رفتن به محتوای اصلی

زمان مطالعه: حدود ۶ دقیقه۰ بازدید

فکر می‌کنم فیلم The Monk and the Gun (٢٠٢٣) به نویسندگی و کارگردانی آقای Pawo Choyning Dorji اولین اثریه که از سینمای کشور بوتان تماشا کردم. بوتان کشوری بودیست و کوچک (یه چیزی تو مایه‌های جمع اندازه‌های گیلان و مازندران خودمون) در آسیای جنوبیه که از شرق به رشته‌کو‌های هیمالایا، از شمال به تبت و از جنوب به هند می‌رسه. وقتی راجع بهش تحقیق می‌کردم به چند تا نکتۀ باحال برخوردم که گفتم شاید شما هم بدتون نیاد بدونید؛ علاوه بر طبیعت شگرف سبز و کوهستانیش (که پیشنهاد می‌کنم حتما توی Google Images جستجوش کنید) و معماری‌های سنتی و جذابش، چیزی که نظرم رو جلب کرد، استفادۀ دولتش از GNH یا شاخص خوشبختی ملی به جای GDP یا تولید ناخالص داخلی به عنوان مقیاسی برای پیشرفت کشوره که تاکیدش بر توسعۀ پایدار، حفظ فرهنگ، حفاظت از محیط زیست و حکمرانی خوبه. سیر و سیاحت تو این کشور انقدر ارزونه که اگه مبلغ اقامت روزانۀ ٢٠٠ تا ٢۵٠ دلاری برای توریست‌های خارجی نبود، می‌تونست تبدیل به مقصد فوق‌العاده‌ای برای جهان‌گردها بشه. نکتۀ جالب دیگه اینه که ممنوعیت تملک تلویزیون و اینترنت در سال ١٩٩٩ برداشته شد و بوتانیا اولین انتخاباتشون رو به خواست شاه برای تاسیس دولتی دموکراتیک در سال ٢٠٠٨ برگزار کردن و این بوتان رو تبدیل به جَوون‌ترین دموکراسی دنیا کرده. داستان فیلم درام-کُمدی آقای Dorji هم حول همین مسئله و تلاش حکومت در سال ٢٠٠۶ برای آموزش فرایند رأی‌گیری در روستایی دورافتاده می‌گرده. اینجوری که قرار شده تا با برگزاری انتخاباتی الکی با چهار نماینده که هر کدوم با یک رنگ و شعار انتخاباتی مشخص شدن کل پروسه رو به روستاییا یاد بدن. اینجاست که مردم روستا که به تازگی و به خاطر دو سه تا دستگاه تلویزیونی که وارد دهشون شده با دنیای غرب ارتباط محدود پیدا کردن دچار یه دوگانگی می‌شن؛ اینجورین که "مگه سیستم شاهنشاهی و زندگی سنتیمون چش بود که حالا باید برای همگام شدن با غرب، رأی‌گيری و انتخابات رو یاد بگیریم و اجرا کنیم؟". اونا یواش یواش متوجه آثار منفی چنین حرکتی به روی زندگیاشون میشن. مثلا به خاطر درگیر شدن بیش از حد با مسائل حاشیه‌ای انتخابات و نماینده‌های الکیش، یکی از اهالی روستا از خرید لوازم‌التحریر برای دختر مدرسه‌ایش و مواد غذایی مناسب برای خونواده‌ش درمی‌مونه، رابطه‌اش با مادرزنش که اتفاقا نمایندۀ رقیب (آبی - آزادی و برابری) رو پشتیبانی می‌کنه شکرآب می‌شه و به خاطر هواداریش از حزب (قرمز - پیشرفت‌های صنعتی) باعث اذیت شدن دخترش توسط همکلاسی‌هاش می‌شه. اینجاست که وقتی به زنش می‌گه که داره برای آینده‌شون می‌جنگه، جواب می‌شنوه که مگه گذشته‌مون چش بود که داری حال حاضرمون رو خراب می‌کنی؟

لاما و راهب در صومعه
لاما و راهب در خلوتِ صومعه.

دقیق‌تر که می‌شیم آثار گلوبالیسم و یورش فرهنگی غرب تا دورافتاده‌ترین روستاهای شرقی رو می‌شه به وضوح در بعضی صحنه‌های فیلم دید. مثلا یکی از تفریحات مردم روستا، جمع شدن تو یه مغازۀ کوچیک و تماشای شبکۀ MTV و فیلم Quantum of Solace (٢٠٠٨) و نوشیدن کوکاکولا که محلیا بهش "نوشابۀ مشکی" می‌گنه.

راهب و رونالد در کنار دیوار سنگی
راهب و رونالد؛ اسلحه و برگه‌ای در میانشان.

تو همین هیری‌ویری شاهد تلاش راهبی بودایی برای پیدا کردن یه تفنگ توی دِه به دستور لاما (پیشوای مذهبی بودیسم)ی روستا که ظاهرا از این تغییر ناگهانی خوشحال نیست، هستیم. ماجرا زمانی جالبتر می‌شه که کلکسیونری آمریکایی برای خرید اسلحه‌ای آنتیک که به زمان جنگ داخلی آمریکا برمی‌گرده و حالا سر از روستا درآورده، وارد روستا می‌شه. اینجاست که مسابقۀ بین راهب و کلکسیونر سر بدست آوردن اسلحه خیلی جالب و بانمک می‌شه که من رو یاد داستان مسابقۀ دوی بین لاکپشت و خرگوش انداخت. ولی واقعا چرا یه راهب، لاما یا مبلغ و پیشروی صلح‌طلب بودایی باید دنبال یه اسلحه باشه؟ اسلحه‌ای که نمادی بر خشونت، تجاوز و مرگه! این سوال تا پایان فیلم ذهن مخاطب رو درگیر خودش می‌کنه و به حدس زدن وامی‌دارش. به شخصه فکر می‌کردم که لابد لامای فرتوت قصۀ ما، بالاخونه رو اجاره داده و برپایۀ تعصبش به سنن گذشته و سرسپردگیش به سیستم پادشاهی کشوری که اتفاقا حالتی مذهبی هم داره، می‌خواد تیمی که برای آموزش رأی‌گيری به روستا اومده رو ببنده به رگبار تا اینجوری از سنت‌های ملی مردم حفاضت کنه! ولی در آخر فیلم چی می‌شه؟ روز انتخابات که به پایان می‌رسه، راهب همه رو دور خودش و لاما جمع می‌کنه و در حضور پلیس و کلکسیونر آمریکایی، تفنگ عتیقه به همراه کلاشینکف‌هایی که راهب رو یاد فیلم James Bond می‌نداختن و توسط کلکسیونر برای تاخت زدن با تفنگ آمریکایی به مکان آورده شدن رو به عنوان نمادی از خشونت (شما بخون نماد تهاجم فرهنگی غرب) چال می‌کنه. تفنگی که یه زمانی در جنگ داخلی آمریکا آتیش جنگ بین آمریکایی‌ها با خودشون رو چند برابر کرده بوده و بعد برای صادرات خشونت به بوتان آورده شده بوده تا تبتی‌ها رو بکشه و حالا قرار بوده با قیمتی گزاف دوباره خریده بشه و با ارزشی مادی و معنوی به کشور مبداش برگرده و در کلکسیونی از ابزار خشونت و مرگ تحسین و تقدیس بشه. ولی حالا چی گیر آمریکاییه میاد؟ یه کندۀ بزرگ درخت که به شکل آلت تناسلی مردانه برش خورده و صیقلی شده! می‌دونم به چی فکر می‌کنید. باهاتون هم عقده‌ام.

لاما و همراهانش با تفنگی در دست؛ کنار هم نشستنِ آیین و سلاح در جهان فیلم.
لاما و همراهانش با تفنگی در دست؛ کنار هم نشستنِ آیین و سلاح در جهان فیلم.

همونطور که در فیلم بهش اشاره می‌شه، چنین ساختارهایی از اهمیت بالایی در فرهنگ بوتان برخوردارن و در باور عامه، از دوگانگی و تضاد جلوگیری می‌کنن. پس سیستم حکومتی غربی که هنوز نیومده موجب نفاق و دودستگی بین اهالی روستا شده بود و رأی دهنده‌ها رو به جبهه‌گری و داد و بیداد کردن واداشته بود به شکلی سمبولیک، شرقی و آری از آلودگی می‌شه. اون‌ها دموکراسی رو برای پیشرفت کشورشون قبول می‌کنن ولی خشونت رو ازش قلم می‌گیرن. حتی مامورین پلیسی که در مراسم دالای شرکت کردن هم کلت‌های کمریشون رو باز می‌کنن و داخل چاله می‌ندازن. این فرهنگ دوستی و گریز از خشونت انقدر تو پوست و جون مردم رسوخ کرده که حتی یکی از بچه‌های جمع تفنگ آب‌پاشش رو توی چاله پرت می‌کنه و شاید از تنها اسباب بازیش می‌گذره. بعد از این جشن، بعید می‌دونم کسی برای تماشای فیلم James Bond به اون مغازه برگرده.

یه نکتۀ جالب راجع به شخصیت کلکسیونر فیلم که با اسم Mr. Ron خطاب می‌شه و اسم کاملش Ronald Colemanه. این می‌تونه رفرنسی به کاراکتر Ronalrd Coleman فیلم Lost Horizon (١٩٣٧) باشه که در اون Coleman یه دیپلمات آمریکایی بود که هواپیماش در هیمالایا سقوط می‌کنه و به صورت اتفاقی باعث کشف کردن شهری باستانی و دست نخورده (مدرنیزه نشده) به اسم Shangri-La می‌شه. جالبه بدونید که رسانه‌های غربی هنوز که هنوزه بوتان رو با عنوان "آخرین Shangri-La" خطاب می‌کنن. Mr. Ron نماد آمریکاس؛حرصش برای اسلحه، بی‌ طاقتیش و اصرارش بر اینکه پول حلالِ مشکلاته و هر کسی یه قیمتی داره، اون رو در مقابل روستایی‌های داستان که حرکاتشون بیشتر ریشه در محبتشون داره تا صرفۀ اقتصادی قرار داده. اون حتی قادر به جواب دادن به سوالات یکی از دست‌اندرکاران انتخابات در مورد دموکراسی نیست.

رونالد و مردم روستا در وانت
رونالد در کنار مردم روستا، در مسیرِ سفر.

گذشته از فیلمنامه و کارگردانی، این سینماتوگرافی The Monk and the Gun و طبیعت چشم‌نواز بوتانه که این اثر رو تبدیل به یکی از زیباترین فیلم‌هایی که دیدم کرده. در کنار اون، دیالوگ‌های خوب، گریم و طراحی صحنه و بازی‌های قوی بازیگرهاش، بیننده رو با فرهنگ غنی بوتانی‌ها آشنا و تماشای این فیلم رو به تجربه‌ای دلنشین تبدیل می‌کنه.

کامنت‌ها ۰

برای مشارکت وارد شو.

هنوز کامنتی نیست. اولین نفر باش.

نقدهای دیگر