رفتن به محتوای اصلی

زمان مطالعه: حدود ۷ دقیقه۱ بازدید

فیلم The Killer (٢٠٢٣) دومین همکاری آقایون David Fincher (کارگردان) و Andrew Kevin Walker (نویسنده) بعد از فیلم Se7en (١٩٩۵)ه. این فیلم که بر اساس کمیک بوکی فرانسوی به نام Le Tueur (قاتل، ١٩٩٨) ساخته و پرداخته و داستانی ۶ اپیزوده از یه قاتل اجاره‌ای با نقش‌آفرینی آقای Michael Fassbender رو روایت می‌کنه که بعد از بدبیاری تو یکی از ماموریت‌هاش وارد جدلی نفس‌گیر با اجیرکننده‌ها و البته خودش می‌شه. سینماتوگرافی فوق‌العادۀ فیلم توسط آقای Erik Messerschmidt که سابقۀ همکاری با آقای Fincher در فیلم‌ Mank (٢٠٢٠) و سریال Mindhunter (٢٠١٧ تا ٢٠١٩) رو داشته انجام شده و موسیقی هم برعهدۀ آقایون Trent Razner و Atticus Ross از گروه متال Nine Inch Nails بوده که همکاری‌های زیادی با آقای Fincher داشتن. ترکیب سینماتوگرافی، موسیقی و کارگردانی عالی علاوه بر صحنه‌های چشم‌ و گوش‌نواز در سکانس‌هایی به اوج می‌رسه که کاراکتر اصلی در حال گوش کردن به موسیقی (بیشتر از گروه بریتانیایی The Smiths هست) با هدفونه؛ با تغییر زاویۀ دید دوربین از اول‌شخص به سوم‌شخص صدای موسیقی کم‌تر، بم‌تر و نامفهوم می‌شه. این پویایی در موسیقی بارها و بارها به چشم می‌خوره و نشون از تبهر بالا در مهندسی صدای فیلم داره. بازی آقای Fassbender و تسلطش بر داستان و اجراش در این فیلم محشره. انگار که ایشون در مرکز توجه هستن و بقیه محکوم به رفتن به حاشیه، محو شدنو نهایتا حذف شدنن. این بقیه که می‌گم کم کسایی نیسنتا. مثلا خانم Tilda Swinton و آقای Arliss Howard از هنرپیشه‌های فرعی فیلم هستن. (اسپویلر ←) ٢٠-٣٠ دقیقۀ اول فیلم به توصیف شخصیت اصلی فیلم از حرفه‌ش و بایدها و نباید‌هاش سپری می‌شه. متوجه می‌شیم که قاتل فردی با دقت و شکیباست و حاضره زمان طولانی‌ای رو فدای انجام بی‌نقص ماموریت‌هاش کنه ولی مدام با مانع‌هایی که دقتش رو پایین میارن مواجه می‌شه. با وجود داشتن بیشترین زمان حضور در فیلم و طولانی‌ترین مونولوگ‌ها، خیلی به ندرت با کسی دیالوگی برقرار می‌کنه و در اون صورت هم به جملات کوتاه بسنده می‌کنه؛ یه چیزی تو مایه‌های نقش آقای Ryan Gosling تو فیلم Drive (٢٠١١). همین تمرکز داستان به روی این شخصیت و انجام ماموریت‌هاش با وجود جذابیت سرگرم‌کننده‌ش می‌تونه تا حدی حوصلۀ مخاطب غیرعامی رو سرببره. اینکه مخاطب به این نتیجه می‌رسه که "کل فیلم راجع به وسواس و مهارت ایشون در انجام ماموریت‌هاس و پیام دیگه‌ای نداره". کلا اگه این فیلم توسط آقای Steven Soderbergh کارگردانی شده بود، اونقدری شوکه نمی‌شدم. مدام با خودم فکر می‌کردم که آقای Fincher چه چیزی تو داستان این فیلم دیده که کارگردانیش رو قبول کرده‌؟

قاتل در اتاق پاریس با تفنگ دوربین‌دار
قاتل در آغاز مأموریت پاریس؛ نمایی از فیلم

بگذریم، یکی از مشخصه‌های فیلم‌های آقای Fincher که در این فیلم هم به وفور به چشم می‌خوره در استفادۀ ایشون از برندهای معروف کالاها و سرویس‌های در دسترس همگانه. برندهایی چون Amazon و Jeep و داروهای آرام‌بخش. به نظرم این حرکت چیزی ورای یه تبلیغات ساده‌س و بیشتر برای نشون دادن سهولت انجام جنایاتی اینچنینی تنها با استفاده از این وسایل و امکانات در دسترسه. اینکه وابستگی ما به تکنولوژی که زندگی رو برامون راحتتر کرده، چه امکاناتی رو در اختیار افراد سوءاستفاده‌گر با مقاصد پلید برای به دردسر انداختن خودمون گذاشته. مثل صحنه‌ای که خرید آسون دستگاه کپی کارت‌های درب‌بازکن از طریق سایت Amazon یا خرید قرص‌های آرامبخش قوی از سوپرمارکت‌ها رو توسط کاراکتر قاتل نشون می‌ده.

قاتل روی نیمکت در حال غذا خوردن
شخصیت قاتل هنگام غذا خوردن در فضای عمومی؛ نمایی از فیلم

از مشخصه‌های دیگۀ آقای Fincher، ارادتش به سریال‌های سیت‌کام تاریخ تلویزیون آمریکاست و در این فیلم‌ هم شاهد رفرنس‌هایی هوشمندانه بهشون هستیم. به این شکل که قاتل داستان برای لو نرفتن اسمش از اسامی جعلی استفاده می‌کنه که هر یک مربوط به کاراکتری از این سریال‌هاس. مثلا Flix Unger و Oscar Madison هر دو کاراکترهایی از سریال The Odd Couple هستن. Archibald Bunker و George Jefferson از سیت‌کام All in the Family و Howars Cunningham از سریال Happy Days و Sam Malone از سریال Cheers و Reuben Kincaid از The Partridge Family و Robert Hartley از سریال The Bob Newhart Show و Lou Grant از The Mary Tyler Moon Show گرفته شدن.

مایکل فاسبندر در نقش قاتل پشت پنجره
مایکل فاسبندر در نقش قاتل؛ نمایی از فیلم

در طول فیلم بارها شاهد مرور اصول حرفه‌ای کار شخصیت قاتل با خودش هستیم که مدام این رو که نباید از خودش ترحم نشون بده تکرار می‌کنه. انتخاب‌هایی هم که انجام می‌ده همین رو نشون می‌دن. ولی آیا انتخاب‌هاش از سر ترحم نیستن؟ بعد از بدبیاری در ماموریتی که در ابتدای فیلم شاهدشیم (این ماموریت رو توی دفتر شرکت WeWork که در واقعیت اعلام ورشکستگی کرده انجام می‌ده که یه جورایی یعنی از اول محکوم به شکست بوده)، دوست‌دخترش توسط تیمی که برای اون ماموریت اجیرش کرده بوده مورد آزار و اذیت قرار می‌گیره. پس بقیۀ فیلم به "انتقام‌گیری‌"های پی در پی‌ش می‌پردازه. پس شغلش دیگه از عمری "حرفه‌ای" به مسئله‌ای "شخصی" تغییر شکل می‌ده. مسئله‌ای شخصی که بر پایۀ ترحم برای خودش و دوست‌دخترشه. این می‌شه که دست به گرفتن انتقام از افرادی می‌گیره که تصمیم گیرندۀ اصلی نبودن و فقط حکم یه "وسیله" رو داشتن. درست عین خودش که "وسیله"ایه برای محقق شدن اهداف کله گنده‌ها. زمانی متوجه بدیه روزگار می‌شه که می‌بینه کله گندۀ داستان خودش اصلا در جریان چنین اتفاقی نبوده!

قاتل در لباس نظافتچی در کتابخانه
قاتل در لباس نظافتچی؛ نمایی از فیلم

جملۀ Do what thou wilt shall be the wole of the law که قاتل در ابتدای فیلم نقل قول می‌کنه، در اصل از کتاب The Book of Law (١٩٠۴) آقای Aleister Crowley (موسس مکتب تلما) گرفته شده که به این معنیه که هر کسی باید بتونه هر کاری می‌خواد بکنه و هدفش رو دنبال کنه. شاید هدف قاتل هم تبدیل شدن از آدمی که ترحم رو ضعف می‌دونه به فردی دلسوز و قادر به درک دیگران باشه. برای همینه که کلی از قوانینی که در ٢٠ دقیقۀ اول فیلم برای خودش دیکته می‌کنه (مثل "فقط تو جبهه‌ای بجنگ که واسه‌ش پول گرفتی") رو می‌شکنه و کله گندۀ داستانش رو نمی‌کشه. اینجوریه که از "یکی از اقلیت" به "جزوی از اکثریت" تبدیل می‌شه و با گذر از گذشتۀ پر از استرسش به آرامش می‌رسه.

قاتل در داخل خودرو
قاتل در خودرو؛ نمایی از فیلم

نکتۀ دیگه‌ای می‌خوام بهش اشاره کنم، حضور کوتاه خانم Tilda Swintonه. گذشته از این کوتاهی که واقعا برای من که طرفدار پروپاقرص ایشون هستم آزاردهنده بود، مشکلم با جوک طولانی بود که سر میز برای قاتل تعریف می‌کنه. مختصری از چیزی که از جوک یادمه رو اینجا می‌نویسم و بعد مشکلم باهاش رو باهاتون در میون می‌ذارم؛

تیلدا سوینتن در نقش کارشناس در رستوران
تیلدا سوینتن در نقش کارشناس؛ نمایی از صحنۀ رستوران

"یه روز یه شکارچی برای شکار خرسی وارد جنگل می‌شه. خرس رو می‌بینه، تفنگ رو به سمتش نشونه می‌ره و شلیک می‌کنه ولی تیرش خطا می‌ره. خرس بهش حمله می‌کنه و دو راه جلوش می‌ذاره؛ شکارچی کشته بشه یا اینکه بذاره خرس باهاش خوش بگذرونه! شکارچی که جونش رو بیشترش از *ونش دوست داشته، گزینۀ دوم رو انتخاب می‌کنه و فردا با تفنگی بزرگتر به جنگل برمی‌گرده. ولی دوباره همون اتفاق دیروز میفته. پس، فرداش با دردی در پشت و با یه خمپاره به سراغ خرس می‌ره ولی باز هم تیرش خطا می‌ره. اینجاست که خرس ازش می‌پرسه "خودمونیم، مطمئنی برای شکار میای جنگل؟"

وقتی فیلم رو نگاه می‌کردم حس کردم که این جوک رو یه جای دیگه هم شنیدم. بعد از گوگل کردنش دیدم که بله، این همون جوکیه که شخصیت Prince Charles (با بازی آقای Josh O'Connor) در سریال The Crown (٢٠١۶ تا ٢٠٢٣) برای جمع مهمونا تعریف می‌کنه. باور ندارید؟ توی YouTube این رو جستجو کنید "THE CROWN Charles and Camilla telling the bear hunter joke".

از اونجایی که The Crown خیلی سریال معروفیه، به عنوان مخاطب، قبول اینکه که ۴-۵ دقیقه از کل حضور ١۵ دقیقه‌ای خانم Tilda Swinton در فیلم به تکرار جوکی از یه سریال دیگه سپری می‌شه سخته.

البته که وجود این جوک و نقش توی داستان رو درک می‌کنم (باعث می‌شه تا از کشتن کله گنده بگذره و شکارش نکنه و تو منجلابی که هست بیشتر فرو نره)، ولی آخه جور دیگه‌ای نمی‌شد این رو بیان کرد؟

کامنت‌ها ۰

برای مشارکت وارد شو.

هنوز کامنتی نیست. اولین نفر باش.

نقدهای دیگر