
زمان مطالعه: حدود ۷ دقیقه۰ بازدید
فیلم جنگل پرتقال (١۴٠١) دومین فیلم بلند به کارگردانی آقای آرمان خوانساریانه. قبل از تماشای این فیلم نه با سینمای ایشون آشنایی داشتم و نه اصلا اسمشون رو شنیده بودم، ولی خب اسم درخت پرتقال به گوشم زیاد خورده بود و وقتی روی پیج گفتم که میخوام فیلم رو تماشا کنم، کلی پیام مثبت دریافت کردم. بعدا هم توی صفحۀ اینستاگرام آقای کیانوش عیاری تعریف و تمجیدهای زیادی راجع بهشون خوندم. ولی اینکه نظر خودم راجع به این فیلم چیه رو بعدا میگم. جنگل پرتقال داستان معلم ادبیات سختگیری به اسم سهراب بهاریانه که به درخواست مدرسه برای گرفتن مدرک کارشناسیش، از تهران به تنکابن میره. (اسپویلر ←) در همون ابتدای فیلم، از برخوردهای خشک و تَحَکُمیش با شاگردها شخصیتی عصبی، تلافیجو رو از خودش نشون میده ولی کمی بعدتر شاهد بگومگوهای لجبازانهش با مدیر و سر فرود آوردن سریعش در برابر دستور قاطع صاحب قدرت هستیم. نه اینکه از تسلیم سریعش در برابر خواستۀ بجای مدیر ناراحت شده باشم و ترسو بخونمش و انتظار داشته باشم که پیِ اخراج رو به تنش بمالهها، نه! فقط برام این حرکتش با شخصیت شجاع، بیباک و کله شقی که خیلی سفت و سخت رو آرمانهاش حتی به اشتباه پافشاری میکرد و مقابل یه سری بچه مدرسهای از خودش به نمایش گذاشت در تضاد بود. اون یه طبل تو خالیه.

درست مثل بعضی کاربران شبکههای مجازی با اسم و عکس قلابی، سلبریتیهای وسط باز و یا حتی رپرها که فقط تو جاهایی که براشون مشکلی پیش نمیاد اُلدُرَم بُلدُرَم میکنن و جلوی قدرت موش میشن، سهراب یه لات کوچه خلوته! بگذریم، فردای اون روز به تنکابن میره. مثل هر کسی که دوباره به مدرسه یا دانشگاهی که دوران جَوونیش رو توش به شیطنت و گانگستربازی گذرونده برگشته، حس نوستالژی عجیبی وجودش رو میگیره. برمیگرده تو جلد سهراب کلهشق چند سال پیش. سهرابی که جَوون و جویای نام بوده، احتمالا واسه جلب توجه دور و بریاش با اساتید هم کَلکَل میکرده و خدا رو بنده نبوده. برمیگرده به شکوه گذشته و ناگهان خودش رو میون کلی جَوون دانشجو که فاصلۀ سنی زیادی هم با شاگرداش ندارن و مسئولین دانشگاهی که هنوز پشت همون میزهای درب و داغون و همون لباسهای فرم که به تنشون زار میزنه، میبینه. سهراب کلهشقِ "همه چیز دون" دوباره ظهور میکنه. با تحکمی طلبکارانه و نگاهی از بالا به پایین اومده تا "حق مسلم"ش رو از کارمند دانشگاهی که اتفاقا در تلاشه تا بهش کمک کنه بگیره. با حرفهاش دل زن میانسال رو میشکونه ولی خب قانون دانشگاه شکستنی نیست و برای دریافت مدرکش "باید" کارت پایان خدمت رو هر طوری که شده ارائه بده. درست مثل وقتی که با مدیر مدرسه صحبت میکرد، اینجا هم اصرارهای بدون منطقش کار به جایی نمیبره.

ولی این عصبانیت و عدم وجود منطق از کجا میاد؟ به نظر من سهراب از عقدۀ خودبزرگبینی رنج میبره. تو این حالت روانی که یه مکانیزم دفاعی جبرانی به حساب میاد فرد با تعریف بیش از حد از خودش و نشون دادن اینکه از همه بهتره، در واقع داره یه حس کمبود درونیش رو قایم میکنه. مثلاً ممکنه مدام بخواد مرکز توجه باشه، بگه من از همه بیشتر میدونم، یا بقیه رو دستکم بگیره، اما ته دلش ممکنه احساس بیارزشی یا ناامنی داشته باشه. یه جور مکانیزم دفاعیه که باهاش میخواد به خودش و دیگران نشون بده که هیچ مشکلی نداره، در حالی که برعکسه. برای سهراب با اون همه اِهِن و تُلُپ، موفقیت یعنی اشتغال و دیده شدن تو رشتۀ تحصیلیش یعنی نمایشنامه نویسی. این رو همه میدونن. برای همینه که همدورهایهاش و حتی اساتید قدیمیش از اینکه الان داره توی یه مدرسه ادبیات درس میده تعجب میکنن. در ابتدای فیلم هم در نمایی که از خارج از دفتر مدرسه ازش گرفته میشه، او رو داخل اتاق و پشت نردههای پنجره مثل زندانی پشت میله های زندان میبینیم. تو همون بَدوِ ورودش به دانشگاه متوجه پوستر تبلیغاتی اجرای یکی از همدورهایهاش میشه. این نابودش میکنه. برای همین سعی در خراب کردنش جلوی بقیه یا پنهون کردن مجلهای که با طرف مصاحبه کرده از جلوی دید میکنه. اما این هم آرومش نمیکنه. پس رفتاری پرخاشگرانه مقابل مسئول دانشگاه ازش سر میزنه. سعی میکنه با کلماتش بکوبتش تا خودش بالا وایسه. با نگاه بالا به پایین به دانشجوها از حرکات ژانگولری خودش میگه و نصیحتشونم میکنه. حرکاتی که بعدا میفهمیم چیزی جز دروغ نیست. اینکه هفتهنامۀ دانشجویی راه انداخته یا گندهلاتبازیایی مثل تجمع دانشجویی برای غذای سلف رو یه تنه رهبری کرده. سهراب یه دروغ متحرکه. حتی اسمش هم دروغه و توی شناسنامه علیه. سهراب از علی بودنش فرار میکنه. علیای که الزاما روزگار بدی هم نداره؛ مدرکش رو گرفته، اعتیاد به الکلی که سهراب گرفتارش بوده رو کنار گذاشته، کار آبرومندانهای داره و ظاهر بدی هم نداره. اما آیا سهراب این رو میبینه؟ نه! خالی شدن موی سرش که شاید به چشم کسی هم نیاد آزارش میده. اون رو یه نقطۀ ضعف میبینه، پس با دروغی به اسم تاپیکِ مو سعی در پنهون کردنش میکنه.
ولی وقتی دروغ میگی تو دام دروغ بقیه هم میفتی. اون که به خاطر بیاحترامی که به مسئول دانشگاه کرده و دست نیافتن متعاقبش به مدرکش مجبوره شب رو تو تنکابن بگذرونه، بصورت اینترنتی اتاقی با نمای دریا رزرو میکنه و به سمت اقامتگاه راهی میشه.

ولی به جای اتاقی با نمای بزرگترین دریاچۀ دنیا که به دریایی نامتناهی میمونه، با بیغولهای، رو به ساختمون بدقوارۀ تازه سازی روبرو میشه "که چو بر میکشد از سینه نفس نفسش را بر میگرداند". بله! آقای صاحبخونه که خوبیهای خونهش در یکی از بهترین نقاط آب و هوایی ایران رو نمیبینه و از نظرش با "طویله" فرقی نمیکنه، خیلی خودبزرگبینانه اون رو توی سایت با نمای دریا ثبت و تو پاچۀ سهراب کرده. یا بدتر وقتی که گول مریم، معشوقۀ دوران دانشجوییش که جز بدی در حقش کاری نکرده بوده، رو میخوره. مریم که با اینکه شاهد بزدلی و فرار علی تو موقعیتهایی مثل تجمع برای غذای افتضاح سلف بوده، گول گندهگوییهاش رو خورده بوده و یک دل نه صد دل عاشق آقای آنارشیست شده بوده. ولی چی نسیبش میشه؟ میشه مهرهای برای رسیدن علی به مقاصد خودبزرگبینانهش! میشه آلت دست پسری خام برای به رخ کشیدن جذبهش مقابل بقیه پسرای خوابگاه! مریمی که دیگه آبرو براش نمونده، خودش رو میزنه به فراموشی.
حالا که علی به تنکابن برگشته و از فراموشی مریم و ارث رسیدن باغ پرتقال و کارخونۀ باباش بهش باخبر میشه، به سراغ دختر میره و خودش رو عاشق و دلباختۀ اون معرفی میکنه.

ولی خب علی داستان آقای خوانساری، اونقدرها هم که فکر میکنه زبل نیست و حسابی بازی میخوره تا با بزرگترین plot twist (گردش ناگهانی داستان) عمرش یعنی رودست خوردن از مریمی که یه مدت بازیش رو مسخره میکرد، روبرو میشه.

اینجاست که سهراب بودن رو رها میکنه و سعی میکنه با علی درونش کنار بیاد. تاپیک رو میذاره کنار و موها رو میتراشه.

از مریم معذرتخواهی میکنه با پاترولش راهی کاری میشه که همیشه در حد حرف با خودش اینور و اونور کشونده بود؛ با پاترول از راه الموت برای انتشار نمایشنامهش راهی تهران میشه.
اگه بخوام نظر خودم راجع به فیلم رو بگم، باید عرض کنم که از لحاظ داستانی مشکل خاصی با جنگل پرتقال ندارم. البته که گردش صد و هشتاد درجهای مریم در انتهای فیلم و پذیرش نصفه و نیمۀ علی متنبه شدهش برام عجیب بود. یا اینکه آخر سر هم نفهمیدم که تو پارتی (که واسه تابلو نبودن حجاب بازیگرهای خانم، به بهونۀ اینکه بابابزرگ صاحب پارتی خلبان بوده و با طعنه به "فضانوردی" دوستان با مواد و مشروب، سر همه کلاه خلبانی کشیده بودن) آیا همه با نمایشنامهش حال کردن که منتقد پروپا قرصش صبح روز بعد به احترامش از جاش پاشد یا اونقدر محمل بود که یکی از دخترا حتی یادش نبود راجع به چی بوده. یا مثلا چطور اون استاد دانشگاه ریز به ریز اتفاقاتی که برای علی افتاده بود، مثل گریۀ باباش تو روز ثبت نام رو بعد از این همه سال و سر و کله زدن با این همه دانشجو یادشه؟ به هر حال، برخلاف عقیدۀ آقای عیاری، این اثر از آقای خوانساریان رو چیزی فراتر از دنبالهرویای خام از آثار ارزندۀ آقای Nuri Bilge Ceylan مخصوصا فیلم About Dried Grasses نمیبینم. از لحاظ تکنیکال هم به نظرم مهندسی صدا و دوبله واقعا تمیز و طبیعی از آب درنیومده و حسی تصنعی به فیلم داده.




کامنتها ۰
برای مشارکت وارد شو.
هنوز کامنتی نیست. اولین نفر باش.