۵) هم می‌ندازه، یه اثر وسترن (کابویی) دانمارکیه! تمام المان‌های یه فیلم وسترن رو داره؛ یه آنتی‌هیرو (در مورد antihero به تفصیل تو اپیزود Taxi Driver پادکست چشم سوم صحبت کردم) با خصوصیات اخلاقی و فکری پیچیده که به تنهایی در تلاشه تا به هر قیمتی، حتی با توسل به خشونت، منطقه‌ای باز با آب و هوای خشن رو برای زندگی بشری رام کنه و از زمین و مردمش در مقابل آدم‌بَده‌ای از جنس قدرت دفاع کنه. سینماتوگرافی فوق‌العادۀ فیلم هم با اون نماهای عریض landscapeش از مناطق لم‌یزرع و خشن و القای حس انزوا و مبارزۀ بین انسان و طبیعت، تشابه فیلم با سینمای وسترن رو بیشتر و بیشتر کرده. این فیلم داستانی قهرمانانه از سنت، افتخار، خرافات و انتقامه که در قالب روایت سیر صعودی یه بازنده بیان شده؛ اینکه چطور عوامل محیطی می‌تونن دست در دست همدیگه بدن و مردی با اهداف نیک رو تبدیل به هیولایی کنن که کمر به نابودیشون ببنده.

لودویگ فون کاهلن در زمین آتش گرفته
لودویگ فون کاهلن در زمینِ آتش‌گرفته؛ نبردی میان آدمی، خاک و قدرت.

(اسپویلر ←) در طول فیلم شاهد شکلگیری ارتباطی عاطفی بین Ludvig، یکی از ندیمه‌های De Schinkel به اسم Ann Barbara و دختربچه‌ای کولی به اسم Anmei Mus هستیم. زن‌هایی که در ابتدا از دست ظلم زمونه و تنهایی و به امید غذا، جای خواب و مقداری پول به Ludvig پناه می‌آرن ولی رفته رفته اونقدر روی این ارتشی‌ِکله‌شق خشک تاثیر می‌ذارن که براش حکم همسر و دختر جگرگوشه‌ش رو پیدا می‌کنن.

مردی که تا پای کشته شدن

لودویگ فون کاهلن و انمای موس
لودویگ و اَن‌مای موس؛ رابطه‌ای که به‌تدریج سختیِ شخصیت او را به چالش می‌کشد.
خودش سر دفاع از زمینش و کسب عنوان اشرافی و خونه‌ای که می‌خواست جنگیده بود، حالا در کهن‌سالی و در چند قدمی موفقیتی که دنبالش بود، خودش رو تنها و بدون جگرگوشه‌هاش می‌بینه. جگرگوشه‌هایی که یکیشون به خاطر قتل De Schinkel به زندان و تبعید در اردوگاه‌های کار اجباری محکوم شده و اون یکی که حالا برای خودش زنی شده بدنبال پسر جَوونی پیرمرد رو ترک کرده. صحنۀ خداحافظی Anmei Mus و شکستن بی‌صدای قلب پیرمرد من یکی رو خیلی تکون داد. عشق پدر به دختر یه مسئلۀ فرهنگی وابسته به خطه و آب و هوا نیست و جدایی این دو توی هر اثر تصویری می‌تونه قلب مخاطب رو فشار بده، نفسش رو حبس کنه و گلوش رو قلقلک بده، حالا چه Ludvig از The Promised Land باشه،چه نقی معمولی از پایتخت. بگذریم، اینجاست که دل مخاطب هم برای پیرمرد می‌سوزه و تصمیمش به ترک زمینی که به لطف یک عمر تلاشش دیگه بایر نیست و عنوان اشرافی که به زور بدست آورده، رو برای نجات Barbara از اسارت، تصمیمی درست می‌بینه.

اَن باربارا با داس در دشت
اَن باربارا با داس در دشت؛ تصویری از کار و استقامت در جهانِ فیلم.

کامنت‌ها ۰

برای مشارکت وارد شو.

هنوز کامنتی نیست. اولین نفر باش.

نقدهای دیگر