
The Lighthouse؛ اسیر نور و قدرت
صفحۀ فیلم و هشدارهای محتوایی ←
"ریشۀ شر در ملال آدمیست"
از آنجا که ملال پیشروی میکند و ملال ریشۀ هر شرّ است، عجیب نیست که جهان عقب مینشیند و شرّ میدانداری میکند. ریشۀ این وضع را میتوان در همان آغاز جهان بازجست. خدایان ملول بودند، حوصلهشان سررفته بود؛ پس انسانها را خلق کردند. آدم از تنهایی ملول شد؛ پس حوا خلق شد. از همان دم، ملال پای در جهان نهاد و دقیقاً متناسب با افزایش جمعیت افزون شد. آدم تنها که بود ملول بود؛ سپس آدم و حوا به اتفاق هم ملول شدند؛ آنگاه آدم و حوا و قابیل و هابیل، خانوادگی، ملول شدند. پس از آن، جمعیت جهان افزایش یافته و ملل و نحل، دستهجمعی، ملول گردیدند. برای گرمکردن سر خویش و دفع ملال، به فکر ساختن برجی افتادند چنان بلند که سر به فلک بساید. این فکر درست به همان اندازه ملالآور است که آن برج رفیع بود و این دلیل خوفآوری است که نشان میدهد ملال چه سان دست بالا یافته بود. آنگاه مردمان در اقصینقاط جهان پراکنده شدند، درست به همانگونه که امروز آدمها به خارج سفر میکنند اما باز اسیر ملال مانند. و این ملال چه پیامدهایی که نداشت: آدمی گردن افراشت و سرنگون گشت، نخست از طریق حوا، و بعد از فراز برج بابل.
یا این یا آن - سورن کیرکگور
فیلم The Lighthouse (۲۰۱۹) (بعد از فیلم The VVitch) دومین فیلمیه که توسط آقای Robert Eggers نوشته و کارگردانی شده. Eggers از اون دست کارگردانهاییه که برای ساختن فیلمهاشون حسابی تحقیق و مطالعه میکنن و هیچ صحنهای رو بدون دلیل توی فیلم قرار نمیدن. این فیلم از لحاظ ابهامبرانگیزی کاملا مثل اولین اثر این کارگردانه و دست مخاطب رو برای هر تفسیر و برداشتی باز میذاره. فیلم یه شاهکار خوشاستایل مدرنه که بخاطر کادربندیش و ظریفکاریهاش حسی مشابه با فیلمهای ژانر وحشت کلاسیک که بخاطر خفن بودنشون تحت تاثیر گذر زمان قرار نگرفتن، رو در بیننده القا میکنه. استفاده از لنزهای دوربین قدیمی (لنزهای Baltar دهۀ ۱۹۳۰)، کادربندی مربع فیلم (۱×۱.۱۹ بجای کادربندیهای رایج ۱×۱.۳۳ و ۹×۱۶) و سیاه و سفید بودن اون، برای ایجاد حس کلاستروفوبیا یا حس ترس و خفگی در فضاهای بسته س که کاملا مطابق با فضا و محتوای داستانه. بازی فوقالعادۀ Dafoe و Pattinson، که تقریبا ۹۹% فیلم به تقابل و شکلگیری رابطهشون توی این فضای بسته میپردازه، واقعا مسحورکننده س. این فیلم در ظاهر روایتگر سیر سقوط دو مَرد در اعماق دیوانگیه ولی در عین حال لایههای داخلی زیادی رو در قالب اشاره به نمادها و حتی داستانهای واقعی، پوشش میده.
آقای Eggers تو مصاحبهای، از The Lighthouse به عنوان "به سُخره گرفتن بدبختی" یاد میکنه و A.A. Dowd (منتقد سینما) اون رو "یه کمدی سیاه مریض از کلاستروفوبیا و نَرینگی" میخونه. اینکه اولین خط دیالوگی که ۷ دقیقه بعد از شروع فیلم میشنویم، "شعر"ی با عنوانِ Sailor's Hymn at Parting (سرور ملوان در حین فراق) از Lydia Sigourneyه، هشداری در مورد زبان متفاوت و غنیِ فیلم و ساختار شعرگونۀ اون به بیننده و اشارهای به منابع استفاده شده برای ساخت داستانه.

فیلم به ماجرای دو خدمۀ فانوس دریایی به اسمهای Ephraim Winslow (با بازی Robert Pattinson) و Thomas Wake (با بازی Willem Dafoe) در دهۀ ۱۸۹۰ که باید با شرایط سخت زندگی در محیطی بسته، طوفانهای سهمگین و جدالهای بینشون دست و پنجه نرم کنن، میپردازه. چیزی که برخورد Winslow و Wake رو جالب میکنه اینه که مخاطب نمیتونه با خودش کنار بیاد که حق با کدومه. Winslow کسیه که در زندگیش مدام شغل عوض کرده و هیچوقت موفق به پیدا کردن کاری که دوست داره نشده. برای همین براش خیلی سخته تا به بالادستیهاش توی محیط کار احترام بذاره. در طول فیلم متوجه میشیم که Winslow در واقع اسم و هویتش رو از مردی که به طوری تصادفی غرق شده دزدیده. با در نظر گرفتن قاطی کردنهای خشونتآمیز و گذشتۀ مرموز Winslow، به این فکر میفتیم که شاید مرگ اون مرد، خیلی هم تصادفی نبوده. کاراکتر Wake هم بهمون اندازۀ بیثبات و غیرقابلاعتماده. او فردی خرافاتیه که مدام از عقل ناقص Winslow سواستفاده میکنه. Wake یادآور سوپروایزرهای محیط کارمونه که شغلشون رو بیش از حد جدی گرفتن. کشتیای که قرار بود Winslow رو با خودش از جزیره ببره، هیچوقت به اونجا نمیرسه. این شاید بخاطر وضعیت شخمی دریا بوده باشه. شاید هم Wake با به اشتباه انداختن Winslow، تلاش برای سیاه-مست کردنش و گفتن تاریخ اشتباه، به عمد باعث نرسیدن او به کشتی شده باشه. شاید بهمین خاطره که فیلم بصورت سیاه و سفید ضبط شده تا شخصیت خاکستری هر دو کاراکتر رو به تصویر بکشه.


علاوه بر رژۀ مدام Wake روی اعصابش، Winslow غرق در سرخوردگی و ناامیدی جنسی هم هست. مستأصل و درمونده، یه مجسمۀ پری دریایی رو که از وسائل نگهبان قبلی فانوس دریایی جا مونده، بعنوان وسیلهای برای ارضاء میل جنسیش انتخاب میکنه. چیزی نمیگذره که او شروع به خیالپردازی راجع به پری دریاییهایی که آب با خودش به ساحل آورده میکنه. فیلم The Lighthouse، دید ترسناک و دلبهمزنی راجع به رابطۀ جنسی انسان و پری دریایی بهمون میده.

بر اساس داستانهای سنتی بریتانیایی، پریهای دریایی نشونههایی بدیُمن هستن که با خودشون مصیبت و بدبختی میارن. این همچنین میتونه رفرنسی باشه به Siren (سیرن، نیمف دریایی، یا زنان دلفریب بدذات)ها در افسانههای یونانی. سرانجام هر کسی که ترانههای sirenها رو (معمولا در دریا) دنبال کنه، فساد و مرگه؛ دقیقا همون مسیری که ماجرای Winslow طی میکنه. فیلم The Lighthouse پر از رفرنس به افسانههای یونانیه. آقای Eggers در مصاحبهای با Vox دو کاراکتر فیلم رو با Prometheus و Proteus مقایسه میکنه، هرچند این دو شخصیت اسطورهای هیچگاه در ادبیات یونان، برخوردی با هم نداشتن. در فیلم، Wake همون Proteusه؛ یکی از خدایان دریا که Homer (نویسندۀ معروف یونانی، خالق اثر Odyssey) ازش بعنوان "پیرمرد دریا" یاد میکنه. در بعضی اسطورهها، Proteus بعنوان پسر Poseidon (خدای دریا) معرفی میشه. او صندوقچۀ اسرار داشته، رابطۀ صمیمی با حیوانات دریایی داره، دانای مطلقه و اگه از یه چیز بدش بیاد، اون چیزی نیست جز به اشتراک گذاشتن دانشش بادیگران. Wake مطمئنا خصوصیت رئیسمعاب و دستوردهندۀ خداگونه رو داره. ریش اسطورهایش و مونولوگهای انجیلوارش هم این تصویر رو هر چه قویتر تو ذهن بیننده ایجاد میکنه. از طرف دیگه Winslow تمثیلیه بر Prometheus. او غول و قهرمانیه که برخلاف خواستۀ خدایان Olympian (دوازده ایزد المپنشین، جالبه بدونید که Poseidon، پدر Proteus یکی از این خدایانه) دست به دزدیدن آتش از کوه Olympus میزنه. اگه فرض کنیم که Winslow همون Prometheusه، پس فانوس دریایی حکم کوه Olympus و چراغ اون حکم آتش رو داره. در طول فیلم، Winslow یواشیواش مجذوب فانوس دریایی میشه ولی Wake بهش اجازۀ ورود به اون رو نمیده. Winslow که کمر به کشف حقیقت بسته، بعد از خوردن کلی بطری مخلوط kerosene (نفت سفید یا نفت چراغ) با عسل و بعد از پیدا کردن دفتر گزارشات Wake که توش کلی از رفتارهاش شکایت کرده بود و درخواست عدم پرداخت حقوقش رو کرده بود، با Wake درگیر میشه و حتی تقریبا او رو زندهبهگور میکنه و در آخر هم جون او رو با ضربۀ تبر به سرش میگیره.

در جایی از فیلم Wake سر Winslow داد میزنه و از Neptune (خدای دریا در افسانههای رومی) و Triton (خدای دریا در افسانههای یونانی) کمک میخواد. در حین گلاویز شدن دو کاراکتر، بارها متوجه تغییر ظاهر Wake میشیم. در جایی او رو بصورت موجودی نیمهانسان-نیمهاختاپوس میبینیم که از نشانههای Proteusه. حالا که هیچ مانعی سر راهش نیست، Windslow به بالای فانوس دریایی میره و در اتاق لامپ رو باز میکنه. نور او رو دربرمیگیره، به هقهق میفته و بعد از پلههای مارپیچ به پایین و سرنوشت تلخش، پرتاب میشه. در صحنۀ بعد، او رو میبینیم که در ساحل دراز کشیده. مشخص نیست که از سقوطش چقدر میگذره ولی اونقدر هست که مرغهای دریایی گرسنه شروع به نوک زدن به دل و رودهش کردن. البته در اولین قسمت فیلم، این صحنه پیشبینی شده بود. وقتی Winslow چندین بار با مرغ دریایی تکچشمی روبرو میشه، Wake بهش اخطار میده که هیچ پرندهای رو نباید بکشه چون بدیُمنه. این میتونه اشارهای باشه به کلاغ داستان Edgar Allan Poe که مدام کاراکتر اصلی رو مورد آزار قرار میده. Winslow این نصیحت رو به هیچ جاش نمیگیره و مرغ دریایی مزاحم رو انقد به سنگ میکوبه که ریغش در میاد. کمی بعد، شاهد تغییر در جریان باد هستیم و همه چی شروع به بدتر شدن برای Winslow میکنه. Winslow به همون عاقبتی دچار میشه که Prometheus دچار شد؛ بخاطر دزدیدن آتش، Prometheus برای همیشه به سنگی زنجیر شد تا مجازات بشه. هر روز عقابی برای خوردن جگرش بهش سر میزده و از اونجایی که Prometheus جاویدان و نامیرا بوده، جگرش تا قبل از بازگشت عقاب بازسازی میشده. گفته میشه که عقاب، شکلی از Zeus (زئوس، شاه خدایان المپنشین) بوده. بعد از قرنها شکنجه، بالاخره Prometheus توسط Heracles (هرکول) نجات پیدا میکنه. از اونجایی که Winslow قدرت جاودانگی نداره، بعیده که قبل از فرا رسیدن مرگش کسی نجاتش بده.

در جایی از فیلم، Wake شروع به نفرین کردن Winslow میکنه. بخوام خلاصهش کنم، بعد از کمک خواستن از Neptune و Triton، به توصیف شاعرانۀ قدرت و خشم "شاه دریا" میپردازه که غرشکنان از دریا به عنوان سلاح استفاده میکنه. Wake ازش میخواد تا Winslow رو خفه کنه و بدنش رو از آب پر کنه تا کبود و متورم بشه. Winslow رو به "دهانی جوون" تشبیه میکنه چون از نظرش، او کسیه که مدام در حال بحث و نق زدنه. بعد دوباره به توصیف ظاهری شاه دریا میپردازه که "تاجی از حلزونهای صدف"، "دمهای هشتپایی خزنده"، "ریشی بخارآلود" و "بازوانی بالهدار" داره. در آخر هم بلایی که سر مرد جوون میخواد بیاد رو فریاد میزنه که "بدنت میترکه"، "مثانهت باد میکنه"، "بعد از اینکه تنبیهت تموم میشه، چیزی ازت باقی نمونه که Harpies (موجودات نیمهانسان-نیمهپرنده در اسطورههای رومی و یونان) و مرغهای دریایی بخورن" و "کاملا فراموش میشی". اگه دقت کنیم متوجه میشیم که چیزهایی که Wake در این مونولوگ بهشون اشاره میکنه در ادامۀ فیلم اتفاق میفته؛ وقتی دو کاراکتر با هم درگیر میشن، تمام صفات شاه دریا در Wake ظهور میکنه، طوفان به پا میشه و Winslow خوراک مرغان دریایی میشه.

همین که فهرست اسامی بازیگرها به روی صفحه ظاهر میشه، بیننده میمونه و یه سوال بزرگ؛ Winslow چه چیزی تو فانوس دریایی دید؟ درست مثل جریان چمدون تو فیلم Pulp Fiction (که توی نقد و اپیزود مربوط به اون فیلم بهشون پرداختم) احتمالا نمیشه جواب دقیقی برای این سوال پیدا کرد. اون میتونه چیزی فراطبیعی باشه، مخصوصا بخاطر وجود تصاویر ذهنی Winslow در فیلم که یادآور موجودات خلق شده در کتابهای آقای Lovecraftه (حتما نقدم راجع به فیلم Bird Box رو مطالعه کنید). شاید فانوس دریایی نوعی هوش و خرد به ذهن Wake منتقل میکرده. برای همین میخواسته اون رو برای خودش نگه داره. شاید Wake نگهبان جادوی چراغ بوده و باید اون رو به هر ترتیبی از Winslow پنهون میکرده. حتی ممکنه که فانوس دریایی هیچ چیز بخصوصی نباشه و اتفاقاتی که افتاد بخاطر سوختن دست Winslow توسط چراغ بوده باشه. فانوس دریایی مثل "میوۀ ممنوعه" در داستان آدم و حوا و یا "وال" در داستان Moby Dick میمونه؛ همون چیزی که انسان باید ازش دوری کنه ولی فضولیش نمیذاره. آقای Eggers در مصاحبهای میگه که "وقتی به اون چراغ نگاه میکنید، در واقع دارید با چیزی غیرانسانی و جاودان ارتباط برقرار میکنید". با درنظر گرفتن این و اینکه Wake وجودی خداگونه داره، میشه نتیجه گرفت که دلیل عدم نابودی او بعد از ارتباطش با چراغ، قدرت فرازمینیه او بوده. بهرحال هر چیزی میتونه در فانوس دریایی وجود داشته باشه. Winslow رو فضولی بیجاش و دیوانگیش نابود کرد. علاوه بر Prometheus، میشه Winslow رو به یه نماد اسطورهای یونانی دیگه به اسم Icarus هم نسبت داد. هر دوی Winslow و Icarus خیلی بیش از حد به خورشید نزدیک شدن، سقوط بدی رو تجربه کردن و به مرگی ناجور در کنار دریا رسیدن.

علاوه بر اینها، میشه دریا رو نمادی از خدا و مرغهای دریایی رو فرشتگان او در نظر گرفت. Wake در جایی از فیلم میگه که نباید با مرغهای دریایی درافتاد، چون روح دریانوردان مرده در اونها تناسخ کرده. مرغی که مدام مزاحم Winslow میشه، درست مثل جسد ملوانی که او در تور ماهیگیری پیدا میکنه، فقط یک چشم داره. دقیقا همون بلایی که خودش در انتهای فیلم سرش میاد و چشمش توسط مرغهای دریایی از کاسه درمیاد.

میشه با این دید به فیلم نگاه کرد که جزیره میتونه برزخی باشه که Wake بخاطر کشتن خدمۀ سابق فانوس دریایی، و Howard (با بازی Robert Pattinson) برای به قتل رسوندن Winslow (کارفرمای سابقش که بعد از مرگ او، اسم و هویتش رو برای خود انتخاب کرد) یا حداقل عدم تلاش برای نجاتش اونجان. در این شرایط، دریا نماد رود Styxه. در افسانههای یونانی، Styx (به معنی "نفرت") رودی بین این دنیا و اون دنیاس. روحهای سرگردان در برزخ باید با پرداخت هزینهای سوار قایقی (در فیلم: کشتی که Howard منتظرشه) بشن تا از سرگردانی خلاص شن و به دنیای مردگان برن. در طول فیلم متوجه میشیم که نگهبان قبلی فانوس، فقط یک چشم داشته. میدونیم که مرغ دریایی هم که رو اعصاب Howard میرفت، یه چشم داشت. Wake گفت که روح ملوانان کشته شده در قالب مرغهای دریایی به دنیا برمیگردن. پس این مرغ دریایی میتونه روح تناسخیافتۀ خدمۀ پیشین فانوس باشه که اومده تا به Howard اخطار بده که اگه با Wake باقی بمونه، سرنوشتی مشابه او رو تهدید خواهد کرد.
اگه قبول کنیم که جزیره برزخه، میشه گفت که Thomas Wake و Thomas Howard در اصل یک نفرن. در انتهای فیلم میبینیم که وقتی Howard از پلههای مارپیچ فانوس به پایین قل میخوره، پاش میشکنه. اگه یادتون باشه Wake داستانهای متفاوتی رو در مورد چگونگی از دست دادن پاش، گذشتهش و سردرآوردنش از جزیره تعریف میکرد. این باعث میشه که بیننده به این فکر بیفته که شاید این دو شخصیت، دوران جوونی و پیری یک نفر باشن. اونها بخاطر کشتن Winslow محکوم به زندگی دوباره و دوباره این کابوس جهنمین. در انتهای فیلم، میبینیم که مرغهای دریایی، چشم Howard رو از کاسه درمیارن و او رو زندهزنده میخورن. این صحنه، شاید اشاره به این داشته باشه که مرغ یکچشمی که با Howard درگیر میشه، در اصل روح خود Howardه که زندهزنده خورده شده، تناسخ کرده و حالا تلاش برای هشدار دادن به خودش در این چرخۀ شومه.
حالا بیاید از زاویهای دیگه به این برزخ نگاه کنیم. تصور کنید که این دو شخصیت در واقع دو روحن که منتظر قضاوت خدا هستن. چراغ فانوس، در اصل "قضاوت" خداونده که دست رد به سینۀ Howard میزنه و او رو از ورود به بهشت منع میکنه. پس Howard برای همیشه مجبور به باقی موندن در جزیرهس.
نکتۀ قابل اشارۀ دیگه، نقش قدرت توی فیلمه. به عبارتی دیگه جنگیدن برای سلطه، تِم اصلی The Lighthouseه؛ همونطور که دریا مدام در حال تلاطم و حمله به جزیره و فانوس دریاییه، دو خدمۀ فانوس هم درگیر بحث "اینجا رئیس منم" هستن. در ابتدای فیلم Wake خودش رو "نگهبان چراغ" میخونه و تمام کارهای سخت و سخیف مثل رنگ کردن دیوار فانوس و تخلیۀ توالت ساختمون رو به دوش Winslow میندازه و او رو حتی "سگ" صدا میزنه. Wake مثل اسقف اعظم یا رَبی یهودیان وارد تَبرنَکِل (اولین معبدی که یهودیان برای ملاقات موسی با خدا در خارج از مصر ساختن که در اینجا به اتاق چراغ اشاره داره) میشه. در تبرنکل از نور شمع برای پنهون کردن خدا از دید مردم عادی استفاده میشده، درست مثل دری که Winslow رو از رسیدن به اتاق چراغ باز میداره. یهودیان اعتقاد دارن که مواجهه با نور ربانی موجب مرگ انسان گناهکار میشه. درست مثل اتفاقی که برای Winslow افتاد. توی فیلم این نبرد برای قدرت حتی شکل جنسی هم پیدا میکنه؛ تو نسخۀ اصلی فیلمنامه ذکر شده که فانوس دریایی شبیه آلتی برافراشتهس (جالبه بدونید که این فانوس دریایی، مخصوصا برای این فیلم در Cape Forshu ی Nova Scotia کانادا ساخته شد). Wake تنها کسیه که به این ساختمون (آلت) دسترسی داره، درحالیکه Winslow تمام روز مشغول انجام کارهاییه که در ذهن انسان عقبافتاده وظیفۀ زنان قلمداد میشه. وقتی بالاخره Winslow شروع به قدرتنمایی میکنه به Wake دستور میده که مثل سگ پارس کنه؛ درست همون چیزی که در همخوابگیهای همراه با زور و تحقیر شاهد هستیم. تصور کردن رسیدن به پری دریایی (نمادی از زیبایی) هم میتونه اشارهای به این استیصال برای رسیدن به قدرت جنسی باشه.


این مقولۀ قدرت وقتی واضح میشه که Winslow اسم و هویت اصلیش رو آشکار میکنه. Wake که از برداشته شدن مرزهای بینشون و خودمونی شدنشون میترسه، به Winslow میگه که "لوبیاهاش رو بیرون نریزه" که یعنی سر درونش رو هویدا نکنه. شاید به نظر برسه که Wake تلاش داره تا حرفهای عمل کنه و رفاقت رو وارد رابطۀ کاریشون نکنه، ولی در واقع او ازین میترسه که با درد و دل کردن Winslow و "بیرون ریختن اسرار دلش"، رابطۀ عمودی (از بالا به پایین) او باهاش تبدیل به یه رابطۀ افقی (خطی، برابر و در یک سطح) بشه. خطی شدن رابطۀ Wake با Winslow رئیس بودنش رو به خطر میندازه و قدرت رو از دستش بیرون میاره. در صحنهای از فیلم، Winslow در خواب، Wake رو میبینه که با چشماهاش نوری لیزر مانند رو به او میتابونه. این صحنه که شهوت Winslow برای نور (اشاره به فانوس دریایی و قدرت) و تسلط Wake رو نشون میده، بازسازی نقاشی Hypnosis (۱۹۰۳) از نقاش مورد علاقۀ Eggers، یعنی Sascha Schniderه.

داستان این فیلم اشاره به ماجرایی واقعی که در دسامبر سال ۱۹۰۰ اتفاق افتاد داره. طبق این ماجرا، ۳ نگهبان کارکشته به اسمهای Thomas Marshall و James Ducat و Donald MacArthur که به جزیرۀ Flannan اسکاتلند برای کار در فانوس دریایی فرستاده شده بودن، بطوری مرموز و بدون هیچ اثری مفقود شدن. وقتی مامورها برای چک کردن اوضاع به جزیره میرسن، وضعیت اقامتگاه کاملا نرمال به نظر میرسیده بجز یه صندلی میز ناهارخوری که رو زمین افتاده بوده، ظرف غذایی که نصفه خورده شده بود و کت یکی از خدمه که هنوز به چوبلباسی آویزون بوده. آقای Marshall تو دفتر گزارشش نوشته بوده که "بادهای شدیدی میگیریم که تو بیست سال گذشته بیسابقه بوده، James خیلی تو خودشه و Donald گاهی گریه میکنه". گفته شده که شرایط آب و هوایی در زمان کار اونها در فانوس افتضاح بوده و فانوس دریایی فعالیتی نداشته ولی هیچ جواب دقیقی برای اینکه چه بلایی سر اون سه نفر اومده وجود نداره. درسته که بخاطر شرایط بد جوی، خسارات زیادی به بخش غربی جزیره وارد شده بوده ولی بخاطر تفاوت زمانی وقایع، نمیشه اون رو به ناپدید شدن سه مامور نسبت داد. بهمین خاطر چند تئوری راجع به این اتفاق وجود داره. بعضیها میگن اونها رو آدمهای فضایی دزدیدن و بعضی دیگه اعتقاد دارن که پرندههای دریایی غولآسا اونها رو خوردن. خیلیا ناپدید شدنشون رو تقصیر جاسوسهای خارجی انداختن و یه سری میگن که نگهبانها برای شروع یه زندگی جدید تظاهر به کشته شدن کردن. قابلقبولترین تئوری اینه که اونها وقتی میخواستن جعبه رو در کنار فانوس کار بذارن به درون دریا پرت شدن. به اینصورت که MacArthur که در حال خوردن غذا بوده و از پنجره دو نگهبان دیگه رو نزدیک صخرهها در حال جا انداختن یه جعبه نگاه میکرده، متوجه نزدیک شدن امواج سهمگین دریا میشه، دست از غذا خوردن میکشه و بدون برداشتن کتش از اقامتگاه بیرون میزنه تا دوستاش رو باخبر کنه، ولی وقتی به اونها میرسه که دیگه دیر شده بوده و موج سه تای اونها رو میگیره. بعضیها هم میگن که MacArthur که آدم دمدمیمزاجی بوده با یکی دیگه از افراد نزدیک صخره درگیر شده و وقتی نگهبان سوم از اقامتگاه به سمتشون دویده تا دعوا رو فیصله بده، همه تعادلشون رو از دست دادن، به دریا افتادن و غرق شدن. شاید هم MacArthur سر میز شام قاطی کرده، به دو نفر دیگه حملهور شده شده، کشتتشون و اجسادشون رو داخل دریا انداخته و بعد خودکشی کرده.

حدود صد سال قبلتر از این ماجرا، در سال ۱۸۰۱ در فانوس دریایی Smells Lighthouse واقع در Pembrokeshire ولز، دو خدمۀ فانوس دریایی به اسمهای Thomas Howell و Thomas Griffith (دقت کنید اسم دو شخصیت این فیلم هم Thomasه) که همه میدونستن زیاد با همدیگه حال نمیکنن، مشغول انجام وظیفه بودن که یکیشون (Griffith) تصادفا کشته میشه. Howell فکر میکنه که اگه جسد رو به داخل دریا بندازه، ممکنه بعدا به جرم قتل به دردسر بیفته، پس بدن Griffith رو در ساحل رها میکنه. همینکه جسد شروع به تجزیه شدن میکنه، Howell براش تابوتی چوبی میسازه و در بیرون از ساختمون رهاش میکنه. وزش باد شدید باعث شکستن تابوت میشه و دست Griffith از اون بیرون میزنه. باد باعث تکون خوردن دست او میشه ولی همچنان Howell هیچ کاری براش نمیکنه و به کار کردن در فانوس دریایی و روشن نگه داشتن لامپ ادامه میده. وقتی ماموریتش تموم میشه و به خونه برمیگرده، انقدر فشار عاطفی و روانی کار روش تاثیر گذاشته بوده که دوستهاش قادر به شناساییش نبودن. این میشه که گردانندگان فانوس دریایی تصمیم به تغییر قانون و اختصاص ۳ نفر برای انجام وظایفش میگیرن.

یکی از نکات جالب دیگهای که میشه بهش در مورد خفنی کار Eggers در این فیلم اشاره کرد، مرجعش برای انتخاب لهجۀ دو شخصیت این داستانه. Eggers برخلاف کاری که در فیلم The VVitch انجام داد (جملات دیالوگها رو بصورت مستقیم از متون قدیمی استخراج کرد)، در فیلم The Lighthouse، بهمراه برادرش، Max، تمام دیالوگها رو با لحاظ کردن لهجههای قدیمی نوشت. اونها از کتاب The Mate of the Daylight از Sarah Orne Jewett (که شامل مصاحبههایی با ملوانان پیر با لهجۀ محلی بود) بعنوان مرجع اصلی دیالوگهای Thomas Wake استفاده کردن. استایل شخصیت Robert Pattinson هم بر اساس کشاورزهای اون دوره که در ایالت Maine امریکا زندگی میکردن نوشته شد. شعرهایی که در طول فیلم توسط دو کاراکتر خونده میشن مستقیما از ترانههای قدیمی که بین ملوانها محبوبیت داشتن، مثل "Homeward Bound" و "Doodle Let Me Go" و "How We Got Up Woods Last Year" و "On a Monday Morning" گرفته شده.
آنسوی نور فانوس
صاحب نور، صاحب قدرت

در قرن سوم پیش از میلاد، بطلمیوس اول، پادشاه جوون مصر، دستور ساختن فانوس دریایی اسکندریه، یکی از عجایب هفتگانۀ عصر کهن، رو صادر کرد. این بنای ۱۰۰ متری برای بیش از ۱۰۰۰ سال در جزیرۀ Pharos بعنوان یکی از مرتفعترین سازههای دست بشر چشمنوازی میکرده که در سال ۹۵۶ بعد از میلاد مسیح بخاطر زلزلهای سهمگین فرو میریزه.
فیلم The Lighthouse من رو یاد فانوس دریایی اسکندریه انداخت، نه بخاطر ارتفاع مثالزدنی سازه یا تخریب ناخوشایندش، بلکه بخاطر افسانههایی که بعد از نابودیش بوجود اومدن.
ابوالحسن علی بن الحسین المسعودی، تاریخدان و نویسندۀ قرن دهم، داستانی باحال راجع به یه خواجه (مرد اختهشده) ی مورد اعتماد خلیفه نوشته که وارد فانوس میشه و با خراب کردن پی سازه باعث فروریزی اون میشه. به عبارت دیگه مردی که بیضههاش رو خارج کردن و از مردونگی انداختنش، دست به نابودی یکی از بزرگترین نمادهای آلت مردانه میزنه. در ادامه قصدم از تعریف کردن این ماجرا و ربطش به این فیلم رو متوجه میشید.
در افسانههای دیگه اومده که مردمان Pharos، آدمهای خرابکاری بودن. از فانوس دریایی اسکندریه برای گمراه کردن کشتیها و هدایتشون به سمت صخرهها استفاده میکردن و زندگیشون رو با فروش چیزهای با ارزشی که از لاشۀ اونها بدست میاوردن میگذروندن.
فانوسهای دریایی اغلب نماد "راهنما"، "نشوندهندۀ مسیر"، "امید" و "امنیت" هستن، چیزی که در افسانههای مربوط به مردمان Pharos و فانوس دریایی عظیمشون به چشم نمیخوره. سوالی که Robert Eggers هم سعی داره در فیلمش بپرسه اینه که "اگه فانوس دریایی، بجای نور راهنماییکننده، تله یا زندانی نورانی برای افرادی که قصد عبور مطمئن و امن از دریا رو دارن باشه چی؟".

در طول تاریخ بشر، همیشه نور از یکی از دو منبع خورشید یا آتش گرفته شده، که هر دو نقشهای کلیدیای در داستانهای اسطورهای بسیاری از فرهنگها بازی میکنن. حتی گاهی اوقات به جای یکدیگه هم استفاده شدن و اغلب نماد قدرتن؛ قدرتی در شکل دانش. قدرتی تعیینکننده برای زندگی یا مرگ. همون چیزی که به کاشتههای زراعیمون اجازۀ رشد میده، بهمون اجازۀ دید در تاریکی رو میده و در زمستون گرم نگهمون میداره و همون چیزی که اگه محتاط نباشیم تنبیهمون میکنه. چه قدرتی خواستنیتر از کنترل داشتن بر همه این چیزهایی که گفتم؟
شخصیت Prometheus در افسانههای یونانی، غولیه که آتش، این نعمت خدایان، رو از Olympianها دزدید و به انسانها داد. بعضیها او رو قهرمان میدونن و اغلب در داستانها و نقاشیها به عنوان "پدر علم و هنر بشریت" به تصویر کشیده میشه. آتش دانشه و دانش قدرته! به خاطر به خطر انداختن کنترل و سلطۀ زئوس بر این قدرت، Prometheus محکوم اعلام شد. برای مجازاتش، به سنگی زنجیر شد و هر روز عقابی برای نوش جون کردن جگرش بهش سر میزد. جگری که بخاطر نامیرا بودن Prometheus هر روز قبل از رسیدن عقاب بازسازی میشد. درسته، زئوس گنداخلاق بوده.
در فیلم The Lighthouse، قدرت و سلطه نقطۀ مرکزی روابط بین دو شخصیت داستان رو تشکیل میدن. در همون ابتدای فیلم میشه حدس زد که قدرت و سلطه تو دست کیه؛ شخصیت جوون گوشهگیر داستان، یعنی Winslow؟ و یا Thomas Wake، پیرمرد خشک و رئیسمعاب داستان؟ این Wakeه که قدرت داره و از قدرتش برای مسلط شدن بر مرد جوون استفاده میکنه. معمولا وقتی یه مرد بر مرد دیگهای مسلط میشه و زورگویی میکنه، شاهد ایجاد حس سرخوردگی مردونه یا اصطلاحا اختگی روانی در مرد پاییندست هستیم.

اختگی روانی (emasculation) با تحقیر شدن و یا زیر پا گذاشتن حس مردونگی یه مرد در او ایجاد میشه. کلمۀ emasculation در لغت به معنی پروسۀ برداشتن بیضهها و آلت تناسلی مرد هم هست (پیشنهاد میکنم این کلمه رو توی عکسهای Google سرچ نکنید!). پروسهای که در طول تاریخ بسیاری از تمدنها، به خواجههای بختبرگشتۀ بسیاری تحمیل شده.
میبینیم که Wake، کاراکتر Winslow رو مجبور به انجام کارهای نظافتی و تعمیری فانوس میکنه، درحالیکه وظایف رسیدگی به چراغ رو برای خودش برمیداره و مدام از بالای فانوس به نظارت و کنترل Winslow میپردازه.

وقتی جون Winslow به لبش میرسه و شروع به اعتراض میکنه، خطاب به Wake میگه که "ببین، وقتی برای این شغل اقدام میکردم اصلا نمیخواستم که 'زن خونهدار' یا 'برده' باشم! این رسمش نیست!". او زن خونهدار بودن و برده بودن رو مساوی هم میدونه. اینجاست که میفهمیم از نظر ایشون انجام "کارهای زنونه" تحقیرآمیزه. حالا چرا باید انجام کارهایی که ممکنه مردونه به نظر نیان یا شاید در ارتباط با خانمها باشن، انقد میتونه از نظر بعضیا بد باشه؟ و اصلا چرا باید تمیزکاری و رسیدگی به ساختمون، برای بعضیا یادآور کارهای زنونه باشن؟
شخصیت Winslow برای انجام یه "کار" یا یه "شغل" اونجاست. درسته؟ آیا مردی که بعنوان سرایدار یا فراش جایی کار میکنه هم حس میکنه emasculate (اختگی روانی و تحقیر جنسیتی مردونه) شده؟ آیا بخاطر شغلش و اینکه داره جایی رو تمیز میکنه حس سرخوردگی میکنه؟ من مردهای سرایدار یا فراش زیادی رو دیدم که همچین حسی نداشتن.
بر اساس آماری که وزارت کار امریکا در سال ۲۰۱۶ گزارش کرده، ۶۸.۵ درصد از سرایدارها و مستخدمین ساختمونی در این کشور رو مردها تشکیل میدن. این به این معنیه که همچین شغلی نباید خیلی "زنونه" تصور بشه. جالبه بدونید که تو همین آمار، فقط حدود ۱۰ درصد از خدمتکاران خونه رو مردها تشکیل میدن. اگرچه سرایداری شغلیه که بیشتر دست مردهاس، زیاد متعجب نمیشیم اگه خانمی رو ببینیم که به این شغل مشغوله. ولی با اینکه وظایف یه سرایدار و خدمتکار خونه تقریبا یکی هستن، بیشتر انتظار داریم یک خانم رو در شغل خدمتکار منزل ببینیم. تفاوت این دو شغل در میزان شخصی بودنشونه: یه فراش به تمیز کردن یه مدرسه، یه دفتر کار و یا یه کارخونه میپردازه. این در حالیه که یه خدمتکار منزل، به تمیزکاری خونۀ شما و یا چیزی مشابه اون، مثل اتاق هتلتون میپردازه. کلا همه چی با تغییر محل کار تغییر میکنه. یه سرایدار محل کار و یا مکانی عمومی رو تمیز میکنه ولی یه خدمتکار خونه، محل زندگی افراد اون خونه رو مرتب میکنه و یه جورایی کاری که خانمهای خونهدار قدیم انجام میدادن رو برعهده داره.
شاید تمیزکاری و تعمیر یه کارخونۀ شلوغ یا یه مکان عمومی پُرتردد، زیاد حس emasculate کنندهای به Winslow نمیداد. حال اینکه او این کار رو داره مستقیما واسه Thomas Wake انجام میده. Thomas رئیس Winslowه. تکرار میکنم نه تنها Thomas تنها فرد دیگه روی اون جزیرهس، او "رئیس" Winslowه! هرچند بیشتر وظایف Winslow مثل بلند کردن اجسام سنگین و تعمیر و نگهداری از دستگاهها، اصولا کارهای "مردونه" به حساب میان، این رابطۀ نامتعادل "قدرت" و رابطۀ رئیس و مرئوسی بین دو کاراکتره که باعث القای حس شوهر و خدمتکار زن (مستخدمه) بین اونها میشه.
حالا متوجه میشیم که چرا Winslow حس میکنه که در جایگاه "زن خونهدار" قرار داده شده. ولی چرا ذهن ما سریعا این رو یه چیز "بد" تفسیر میکنه. حتی اگه باور داشته باشیم که تفاوت ذاتی بین دو جنس زن و مرد، هر یک از اونها رو مناسب برای انجام یه سری کار بخصوص میکنه (که البته زیاد هم منطقی نیست)، باز هم توجیه اینکه چرا یه مرد برای انجام کاری که جزو کارهای مردونه بحساب نمیاد، باید حس حقارت بکنه. شاید اون سری کارها رو بشه برای یه مرد "نامناسب" یا "دور از ذهن" دونست، اما "تحقیرکننده" خوندن اونها فقط یه پیام رو میرسونه: اینکه از نظر اون مرد، "زنان" یا "چیزهای مربوط به اونها" فقط متفاوت نیستن، بلکه از ارزش پایینتری برخوردارن!

در همین راستا، به شخصه از انتخاب آقای Robert Pattinson برای بازی در این فیلم حسابی شگفتزده شدم. به نظر میرسه که ایشون از بعد از ایفای نقش در فیلمهای Twilight، داره تمام تلاشش رو میکنه که تا از اون فضا فاصله بگیره. میدونیم که اون فیلمها نقطۀ اوج بازیگری Pattinson نبودن. پس سعی در اثبات خودش به عنوان بازیگری فراتر از اون چیزی که اون فیلمها ازش به تصویر کشیدن داره. در طول دهۀ گذشته، Pattinson تلاش کرده تا به دنیا بگه که بازیگری جدیه و بازیهای جدی و درست حسابیای میکنه. واقعا هم تو این کار موفق بوده. او نقشهای جدی زیادی تو فیلمهای درست درمون درام و بیگرافیکال خوبی که از لحاظ سبک و پرستیژ فاصلۀ زیادی با Twilight دارن، بازی کرده. از لحاظ درونمایۀ تمی، The Lighthouse نقطۀ مقابل Twilightه.
هر دو فیلم اشباعشده از "مردسالاری"ان. اگرچه مدتیه که کلمۀ "مردسالاری" کمی دِمُده شده و جاش رو تو بحثهای آنتلکچوالی به "مردونگی سمی" داده. به نظر من این دو کلمه دو معنی کاملا مجزا رو میرسونن. "مردونگی سمی" اشاره به رفتارهای ناسالم و مخربی داره که توسط جامعه با این عذر که "مَرده دیگه، کاریش نمیشه کرد" بصورت نرمال و قابلقبول دراومده. ولی "مردسالاری" به سلسلهمراتب اجتماعی گفته میشه که با وضع کردن قوانین، رفتارها و تفکراتی، مرد رو در جایگاه غالب و زن رو در جایگاهی فرومایهتر در جامعه قرار میده. سادهتر بگم، با استفاده از کلمۀ "مردونگی سمی" در مورد مردهایی که نمیتونن خشمشون رو کنترل کنن، ممکنه باعث "فردی" شدن مسئله بشه و به جای گرفتن انگشت اتهام به مردها، تقصیر به گردن عدم تعادل عاطفیشون میافته.
یه سری تحقیقات که در سال ۲۰۱۵ صورت گرفت، نشون داد که اگه مردهایی که در مقامهای بالا مشغول به کار هستن، درخواست کمک کنن، تو ذهن بقیه بیکفایت به نظر میرسن و اگه راجع به نقاط ضعفشون صحبت کنن، آسیبپذیر و بیلیاقت جلوه میکنن. ممکنه فکر کنیم که "خب، این چیزیه که از یه رئیس و رهبر انتظار میره و ربطی به جنسیتش نداره!"، ولی این تحقیقات روی خانمها هم انجام شد و به این نتیجه رسیدن که کمک خواستن و صحبت کردن راجع به نقطه ضعفهاشون، هیچ اثری روی شایستگی و مقام و منزلتشون از نظر بقیه نداره. چنین برخوردهای منفیای فقط بخاطر "مرد" بودن یه فرد در قدرت که ازش یه سری رفتارهای بخصوص انتظار میره، بوجود میان. باید در نظر بگیریم که این فقط یه مسئلۀ سادۀ "مردها در مقابل زنها" نیست؛ هر دو جنس زن و مرد، فقدان رفتارهای مردونه تو یه مرد رو نشونۀ ضعف اون میدونن و اتوماتیکوار نسبت بهش برخوردهای اجتماعی و حتی گاهی خشونتآمیز نشون میدن.
منظور من از "مردونگی"، همون الگوی سادهایه که جامعۀ "مردسالار" تشویق به باورش و قبول "مردها" در اون قالب میکنه. پس اشتباه نشه، من قصد ندارم بگم که "مرد" بودن بده! اصولا هیچ چیز خوب یا بد راجع به مرد بودن یا دوست داشتن و انجام کارهایی که مردونه به حساب میان وجود نداره. مشکل زمانی بوجود میاد که یه سری رفتار اجتماعی که بر اساس سوال "کی مرده و کی زن" بوجود اومده، رو حمایت کنیم و هر کسی که تو این تقسیمبندی قرار نمیگیره رو با عنوان "آسیبپذیر عاطفی" و یا حتی "منحرف جنسی" تقبیح کنیم.
تمام اینها گفته شد تا یه سری مسائل روشن بشن و بشه گفت که در نظر گرفتن اینکه کاراکترهای اصلی مرد فیلمهای Twilight مردهایی هستن که درگیر "مردونگی سمی"ن، نظری کاملا سطحیه. رابطۀ اونها با نقش اصلی زن فیلم (Bella Swan) عمیقا تحت تاثیر "مردسالاریه". کاراکتر Jacob شاید مطابقت کلیشهای زیادی با رفتارهای خشونتآمیز مردونهگرا که معمولا با عنوان "مردونگی سمی" ازش یاد میشه، داشته باشه. مثلا کلا مسئلۀ "رضایت یک زن برای وارد شدن در یه رابطه" به هیچ جاش نیست. وقتی بزور Bella رو بوس میکنه، Bella قضیه رو به باباش میگه ولی بابائه فقط میخنده و Jacob رو تحسین میکنه. برخورد بابائه کاملا با چیزهایی که "مردسالاری" به عنوان "رفتار قابلقبول مردها" به جامعه دیکته میکنه مطابقت داره. این مسائل توی Twilight انقدر عادی جلوه داده میشن که ناراحتی Bella از کاری که Jacob کرد اصلا جدی گرفته نمیشه.
اگرچه کاراکتر Edward اونقدر که Jacob کلیشهای جلوه میکنه، "مردگرایانه" نیست، اون هم نماد "مردسالاری" رو در خودش داره. رابطهش با Bella خیلی "پدرسالارانه"واره؛ همش تعقیبش میکنه، وقتی میخواد بخوابه تحت نظر دارتش، تصمیم میگیره که چی براش خوبه و چه چیزهایی رو باید و نباید بدونه. درسته که Edward مردی خجالتی و ساکته ولی در عین حال فک میکنه که انحصارطلب بودن و غیرت خرکی زیاد، امری نرمال و طبیعیه. به نظرم، علاوه بر ضعیف بودن فیلمهای Twilight، اونها برخوردهای خشن ناگهانی و بیجای مردونه رو نرمال جلوه میدن. البته این ویژگی امری متداول تو رمانهای عاشقونهس. این رو نمیگم که از Twilight دفاع بکنم. Twilight مشتی نمونۀ خرواره و نشوندهندۀ "نرمال بودن" ارزشهای مردسالارانه از دید جامعۀ ماست.

این "نرمال بودن" رو بوضوح در داستانی که Benjamin Zephaniah (شاعر) در مصاحبهای با BBC در سال ۲۰۱۸ تعریف کرد، به چشم میخوره. او گفت "تو یه دورهای برخوردهای خشنی داشتم، نه اینکه مثل بعضیا که دوستدخترشون رو مدام میزنن، باشم ولی گاهی اوقات قاطی میکردم. یه دوستدختری داشتم که چندباری کتکش زدم. همین که پا به سن گذاشتم واقعا پشیمون شدم از کارم و وجدانم عین یه خوره به جونم افتاد. بعدها یه روز بهش گفتم که 'واقعا از برخوردم در گذشته متاسفم. انگار خودم نبودم و یه الگوی اجتماعی رو دنبال میکردم'. بهم جواب داد که 'اون موقعها دوست داشتم. حس میکنم با کلی فمینیست سفیدپوست گشتی، کانال رادیویی Radio 4 گوش دادی و نازناز شدی!'. از تعجب کف کردم. بهم خندید و گفت که 'یه مرد باید بدونه چجوری دوستدخترش رو کنترل کنه. انگار یادت رفته!'." از نظر مصاحبهکنندۀ BBC این حالت مثل سندرم استکهلم میمونه. سندرم استکهلم حس اعتماد، ترحم و دوستداشتنیه که قربانیان ظلم (معمولا دزدیده یا به گروگان گرفته شدهها) با گذشت زمان، نسبت به ظالم (مجرم) پیدا میکنن.
این نشوندهندۀ اینه که نظر هر دو جنس زن و مرد در مورد جنسیتها تحت تاثیر فرهنگیه که توش زندگی میکنن. جالبه بدونید که داستان Twilight توسط یک خانم نوشته شده و فکر نکنم که شخصیتی ضدزن داشته باشه. نوشتن چنین داستانی فقط میتونه برگرفته از فرهنگی باشه که نویسنده توش بزرگ شده. به همین دلیل نمیشه بهش برای نوشتن داستانی که در اصل انعکاسی از جامعۀ داغونمونه، ایرادی گرفت. خوانندهها و بینندههای چنین آثاری هم تقصیری ندارن. حتی کسی مثل دوستدختر سابق آقای Zephaniah که به تحت ظلم قرار گرفتن عادت کرده و مردی که نمیزنتش رو ملامت میکنه هم الزاما آدم بدی نیست. تمام این افراد که راجع بهشون گفتم قربانی الگوهای مردسالارانۀ جامعهشون هستن. الگوهایی که مردها رو بخاطر "آسیبپذیری عاطفی"شون ملامت و به سلطهگری و کنترل کردن زنها (به عنوان حق طبیعی و وظیفهشون) تشویق میکنه. سلطهگری "قابلقبولی" که شاید به برخوردهای خشن فیزیکی نسبت به همسر یا دوستدخترشون هم منجر بشه.
با این حال به نظرم، وجود آثار هنری که به چنین مسائلی نگاه انتقادی دارن واقعا حیاتیه. در فیلم The Lighthouse، "مردسالاری" حضوری خفهکننده داره. با این حال در اون، برخلاف فیلمهای Twilight، این مسئله بعنوان یه امر عادی نادیده گرفته نمیشه. میدونیم که این الگوهای "مردسالارانه" تحمیل میکنن که چی برای مردها و زنها مناسبه و اینکه زنها از ارزش پایینتری برخوردارن. پس پی میبریم که چرا Winslow بخاطر اینکه مثل زنهای خونهدار باهاش برخورد شده جوش آورده. پی میبریم که چرا تمام زمانی که در فانوس کار میکرده، حس تحقیر شدن و "اختهگی جنسی" داشته.

در صحنهای Winslow رو میبینیم که مجبور میشه یه بشکۀ بزرگ رو به بالای فانوس ببره، چون Thomas بهش نگفته بوده که یه دبۀ کوچیک هست که میتونه ازش استفاده کنه. چون Thomas هیچ ارزشی برای Winslow قائل نیست پس هیچ احترامی هم به وقت و انرژی که صرف میکنه نمیذاره. Thomas دائما مستقیم و غیرمستقیم بهش یادآوری میکنه که اونه که تو رأس قدرته. Winslow با یه مجسمۀ پری دریایی کوچیک تو یه اتاق تنگ و تاریک و نمور به خودارضائی میپردازه، درحالیکه Thomas تو اتاق چراغ با نور ایزدی به ملکوت میرسه.
شخصیت Thomas حکم شاه بالای کوه رو داره و Winslow از هر طرف با دریای بیساحل احاطه شده و راه فرار نداره. وقتی سعی میکنه تا با قایقی دست به فرار بزنه، با برخورد شدید Thomas، شکستن قایق و حمله به سمتش با یه تبر مواجه میشه. وقتی هم دست به اعتراض میزنه، Thomas بهش میگه که "این خودت بودی که با تبر به سمتم حمله کردی". حالا یا Winslow توهمزده بوده یا Thomas از عمد میخواسته این توهمات رو تو ذهنش بشونه. ولی واقعا فرقی هم نمیکنه. Winslow میگه که اسم واقعیش Thomasه. این به این معنی میتونه باشه که این دو شخصیت نمایندۀ دو فرد مجزا نیستن و شاید دو جنبه از یک سیکل هستن. حتی توی فیلمنامه، اسامی خاصی ندارن و با کلمات "پیر" و "جوون" مشخص شدن.
برای رشد کردن و فرار از مردسالاری اجتماعی، چه خودمون رو تخریب کنیم و چه افرادی رو که چنین ساختارهای اجتماعیای رو بهمون تحمیل میکنن و جلومون رو از خروج ازش میگیرن، نتیجه یکیه! هر دو وجه Thomas در این چرخۀ شوم تنزل، سلطه و سرکوب گیر کردن. هر دو برای وجود چنین چرخهای لازم و ضرورین، چون هیچ رئیسی بدون مرئوس و برده، رئیس نمیشه!
وقتی رهایی ناممکن جلوه میکنه، تنها راه برای خودارضائی نکردن تو اتاق و حمام آفتاب گرفتن تو "فانوس قدرت"، اعمال زور بر دیگران و پا گذاشتن بر دوششون برای بالا رفتن و رسیدن با بالای برجه. پس آدمها همدیگه رو آزار میدن، یکدیگه رو تحقیر میکنن و به قتل میرسونن. اونها با امید گرفتن حمام آفتاب در این نور قدرت، وارد چرخهای میشن که توش مردها خیلی زود سر از قبر درمیارن، زنها وارد روابط آزاردهنده میشن و زندگی اجتماعیشون تبدیل به چیزی زننده، رقابتی و سرکوبگر میشه.

یک پرنده، یک نفرین، یک عمر سرگردانی
از چندلایه بودن داستان فیلم The Lighthouse هر چی بگم کم گفتم. پیشتر توضیح داده شد که لایههای درونیش علاوه بر اشاره به اسطورههای یونانی، آثار هنری کهن و اتفاقات واقعی، مضامین عمیقتری حول مسئلۀ قدرت، تسلط و مردسالاری رو هم در برمیگیره. در اینجا به یکی از مراجع دیگهای که داستان فیلم با الهام از اون شکل گرفته میپردازم.

"شعر ملوان پیر" (The Rime of the Ancient Mariner) بلندترین سرودۀ Samuel Taylor Coleridge، شاعر انگلیسیه که بین سالهای ۱۷۹۷ و ۹۸ نوشته شده. در ادامه، با اختصار به شرح داستان شعر و ربطش به فیلم میپردازم.

در ابتدای شعر، پیرمرد ملوانی با ریش خاکستری* به اسم Mariner (کلمۀ Mariner به معنی ملوانه) جلوی مردی که در حال رفتن به مراسم عروسی دوستشه رو میگیره تا براش داستانی از یکی از سفرهای دریایی قدیمیش تعریف کنه. اول مرد علاقهای به گوش دادن نداره چون میترسه مراسم رو از دست بده. ولی برق چشمهای ملوان او رو جذب خودش میکنه.
* مشخصات ظاهری ملوان توی شعر با Thomas Wake فیلم The Lighthouse شباهت زیادی داره.

داستان ملوان با حرکت کشتیش به ماجراجوییای دریایی شروع میشه. برخلاف پیشرویهای خوب اولیه، طوفان کشتی رو به سمت جنوب و نهایتا یخ-آبهای قطب سوق میده. بهرحال یه آلباتروس (نوعی کبوتر دریایی که شبیه مرغابیهای خیلی بزرگه) سر میرسه و با کمکش، ملوانها کشتی رو که تو تکههای عظیمالجثۀ یخ گیر کرده بود بیرون میکشن. ملوانها با غذا دادن به آلباتروس ازش تشکر میکنن ولی Mariner به سمتش تیری پرتاب میکنه و میکشتش*.
* درست مثل Winslow که مرغ دریایی رو برخلاف خواست Wake میکشه.
ملوان به خدمۀ کشتی که از این کار خونشون به جوش اومده بود توضیح میده که اصلا دلیل اصلی بدبیاریشون و وزش بادهای جنوبی همین آلباتروس بوده. اونها هم وقتی میبینن که هوا گرمتر شده و خبری هم از مه نیست حرف اون رو باور میکنن.
البته خدمۀ کشتی خیلی زود متوجه ارواح خشمگینی که از سرزمینهای یخ و مه به سمت کشتی میومدن شده و از حمایتشون پشیمون میشن. بادهایی که اونها رو به سمت شمال میبرد به ناگهان به سمت مناطقی ناشناخته در نزدیکی خط استوا میرونشون:
"روزها در اونجا درست مثل کشتی نقاشی شده بر روی اقیانوسی از رنگ، بدون حرکت باقی موندیم. تا چشم کار میکرد همه جا رو آب فراگرفته بود، ولی تمام خدمه از تشنگی چروکیده شده بودن. موجودات لجنوار بر روی دریای لجنی قدم میزنن."

خدمۀ کشتی، ملوان رو باعث و بانی تشنگی و بدبختیشون میدونن. پس با عصبانیت مجبورش میکنن تا جسد آلباتروس رو به دور گردنش بندازه. این حرکت احتمالا برای این بوده که ملوان مجبور به دوش کشیدن بار اشتباه و گناهش برای کشتن پرنده بشه. شاید هم نمادی بر پشیمانی باشه: "پیر و جوون چپ چپ نگاهم میکنن و بجای صلیب، آلباتروس رو از گردنم آویزون کردن".

بعد از مدت زیادی معطلی، خدمه با کشتی شَبَه مانندی مواجه میشن. روی عرشهش اسکلتی به اسم "مرگ" و زن رنگپریدهای به اسم "کابوس زندگی در مرگ" در حال تاس ریختن و قمار سر روح خدمۀ کشتی بودن. "مرگ" تاسی میریزه و روح خدمه رو میبره و "کابوس زندگی در مرگ" هم موفق به بُردن سرنوشت ملوان میشه. همینطور که از اسم زن برمیاد، سرنوشت ملوان بخاطر کشتن آلباتروس، چیزی بدتر از مردن میشه.*
خدمه، یکی پس از دیگری میمیرن و ملوان زنده میمونه و هفت شب و هفت روز رو به نظارۀ نفرتی که هنوز تو نگاه اجساد خدمه میبینه دید میزنه: "دویست مرد زنده بدون هیچ آه و نالهای یکی پس از دیگری به زمین افتادن. روح از بدنهاشون به پرواز درومد و مثل تیری از کنار من به سمت بهشت یا جهنم پرتاب شدن".
* درست مثل بلایی که سر Winslow یا Prometheus اومد.
ملوان که قبلتر موجودات دریایی رو "موجوداتی لجنوار" توصیف میکرد، حالا به زیباییشون پی میبره ("با دیدنشون چشمهای از عشق در قلبم شروع به جوشیدن کرد") و بعد از اینکه باهاشون شروع به خوشرفتاری میکنه، طلسم "کابوس زندگی در مرگ" از روش برداشته میشه. ملوان شروع به دعا کردن میکنه و جسد آلباتروس از گردنش به زمین میافته و گناهش تا حدودی بخشیده میشه. آسمون شروع به باریدن میکنه، ارواح خوب به اجساد خدمه دمیده میشن، از جا بلند میشن و شروع به هدایت کشتی میکنن. ملوان که تو حال خلسه بوده صدای دو روح رو میشنوه که راجع به سفر دریایی و توبۀ اون در حال بحث کردنن. پس متوجه میشه که کشتی رو نیرویی ماورایی هدایت میکنه.

وقتی ملوان از حالت خلسه بیرون میاد، کشورش رو در دوردست میبینه ولی مطمئن نیست که چیزی که میبینه واقعیه یا توهم؛ "آه، چه رویای قشنگی! آیا اون یه فانوس دریاییه که میبینم؟ آیا اون یه تپهس؟ اون یکی کلیساس؟ آیا این کشور خودمه؟ به بندر رسیدیم و من هقهقکنان دعا میکردم. آه ای خدا یا بیدارم کن یا بذار تا ابد بخوابم!".
بقایای داغون کشتی درون گردابی میفته و فقط ملوان باقی میمونه. بیخانمانی از دور سایۀ کشتی رو میبینه و بهمراه مردی دیگه و پسرش با قایقی به سراغش میرن و ملوان رو از آب بیرون میکشن. فکر میکنن که مُرده، پس وقتی ملوان چشماش رو باز میکنه حسابی میترسن و جیغ و داد میکنن. بیخانمان به دعا میشینه، ملوان شروع به پارو زدن میکنه و پسربچه که فکر میکرده ملوان شیطونه، با خنده میگه "شیطان پارو زدن بلده". وقتی به خشکی میرسن، نیرویی ملوان رو مجبور به تعریف کردن داستانش برای بیخانمان میکنه.
وجدان ملوان برای توبه از کشتن آلباتروس او رو مجبور میکنه تا زمین رو بگرده و داستانش رو برای همه تعریف کنه تا شاید درسی باشه برای دیگران که مخلوقات خدا رو دوست داشته باشن. مهمون عروسی که بطور کامل داستان رو گوش کرده بود به خونه رفت و فردا با غمی بیشتر ولی داناتر از خواب بیدار شد.
بیرون از قاب فانوس
گفته میشه Willem Dafoe و Robert Pattinson سر ضبط فیلم به ندرت پیش میومد با هم همصحبت بشن، بعد از فیلمبرداری هم بخاطر وضعیت داغون آب و هوا انقد خسته و کوفته میشدن که فرصت وقت گذروندن با هم رو پیدا نمیکردن. Pattinson به همراه بقیه عوامل فیلم شبها رو در هتل میگذروند، ولی Dafoe ترجیح میداد دور از بقیه و در تنهایی، تو کلبۀ کوچیک ماهیگیریای استراحت کنه. وقت ناهار، سر صحنۀ فیلمبرداری اوضاع فرق میکرد؛ Dafoe غذاش رو در کنار بقیه دستاندرکاران میخورده و Pattinson به گوشهای میرفته و وقت ناهارش رو تو تنهایی میگذرونده. هر دو تو مصاحبهها گفتن که ماهها بعد از اتمام فیلمبرداری، بالاخره یه مکالمۀ درست و درمون با هم داشتن و حسابی از همدیگه خوششون اومده.

آقای Eggers تو مصاحبهای گفته که Robert Pattinson روشهای عجیب و غریبی واسه آماده شدن برای بازی در صحنههای احساسی فیلم داشته. مثلا محکم به صورتش میزده، بین برداشتها از آبی که از سقف کلبه به داخل چکه میکرده میخورده، توی یه مسیر دایرهای میدویده. از همه عجیبتر گاهی اوقات انگشتش رو توی حلقش مینداخته تا جایی که به عق زدن میفتاده. Pattinson این کار رو تو صحنهای که Dafoe روش افتاده بوده هم انجام داده. Eggers میگه "وقتی اینکار رو کرد، Dafoe نگاه معناداری بهم کرد که 'اگه این روم بالا بیاره چی؟!'".

صحنهای که در Thomas Wake رو در حال نفرین کردن Winslow بخاطر دوست نداشتن خرچنگ پختهش نشون میده، در یک برداشت ضبط شد. آقای Robert Eggers تو مصاحبهای گفت که Dafoe در طول این صحنۀ دو دقیقهای حتی پلک هم نزد.
در فیلمنامۀ اصلی، قرار بود Thomas Wake یه چشم شیشهای و یه پای چوبی داشته باشه و سه تا از انگشتهاش هم قطع شده باشه. البته Eggers، بدلیل خرج بالای افکتهای کامپیوتری مورد نیاز و اینکه فکر میکرد این ظاهر ممکنه بیننده رو به این اشتباه بندازه که Wake دزد دریاییه از این کار صرفنظر کرد.

طراحی واژن پری دریایی بر اساس آلت جنسی کوسه و تماما از جنس سیلیکون صورت گرفت. آقای Eggers میگه تصویر "پری دریاییای که روی لیوانهای Starbucks میبینید، دو تا دم داره و بر اساس اولین طرحهای پریهای دریایی کشیده شده. پری دریاییهای کشیده شده در قرون وسطی و رنسانس همیشه دودُمه بودن تا مردها بتونن باهاشون بخوابن. تو دوران ویکتوریایی پری دریاییها تکدمه کشیده شدن تا کسی نتونه باهاشون همخوابه بشه. داستان فیلم هم در زمان تکدم شدن پری دریاییها اتفاق میفته. پس ما هم همون شکلی طراحیش کردیم. ولی بهرحال باید یه راهی برای تولید مثل براش پیدا میکردیم. پس شروع به تحقیق روی آلت جنسی کوسه ماده کردیم".
گویا تو نسخهای از فیلم که در افتتاحیۀ جشنوارۀ فیلم Cannes نمایش داده شده صحنهای بوده که در اون، فانوس دریایی حرکتی مثل حرکت نعوظی آلت مردونه میکرده و ناگهان در تصویری از آلت برافراشته محو میشده. خوشبختانه آقای Eggers تصمیم میگیره تا برای پخش در سینما، این صحنه رو حذف کنه.
آقای Robert Eggers صحنهای که در اون به روی صورت Robert Pattinson مدفوع پاشیده میشه رو از صحنهای از فیلم The Big Lebowski (۱۹۹۸) الهام گرفته.
صداهای باد شکم Wake در مرحلۀ ادیت فیلم اضافه شدن. این صداها از آرشیو موسیقی و صدای سینمایی برداشته نشدن و بصورت عملی تولید شدن. آقای Danian Volpe، تکنسین صدای فیلم تو مصاحبهای گفت که "هرگز بهتون نمیگم چطور صداها رو تولید کردم و این راز رو با خودم به گور میبرم!".
توی فیلمنامۀ اصلی قرار بود که وقتی در انتهای فیلم Winslow به نور خیره میشه، آروم دستش رو به سمت نور ببره و ناگهان دستش بسوزه.






کامنتها ۹۹
برای مشارکت وارد شو.
درود بر شما ، نقد و تحلیل تون عالی بود. به نظرم وجود بعضی نمادها و دیالوگ ها اشاره داشتند به اینکه همه داستان یک جور کشمکش درونی و ذهنی بود که دو شخصیت که میشه گفت یکی بودند رو نشون میداد. نمای آغازین فیلم با کادربندی استادانه کارگردان که در اون هر دو شخصیت رو که دارن به سمت نور میرن ، هر دو اسمشون توماسه، هر دو به خاطر عذاب وجدان و فرار از گناهی نابخشودنی به اون جزیره اومدند که میتونه استعاره از افسردگی مرگبار تا مرز دیوانگی ذهنی باشه، تام پیر زن و بچه هاشو رها کرده بود و هرگز دیگه به سراغشون نرفت ، تام جوان به خاطر عقده حقارت باعث مرگ دوست یا همکارش شده. توماس ادوارد بعد از کشته شدن اون فرد ، شخصیت افریم وینزلو رو برای خودش میسازه و در جایی هم اشاره میکنه که سابقه ش پاکه و تولدی دوباره داره ، اما توماس ادوارد نه. چیزی که بیشتر از همه اشاره میکنه که اینها همه در ذهن توماس ادوارد میگذرن دیالوگ تام ویک پیرمرد که بهش میگه شاید من یه توهم تو تخیلت هستم شاید این صخره هم یه توهمه ، شاید داری تو یه بیشه زار پر از درخت تو کانادا پرسه میزنی و مث ی روانی سرمازده با خودت حرف میزنی در حالی که تا زانو تو برف گیر کردی! شاید فانوس و اون نور نماد پاکی وجدان ضمیر و باطنه ، و زمانی که توماس ادوارد باهاش روبرو میشه به خاطر گناهی که کرده ( صورت خون آلود و سیاه توماس رو به یاد بیارید) با فجیع ترین شکل ممکن دردشو فریاد میزنه به پایین سقوط میکنه( پلکان مارپیچی نماد ناخودآگاه) و با خورده شدن توسط مرغان دریایی به مانند پروئومته مجازات میشه.
@mhmd_asadi_13 سلام... ممنونم از لطفتون... در مورد تحلیل قشنگتون باید بگم که بله این یکی از احتمالاته که بنده هم توی سری استوری های مربوط به فیلم بهش اشاره کردم.پیشنهاد میکنم هایلایت مربوط به فیلم رو هم ملاحظه بفرمایید. ❤️
@cheshme3om سلام و درود بر شما و سپاس از شما و این پیج درجه یک حتما میخونم🙏❤
@mhmd_asadi_13 قربااان شما ❤️❤️❤️🙌
عجب فیلمی و عجب نقدی فیلم پر از مفهوم بود و هیچ سکانسی بی جا نبود سکانس دیدن فانوس خیلی شبیه سکانس چمدان پالپ فیکشن بود علت معلوم نکردن کارگردان هم اینه که ما هم مثه شخصیت فیلم مجنون کنه ازنظر من
@saba.khodamiii لطف دارید... پیشنهاد میکنم هایلایت مربوط به فیلم رو هم ملاحظه کنید 🙏🏻
وقتی در خواست قطع حقوق پتینسون رو میده ... پتینسون واقعا اون کار ها رو انجام داده بود یا نه بهش تهمت زده بود؟؟؟
@sina_nasiriii کارهایی که تو گزارش کارش نوشته دروغه
دیدن بقیۀ کامنتها (۹۱)بستن بقیۀ کامنتها
دیشب نگاه کردم. خوشم اومد. ویلم دفو هم . همیشه عالیه
@mehran_mavaie 👌👌👌 حرف ندارن ایشون
@cheshme3om درود و سپاس. اَنتای کرایست رو هم دیشب دیدم.با بازی دفو. درخشانه. ولی فیلمش جذبم نکرد
@mehran_mavaie اووون فیلم عالیه... تو برنامه م هست راجع بهش بنویسم
@mehran_mavaie مخلصم
@cheshme3om بله. فیلم خوبیه از فیلمسازی کاربلد🍀. ولی سلیقه من نیست
@cheshme3om چاکرم
با اختلاف بهترین تحلیلی بود که از این شاهکار خوندم 😍👌
@mehrdad_aligholizadeh ممنونم آقا... حتما اگه تا الان ندیدید، هایلایت مربوط به فیلم رو هم توی پیج ملاحظه بکنید❤️
@cheshme3om عالی بود.هایلایتا از خود 😂😍👌پست جذابتر بودن
@mehrdad_aligholizadeh چاکرتم ❤️❤️🙏
خیلی فیلم عجیبی بود. مرسی از تحلیلای خوبت❤️❤️❤️🔥
@naghmeetajik ممنونم از لطفت ❤️❤️🙏🏻❤️❤️
@cheshme3om ❤️❤️❤️❤️
متن بخاطر استفاده از اعداد و متون انگلیسی جوری بهم ریخته اس که حتی یه جمله کامل هم نداره ، لطفا تو فضای نوت متن تون رو بنویسین و اینجا پیست کنین و قبلش یه عنوان بنویسین و یه خط بیایین پیست کنین ، اینجور بهم نمیریزه
@sina_scandari دوست عزیز، این پست هشتاد و یکمین پستی بود که آپلود کردم. میتونید به پست های قبلی سر بزنید. تکنیکی که میفرمایید رو ینده همیشه اجرا میکردم و در مورد این پست هم اجرا کردم. اما بدلایلی که خودم هم نمیدونم بعد از نقطه، سطر پایینتر نیومده. الان درستش کردم
نقد کامل و خوبی بود ممنونم👍
@mahnaz.atayi خیلی ممنونم از لطفتون🙏🌹🙏
🖤
@empty_ali ❤️❤️❤️
خیلی عالی بود ممنونم واقعا جنبه های هنری و ساختاری فیلم رو کاملا نشون میده این نقد🙏💙☘
@amir.reza.k.p شما لطف دارید. مرسی ❤️🙏🌹
توضیحات جالب و جامعی ست👌🌷...خصوصا اشاره به اسطوره ها
@esidriver76 قربااان شما 🌹🌹🌹
مرسی از شما عالی بود❤️👌
@milad__rouhi قربان شما... لطف دارید ❤️🙏
از بین فیلمهای پارسال من فانوس دریایی و پرتره بانویی در اتش رو.پسندیدم ، فیلمی معناگرا و سورئال که مخاطب را هم به وادی جنون میکشاند👌👌👏🌸
@yazdan_farhoudi 👌👌👌
فوقالعاده 👌❤️
@mehdi_mn._ قربونت مهدی جان ❤️
ایول عالی بود👏🏻، بالاخره از سردرگمی در اومدم
@skullxboy مخخخخلصصصتم ❤️
👏👏👏👏👏🌹🌹🌹🌹🌹🌹💖💖💖💖
@yazdan.qahramani ❤️❤️❤️❤️❤️❤️
👌😍
@m.h.sharudi 🙏❤️🙏
مثل همیشه عالی👌
@hussein_tayyebi قربان شما حسین جان ❤️
👏👏👍عالی
@majedmolazade 🙏🙏🙏🙏
👌👌👌👌👏👏👏👏👏عالی 🌹🌹
@omid_t0075 ممنونم از لطفتون 🙏🙏🙏
چه نقد خفنیییییی🧐🧐👌👌👌
@mhr18r 🙏🙏🙏 خفنی از خودتونه
👏👏👏👏👏👏👏👏👏فیلمو به خاطر نقدش دیدم. عالیییی بود
@hadializadeh96 🙏🙏🙏🙏🌹
واقعا نقد فوق العاده ای بود ممنون 👌
@poriahashempor خواهش میکنم 🙏🙏🙏 استوریهای مربوط به فیلم رو هم از دست ندید
عالی بود 💗 مرسی 👏👏👏👏
@farhad.a.55 قربان شما❤️❤️❤️🙏
واقعا شاهکار بود که میشد تفسیر های زیادی کرد ازش
@mani_276 👌👌👌
فوق العاده بود👌🏻
@sepehr_.akv ممنونم از لطفت❤️
چه نقدی ،به به🌹
@atiye_tbz 🙏🌹🙏
👌💎
@matin.maleki1 ❤️
👌
@arash___mp 🙏🙏🙏
درود
@dr.mojtabatajalli 🙏❤️🙏
عالی مثل همیشه👌👌
@fateme.khoshkho 🙏🙏🙏 ممنونم ازتون 🙏🙏🙏
🤟🌹 مرسی
@masihmo مخلصم
👏👏👏
@hamzehramezani 🙏🏻🙏🏻🙏🏻🙏🏻
مرسی از اطلاعاتی که از فیلم دادین به نظرم اگر هم بعد از شنیدن پادکست شما فیلم را ببینیم بازهم فیلم خسته کننده و کشدار هستش و جزلحظاتی فیلماصلا ترسناک نیست بهر حال دوبار فیلم رو دیدم ولی دلیل انقدر ستایش از فیلم رو نتوانستم درک کنم
@shahrokhamerygmail9 ممنون از لطفتون. ببینید این فیلم در سبک “ترسناک روانشناختی” هست که با سبک فیلمهای ژانر هارِر متفاوته. ترسناکی چنین فیلمهایی با المانهای مرسوم سینمای وحشت، مثل خونریزی، خشونت، ماورالطبیعه و تغییر ناگهانی تصویر و موسیقی به بیننده القا نمیشه، بلکه این شرایط فیلمه که در اصل ترسناکن. مثلا تصور کنید که روی یک سخره و دور از بقیه گیر افتادید و صبح و شب رو باید در تنهایی به امید رسیدن تاجی بگذرونید. ترسناک نیست؟ فیلمهایی چون “درخشش” و سریالهایی مثل “آیینهٔ سیاه” در این سبک قرار میگیرن. فیلم فانوس دریایی به خاطر ماهیت چند لایه ای، بازی های درخشان، توجه به جزئیات و سینماتوگرافیش مورد ستایش منتقدین و طرفداران قرار گرفته و به هیچ وجه فیلمی فقط جهت سرگرمی نیست.
عالی بود
@fatemejavadi1812 ممنون از محبتتون 🙏🏻🙏🏻🙏🏻
موفق و موید باشید❤️
@shahla_trk ممنونم از لطفتون❤️🙏🏻🙏🏻
این اپیزود رو خیلی دوست داشتم😍 واقعا برای این فیلم به نقد و توضیحات شما نیاز داشتم😅
@mojdeh.salehipour 😁 لطف دارید … واقعا ممنونم 😍🙏🏻🙏🏻🙏🏻
👏
@meherdesigne 🙏🏻🙏🏻❤️🙏🏻🙏🏻
بسیار جامع و ریزبینانه
@pneuma_7 خیلی ممنونم
اقا گوش کردم دستتون درد نکنه. نظرات جالبی داشتین 🙌
@mrmorovati1990 خیلی ممنونم
❤️
❤️🙏🏻
@omid.mehraabi
این فیلم رو تو حالت خواب آلودگی دیدم هیچی نفهمیدم 😐
سینما یعنی این کم حرفی فقط با خلق تصاویر و رقم زدن اتفاقی دراماتیک
هارد اکسترنال؛ جایی برای صدا و تصویر🎶🎬
واقعا خوشم اومد مرسی. از نقد شخمی سایت های نقد بهتر بود
منتظر بودیما
من چهار بار این فیلمو دیدم