رفتن به محتوای اصلی
Shutter Island

Shutter Island؛ معمای جزیره، هزارتوی ذهن

صفحۀ فیلم و هشدارهای محتوایی ←
Martin Scorsese۲۰۱۰
آذر ۱۳۹۸
زمان مطالعه: حدود ۱۳ دقیقه۴۰ بازدید
اسپویلر ← ادامۀ نقد داستان فیلم رو فاش می‌کنه.

آقای Martin Scorsese شوخی نداشت وقتی پیش بینی کرد که Shutter Island، این فیلم نئو-نوآرِ هیجانی-روانشناختی سال ۲۰۱۰، براش دوبرابر سوددهی خواهد داشت، چون در زمان اکران، بیننده برای فهمیدن صحنۀ پایانیش مجبور میشد دوباره بلیط بخره. حتی تماشاش برای بار دوم هم ممکنه برای فهم اینکه واقعا چی به سر شخصیتِ Leonardo DiCaprio میاد کافی نباشه.

فیلم به تعریف داستان مارشال امریکایی میپردازه که به دنبال کشف حقیقته و در آخر هم بهش میرسه ولی نه او حقیقتی که انتظارش رو داشته. پیشنهاد میکنم اگه فیلم رو ندیدید همینجا دست از خوندن بکشید، فیلم رو تماشا کنید و بعد برگردید و برداشتم از اون رو بخونید.

عبور از دیوار چهارم یا شکستنش اصطلاحیه که وقتی کاراکتر داستان (حالا میتونه کمیک بوک باشه یا تئاتر و فیلم) حضور مخاطب (خواننده یا بیننده) رو میپذیره بکار برده میشه. ولی در فیلم Shutter Island، علاوه بر پذیرش مطلق دنیای واقعی، Martin Scorsese با قرار دادن دوربین در آینه (در اوایل فیلم)، بیننده رو به شناسایی کامل نقش اول داستان دعوت میکنه. اهمیت این صحنه بعد از چندبار دیدن فیلم مشخص میشه. انگار هر سری داری یه فیلم کاملا متفاوت رو تماشا میکنی.

فیلم با داستانی جنایی-معمایی و هیجان انگیز راجع به مارشال (یه چی تو مایه های ارتشبد و کلانتر) امریکایی به اسم Teddy Daniels (با بازی Leonardo DiCaprio) که برای تحقیق دربارۀ فرار یه بیمار از مرکز روانی Ashecliffe به جزیرۀ Shutter Island میره، شروع میشه. ولی در واقع قصد Teddy از این سفر، گیرانداختن Andrew Laeddis، جانی و بیمار بستری در این مرکزه که کلی جا رو به آتیش کشیده و قاتل همسر Teddy هم هست. همین که داستان رو به جلو میره، متوجه میشیم که Teddy و مارشالی که بهمراهش به جزیره اومده (Chuck Aule با بازی Mark Ruffalo) ممکنه قربانی نقشه ای برای بازداشتنشون از رو کردن جنایاتی که تو Ashecliffe اتفاق میوفته باشن. و این تنها در زمان اوج داستانه که واقعیت برای بیننده روشن میشه. اینجاس که گردش داستانی همه رو متعجب و شوکه میکنه و به این فکر وامیداره که چطور قبلتر متوجهش نشدم؟ با این حال بعضیها هنوز که هنوزه شخصیت واقعی Teddy که اواخر فیلم نمایون میشه رو انکار میکنن و اعتقاد دارن که Ashecliffe در اصل یه مرکز آزمایشگاهی CIA/نازی توره. برای اینکه تمام این سوءبرداشت ها رو از بین ببرم به توضیح اینکه چرا شکستن دیوار چهارم در اوایل فیلم (نگاه کردن Teddy در آینۀ توی کشتی) کلیدیه برای درک واقعیت Shutter Island و اینکه چطور کارگردان موفق به گول زدن بیننده شده، میپردازم.

تدی و چاک در محوطۀ بیمارستان اشکلیف، در آغاز تحقیقاتشان.
تدی و چاک در محوطۀ بیمارستان اشکلیف، در آغاز تحقیقاتشان.

خب، کارگردان چطور بیننده رو گول میزنه؟ جالبه بدونیم که Martin Scorsese تو مصاحبه ای گفته که تمام فیلم در ذهن Teddy اتفاق میوفته. تاحالا به این دقت کرده بودید که توی فیلم حتی یه صحنه هم که Teddy رو در مرکز توجه داستان نشون نده وجود نداره؟ حتی شاهد هیچ صحنه ای بدون حضور اون نیستیم. در تمام مدت انگار خوبی غیرطبیعی شخصیت ساختگی Chuck Aule و نابرابریش با Teddy (که بقول Chuck یه اسطوره س) به بیننده گوشزد میشه. همچنین حرفۀ Teddy بعنوان یه مارشال امریکایی در نقش حافظ عدالت هم بهش برتری زیادی نسبت به دو تا دکتر غیرقابل اعتماد Ashecliffe میده. حالا واسه محکم کاری بیشتر، به بیننده گفته میشه که Teddy یه قهرمان جنگی هم هست که قربانیان هولوکاست رو از کمپهای آدم سوزی نازی ها نجات داده. از همون اول فیلم متوجه پیش ذهنیتهای Teddy نسبت به مرکز Ashecliffe میشیم؛ وقتی وارد مؤسسه میشه به Chuck میگه "جاهای شبیه به اینجا رو دیدم". فریم های تند تصویر در هنگام ورود به این مؤسسه و موسیقی تهدید کننده ای که در زمینۀ اون به گوش میرسه القا کنندۀ اینن که این مرکز از لحاظ شرارت هیچ کم و کاستی از کمپهای آدم سوزی نازیها نداره. ولی تراژدی واقعی در مورد شخصیت Teddy، ناتوانیش برای کنار اومدن با مرگ همسرش و عذاب وجدانش بخاطر کشتن نگهبانهای کمپ نازیها در جنگه. اینطور جلوه داده میشه که Teddy بیشتر یه قربانیه تا یه خاطی. همۀ این ها شناخت واقعی شخصیت اصلی فیلم رو برای بیننده سخت و او رو دچار همون توهمی که این شخصیت درگیرشه میکنه.

ولی حتی دفعۀ اولی که فیلم رو میبینیم میتونیم متوجه عجیب بودن دنیای Teddy بشیم. خیلی از شخصیت ها اونجوری که ازشون انتظار میره برخورد نمیکنن؛ گاردهای مؤسسه وقتی Teddy و Chuck وارد مرکز میشن بطور غیرعادی ای عصبی بنظر میرسن. اول شاید فک کنیم این بخاطر فرار بیمار از مؤسسه باشه، ولی وقتی Teddy دستور گشتن جزیره رو میده اونها رو خیلی کسل و بی انگیزه میبینیم که روی سنگها نشستن و منتظر پایان ماموریتشونن. بیمارها به Teddy نگاه میکنن و دست تکون میدن درحالیکه سعی میکنن با Chuck چشم تو چشم نشن. دکترها و پرستارها وقتی مورد بازجویی Teddy قرار میگیرن خندشون میگیره. حتی Chuck گاهی نقشش رو به عنوان سروان پلیس به خوبی بازی نمیکنه، مثلا در اول فیلم با کلی کلنجار بالاخره موفق به درآوردن و تحویل تفنگش به گارد مؤسسه میشه، انگار تاحالا اینکار رو انجام نداده. خود Teddy هم وقتی توی بلوک C دنبال یه بیمار (که بنظر من توهمی بیش نیست) میکنه، رفتار غیرمعقولی ازش سر میزنه و شروع به برخوردهای آنی، خشونت آمیز و کله شقانه میکنه. علاوه بر اینها، پیوستگی فیلم شامل تعدادی خطای تابلوئه که مطمئنا بخاطر سهل انگاری ادیتور در حذفشون از فیلم نیست؛ وقتی Teddy بیمارهای مختلف رو روی صندلی بازجویی میشونه، یکی از اونها رو میبینیم که لیوان رو برای نوشیدن آب به طرف دهنش میبره ولی بلافاصله میبینیم که هیچ لیوانی توی دستش نیست. جالب اینکه توی صحنۀ بعدی دیده میشه که لیوان خالی رو روی میز میندازه. اینجور صحنه ها باعث میشن که حس کنیم Teddy تو یه دنیای خیالی زندگی میکنه و اینجاست که خودش و بیننده شروع به شک کردن نسبت به دنیای شخصیت اصلی میکنن. با این حال تمام اینها رو میشه اینجوری توجیه کرد که مؤسسه Teddy رو با دارو و صحنه سازی بازی میده تا باور کنه که خاطیه!

مقایسۀ دو نما از صحنۀ بازجویی: دست خالی بیمار هنگام نوشیدن و لیوان آب در نمای بعد.
مقایسۀ دو نما از صحنۀ بازجویی: دست خالی بیمار هنگام نوشیدن و لیوان آب در نمای بعد.
تدی و چاک هنگام گفت‌وگو و بازجویی در بیمارستان.
تدی و چاک هنگام گفت‌وگو و بازجویی در بیمارستان.
گوستاو ماهلر، آهنگ‌ساز قطعۀ مورد بحث در این بخش.
گوستاو ماهلر، آهنگ‌ساز قطعۀ مورد بحث در این بخش.

اما یه صحنه یا بهتره بگم یه قطعۀ موسیقی توی فیلمه که خیلی زیرکانه تمام این توجیهات رو نقض میکنه؛ موسیقی که در اتاق دکتر Cawley (با بازی Ben Kingsly) و دکتر Naehring (با بازی Max von Sydow) از گرامافون در حال پخشه: Quartet for Strings and Piano in A Minor از Gustav Mahler. درسته که این موسیقی با حس و حال اون صحنه همخونی داره ولی به نظر من انتخاب این قطعه برای این صحنه یکمی عجیبه. این ترانه Teddy رو به وقتی که کمپ آدمسوزی رو تسخیر کردن میبره. زمانی که وارد اتاق فرماندهی میشه و فرمانده رو خونین و مالین روی زمین در حال گوش کردن به همین موسیقی پیدا میکنه. خب حالا چرا پخش شدن این موسیقی در این صحنه ها عجیبه؟ اولا که Gustav Mahler یه یهودی بود و به تبع اون موسیقیش توسط نازیها ممنوع اعلام شده بود. ثانیا، این قطعه جزو کارهای نخستین و کمتر شناخته شدۀ Mahlerه و احتمال این که فرماندهی SS اون رو برای گوش کردن انتخاب کرده باشه خیلی ضعیفه. پس به نظرم اینکه این صحنه در واقعیت زندگی Teddy اتفاق افتاده باشه خیلی بعیده. این باعث میشه که کلا در مورد چیزهایی که Teddy به یاد میاره شک کنیم. وقتی Teddy و سربازاش وارد کمپ میشن برف میباره و جسدهای یخ زدۀ یهودیا که روی هم تلنبار شدن همه جا به چشم میخوره. این درحالیه که تو فیلمهای مستندی که در زمان آزادسازی کمپ گرفته شدن هیچ اثری از برف دیده نمیشه. این باعث شک بیشتر نسبت به درستی دید Teddy میشه. یکمی بیشتر که تحقیق کردم متوجه شدم که Mahler هیچوقت این قطعه رو تموم نکرد چون نمیتونست خودش رو توش پیدا کنه. درست مثل Andrew (شخصیت اصلی Teddy) که خودش رو توی این داستان نمیتونه پیدا کنه و پشت نقاب Teddy قایم میشه.

برای اثبات پنهون شدن Andrew پشت نقاب Teddy کافیه به صحنۀ اول فیلم دقت کنیم. کشتی از داخل مه بیرون میاد و روش Teddy رو با حالتی بهم ریخته میبینیم که تو آینه نگاه میکنه. آینه اینجا نشون دهندۀ شخصیت دوگانۀ این کاراکتره. وقتی بهتر به این صحنه نگاه میکنیم متوجه میشیم که نصف صورت Teddy روشن و نصف دیگه توی تاریکیه. نیمۀ تاریک نشوندهندۀ شخصیت اصلی و مخفی شدۀ Teddyه، او خودش رو توی آینه نگاه میکنه و میگه "خودت رو جمع و جور کن Teddy". این جمله توی انگلیسی به این شکله "pull yourself together, Teddy" که ترجمۀ مستقیم و دست و پا نشکسته ش میشه "خودت رو یکجا و کنار هم نگه دار، Teddy" که شاید دوباره اشاره ای باشه به شخصیتهای مجزای اون. بارها شاهد چنین صحنه هایی توی فیلم هستیم تا بالاخره توی نقطۀ اوج فیلم، صورت شخصیت اصلی رو میبینیم که کاملا توسط نور روشن شده (وقتی دکتر Cawly بهش میقبولونه که کیه). اینجاست که بالاخره حقیقت و واقعیت رو قبول میکنه. نکتۀ دیگه اینکه اگر دقت کنیم متوجه میشیم که Teddy تمام مدت چسب زخمی به پیشونی داره تا اینکه واقعیت رو قبول میکنه. دیگه دلیلی برای وجود چسب زخم برای مخفی کردن شخصیت زخمیش نیست. برگردیم به صحنۀ اول فیلم وقتی برای اولین بار Teddy رو درحال مکالمه با Chuck میبینیم؛ Chuck او رو با "اسطوره" خوندن ستایش میکنه. اصولا "اسطوره"ها داستان های واقعی نیستن و Chuck داره غیر مستقیم شخصیت Teddy رو غیرواقعی و من درآوردی میخونه.

تابلوی «بوسه» اثر گوستاو کلیمت؛ اثری که نقد رؤیای تدی را به آن ارجاع می‌دهد.
تابلوی «بوسه» اثر گوستاو کلیمت؛ اثری که نقد رؤیای تدی را به آن ارجاع می‌دهد.

در اولین صحنۀ فیلم، "آب" هم در معنای ظاهری و هم بصورت استعاره ای نمایشگر درجریان و شناور بودن کل فیلمه. در پایان فیلم متوجه میشیم که همسر Andrew بچه هاش رو توی برکه غرق کرده. بهمین خاطره که Teddy در اول فیلم وقتی روی آبه، حس دریازدگی و تهوع داره. حتی وقتی یکی از بیمارها که تحت بازجویی Teddyه لیوان آب رو به سمت دهنش میبره، ذهن Teddy فورا اون رو بلوکه میکنه و چیزی که ما میبینیم بالا بردن دستهای خالی بیمار به سمت دهنشه. همینطور که فیلم به جلو میره این حس تنفر Teddy نسبت به آب کمتر و کمتر میشه و نهایتا با شیرجه زدن توی آب بهش غلبه میکنه. پس "آب" میتونه نماد واقعیتی باشه که به سر همسر و بچه های Andrew اومده. بجز آب، عنصر دیگه ای که Teddy از لحاظ روانی باهاش درگیره "آتش"ه. Teddy اعتقاد داره که Andrew Laedis خونه ش رو آتیش زده. پس "آتش" نماد توهمات Andrew و دنیای خیالی Teddyه که ساخته. توی یکی از رویاهاش که رفرنسی هم هست به تابلوی معروف The Kiss اثر Gustav Klimy، اتاق تو شعله های "آتش" میسوزه و همسرش (با بازی Michelle Williams) توی آغوشش تبدیل به خاکستر میشه و نهایتا توی دستای Teddy چیزی نمیمونه جز "آب"! تو صحنه ای که در حین فرار وارد غار میشه و با دکتر Solando (با بازی Patricia Clarkson) همصحبت میشه، به کادر دقت کنید؛ مدام کلوزآپ هایی از دو شخصیت میبینیم که در همشون شعله های آتیش وجود دارن و گاها کل صورت شخصیت رو پنهون میکنن. این اشاره به طبیعت توهمی و غیرواقعی این صحنه داره.

تدی و همسرش در رؤیایی که او در آغوش تدی به خاکستر بدل می‌شود.
تدی و همسرش در رؤیایی که او در آغوش تدی به خاکستر بدل می‌شود.
سرنگهبان در گفت‌وگو با تدی؛ صحنه‌ای که در این بخش از نقد تحلیل می‌شود.
سرنگهبان در گفت‌وگو با تدی؛ صحنه‌ای که در این بخش از نقد تحلیل می‌شود.

علاوه بر این، ظاهر فیزیکی و رفتار Teddy هم در طول فیلم با تغییرات زیادی مواجه میشه؛ داستان رو با حواس جمع و بدون هیچ حرکت غیرمنطقی شروع میکنه، و با گذشت زمان یواش یواش ازش چیزهایی که شخصیتش رو تعریف میکنه گرفته میشه؛ اول تفنگش، بعد لباسهاش، بعد رفتارش و آخرسر هم کل شخصیت من درآوردیش. همونطور که قبلتر گفتم، ساختن شخصیت Teddy توسط Andrew فقط بخاطر اینه که نمیتونسته با خشونت و عذاب وجدانی که باید تو زندگیش تحمل میکرده کنار بیاد. این طبیعت تکرار شونده از خشونت و سنگدلی انسانه که Andrew رو به مرز دیوونگی میکشونه و مهم نیست هر چقدر هم نفی ش کنه. دقت کنید که هیچوقت اسم سرنگهبان سادیسمی که Teddy سوار ماشینش میشه گفته نمیشه. سرنگهبان به انگلیسی میشه Warden که بهمریختۀ کلمۀ Andrewه. وقتی Teddy سوار ماشینشه و بهش میگه که "تو من رو نمیشناسی"، سرنگهبان جواب میده که "ما قرن هاست که همدیگه رو میشناسیم". بعدا میبینیم که دکتر Cawly چند تا اسم بهمریختۀ دیگه که ذهن Andrew ساخته را رو میکنه. پس شخصیت نگهبان رو هم میشه جزو توهمات Teddy به حساب آورد. اسم همکار Teddy هم Chuck Auleه که خیلی شبیهه به کلمۀ chuckle به معنی "هر هر خندیدن" که شاید نشوندهندۀ شخصیت حقه بازش توی داستان باشه.

در انتهای فیلم، دکتر Sheehan رو میبینیم که برای چک کردن سلامت روانی Andrew، باهاش مشغول به حرف زدن میشه. ولی بعد از یکی دو جمله ناامیدانه به دکتر Cawly علامت میده که نه! بازم زده تو کار توهم! وقتی میان تا Andrew رو برای جراحی لوبوتومی (جراحی منسوخ شده ای که حینش برای درمان اختلالات روانی به لوب پیشانی مغز آسیب جدی وارد میکردن) ببرن از دکتر Sheehan میپرسه که "میدونی، اینجا من رو به این فکر وامیداره که کدوم بدتره: بعنوان یه هیولا زندگی کنی یا بعنوان یه مرد خوب بمیری". این نشون میده که Andrew درمان شده ولی هنوز با عذاب وجدان و خشونتی که تو وجودشه نتونسته کنار بیاد. پس ترجیح میده که Teddy Daniels (یه آدم خوب) باشه و بمیره تا Andrew Laedis (یه خاطی) باشه و زندگی کنه.

از نظر من جادوی Shutter Island در اینه که بیننده رو متقاعد به قبول شخصیت تقلبی Teddy میکنه و درست مثل Andrew تو توهم میگذاره. بالاتر از اون اینکه دید روانشناختی باحالی از روح آسیب دیدۀ این شخصیت تراژیک و غم انگیز به بیننده میده. نشون میده که ذهن چه قدرتی داره و اینکه تعیین کنندۀ همه چیز نقطه نظره. منظورم اینه که گاهی همراستا شدن کامل با یه نقطه نظر یا باور میتونه برداشت صحیح فرد از واقعیت رو تحت تاثیر بذاره (حتی اگه واقعیت جلوی چشماش باشه).

خب اینم یه سری نکته برای دوستانی که تا اینجا مطالب رو خوندن 😜:

اول قرار بود عنوان فیلم Ashecliffe باشه و David Fincher کارگردانی کار رو بعهده بگیره ولی بعدا با سر کار اومدن Martin Scorsese اسم فیلم به Shutter Island که بهمریختۀ عبارات "truths and lies" و "truths/denials"ه تغییر پیدا کرد.

مارتین اسکورسیزی در پشت‌صحنۀ ساخت Shutter Island.
مارتین اسکورسیزی در پشت‌صحنۀ ساخت Shutter Island.

همونطور که آقای Scorsese پیش بینی کرده بود، فیلم در اولین آخر هفتۀ اکرانش ۴۰/۲ میلیون دلار تو امریکا فروخت و با بیش از ۲۹۳ میلیون دلار فروش جهانی تبدیل به پرفروشترین فیلم Scorsese تا اون سال شد.

بیمارستان اضطراری در کمپ فانستون، کانزاس، هنگام همه‌گیری آنفولانزای ۱۹۱۸؛ تصویر تاریخی، نه نمایی از فیلم.
بیمارستان اضطراری در کمپ فانستون، کانزاس، هنگام همه‌گیری آنفولانزای ۱۹۱۸؛ تصویر تاریخی، نه نمایی از فیلم.

جملۀ "ما را به یاد آر که ما هم زندگی کردیم، عشق ورزیدیم و خندیدیم" که به روی پلاکی در راه مؤسسه به چشم میخوره از قبرستان Medfield's Vine Lake گرفته شده. این جمله طی مسابقه ای بعنوان بهترین عبارت برای سنگ یادبود قربانیان آنفولانزای اسپانیایی که در سال ۱۹۱۸ جونشون رو از دست دادن انتخاب شده بود.

زمزمه ای تو بلوک C میشنویم که میگه "جلوم رو بگیر قبل از اینکه بیشتر بکشم" رفرنسیه به Willian Heirens قاتل زنجیری دهۀ ۴۰ میلادی.

گزارش خطا

کامنت‌ها ۷۸

برای مشارکت وارد شو.

دیدن بقیۀ کامنت‌ها (۷۱)

نقدهای دیگه