
زمان مطالعه: حدود ۱۵ دقیقه۱ بازدید
در سال ١٩٩٠، خبر ابتلای پدر و مادر آقای Darren Aronofsky سی ساله به سرطان، باعث شد که بیش از پیش به مرگ و عدم جاودانگی خودش فکر کنه. این شد که تصمیم به نوشتن داستان مرد جَوون و سالمی گرفت که همه چیز رو فدای نجات دادن عشقش از مرگ میکنه. از همون اول، ایشون تصمیم داشت تا بجای جنبههای روباتیک و وابسته به تکنولوژی زندگی بشر که در اکثر فیلمهای علمی-تخیلی به چشم میخورن به جنبههای طبیعی انسان بپردازه. ایشون در مصاحبهای گفتن که "همه این چیزها رو دیدیم. اینها دیگه مخاطبین رو جذب نمیکنن. الان دیگه ایدههایی مثل جستجو برای خدا یا حقیقت هستن که جذابن". او برای ساخت فیلم از آثاری چون The Holy Mountain (١٩٧٣)، Aguirre (١٩٧٢)، 2001 (١٩۶٨) و Once Upon a Time in America (١٩٨۴) الهام گرفت. آقای Aronofsky بعد از شکست در جذب و همکاری با آقای Brad Pitt و خانم Cate Blanchett به عنوان بازیگران نقش اول فیلم، مجبور شد تا بودجۀ فیلم رو از ٧٠ به ٣۵ میلیون دلار کاهش بده و دوباره به دنبال بازیگر بگرده. این کاهش بودجه و وقفهای که بین کارها اتفاق افتاد باعث شد تا تیم استرالیایی جلوههای بصری پشت سری Lord of the Rings هم پروژه رو رها کنن. نهایتا فیلم The Fountain به کارگردانی آقای Aronofsky در سال ٢٠٠۶ اکران شد ولی متاسفانه نتونست نه از نظر منتقدین و نه از لحاظ تجاری به موفقیت چشمگیری برسه. فیلم فقط ١۵ میلیون دلار در سطح جهانی فروخت و امتیاز ۵١% رو از Rotten Tomatoes دریافت کرد. آقای Richard Roeper (منتقد سینمایی روزنامۀ The Chicago Sun-Times) اون رو یکی از بدترین فیلمهای سال خوند و خانم Dana Stevens از مجلۀ آنلاین Slate از اون به عنوان یه فیلم احمقانه ياد کرد. دلیل این عدم استقبال شاید شیوۀ غیرخطی روایت فیلم و درهمتنیدگی داستانهای مجزای اون بوده، که باعث سردرگمی مخاطب و ناتوانیش از تشخیص واقعیت، داستان و خیال در اون میشده. کلا به نظرم اونها فیلم رو نفهمیدن. لااقل Roger Ebert تشخیص داد که فیلم مجموعهای از سه داستان رندوم بهم چسبیده شده نیست و در اصل یک داستان واحده که در زمان حاضر اتفاق میفته. با این حال بعید میدونم که ایشون هم در اون زمان، فیلم رو کاملا متوجه شده باشه. به هر حال در سالهای بعد از انتشارش، The Fountain طرفداران خودش رو پیدا کرد و مجلۀ Empire در سال ٢٠١۶، اون رو در مرتبۀ ۴٨۴م لیست ۵٠٠ فیلم برتر تاریخ قرار داد.

به نظرم دلیل اصلی سردرگمی مخاطبین در درک پیام واقعی فیلم The Fountain (٢٠٠۶)، گردشهای ناگهانی خط زمانیِ اون و تکرار اِلِمانهای مشترک (مثل رنگ طلایی، طرح دایره و موسیقی) بین سه داستانشه که هر کدوم در زمانی متفاوت اتفاق میفته. در این متن سعی شده تا با مرتب کردن خطوط زمانی داستانها و بیان اینکه کدوم واقعیه و کدوم نیست، کمی از پیچیدگی فیلم کم بشه. فیلم The Fountain رو میشه از نظرهای مختلفی تفسیر کرد که در این پُست به چهار مورد از اونها میپردازم.

(اسپویلر ←) تفسیر شمارۀ ١: همه چیز واقعیت داره
این تفسیر ممکنه مورد قبول همه واقع نشه ولی زمینۀ درک سه تفسیر بعدی رو فراهم میکنه. در این برداشت، هر چیزی که در فیلم به چشم میخوره رو واقعی در نظر میگیریم. اینجوری فیلم به یه اثر علمی-تخیلی کامل و خفن تبدیل میشه. اینجوری که "کُنکیستادور" (شوالیههای امپراتوری اسپانیا و پرتغال در سدههای ١۵ و ١۶ میلادی)ی به نام Tomas Verde در اسپانیای دورۀ تفتیش عقاید در سدۀ ١۵ به دنبال "درخت حیات" که از اون در کتاب Genesis (سِفر پیدایش یا کتاب بزرگ) و یافتههای باستانی مایانها یاد شده، به آمریکای مرکزی میره تا خودش، ملکه و اسپانیا رو از نابودی به دست تفتیشگران عقاید نجات بده. نهایتا ایشون درخت رو پیدا میکنه و از شیرۀ اون میخوره و زندگی به شکل بوتههای گل از بدنش بیرون میزنه و زاده میشه. قرنها بعد در سال ٢٠٠۵ میلادی، پزشک و محققی با نام Tom Creo بهمراه همکارانش، سعی داره تا با استفاده از تکههای بافت تنۀ همون درخت آمریکای جنوبی، راهی برای مداوای سرطان همسرش، Izzi، پیدا کنه. ولی تحقیقاتش خیلی دیر به نتیجه میرسه و با خشم و اندوه قسم میخوره که دنیا رو از شر "مرض مرگ" خلاص کنه.

قرنها بعد، Tom Creo در سفینۀ فضایی حباب مانندش* به همراه درخت حیات به فضا سفر میکنه تا به Xibalba (دنیای مردگان مایانها) برسه. معلوم نیست که اونجا قراره چیکار کنه ولی با غم، اندوه و حسرت از دست دادن Izzi، میخواد هر جور که شده خودش رو به ستارۀ در حال مرگ Nebula برسونه. قبل از رسیدن به مقصد، به ناگهان درخت حیات میمیره. پس برای تکمیل سفرش، به تنهایی وارد Nebula میشه و مرگ Xibalba رو تجربه میکنه.

این باعث میشه تا بتونه در زمان سفر کنه، مقابل شاه مایان قرار بگیره تا Tomas اجازۀ رسیدن به درخت حیات رو پیدا کنه و سرنوشتش در سال ٢٠٠۵ رو عوض کنه. اینطوری، دکتر Tom به جای تلاش بیحاصل در آزمایشگاه برای یافتن علاجی برای سرطان و نجاتِ جونِ Izzi، روزهای باقی مونده از عمر همسرش رو در کنارش سپری میکنه. فیلم در سال ٢٠٠۵ و با کاشتن دونۀ درخت توسط Tom روی قبر Izzi تموم میشه. با چنین برداشتی میشه Tom رو تناسخی از Tomas و فیلم رو خاطراتی تراژیک از یک مرد نامیرا در آیندهای دور در نظر گرفت.
*آقای Aronofsky در مصاحبهای با Total Film در مورد سفینۀ حبابی شکل میگه "ما میخواستیم سینمای علمی-تخیلی رو از وجهِ "عشق تکنولوژیِ" اون دور کنیم. ایدۀ سفینههای فضایی شبیه کروکودیل تو اکثر فیلمهای علمی-تخیلی واقعا مسخرهس. اونهایی که اهل چنین سینمایی نیستن محفظۀ حبابی فیلم ما رو میبینن ولی متوجه نمیشن که اون یه سفینۀ فضاییه. این واقعا باورنکردنیه".

تفسیر شمارۀ ٢: زمانهای حال و آینده واقعی هستن
در این تفسیر، همه چیز به جز داستان Tomas، حقیقی قلمداد میشه. این تفسیر قابل قبولتر از قبلیه چون در سال ٢٠٠۵، شاهد نوشته شدن کتاب The Fountain که روایتگر ماجراجویی Tomasه و قراره Tom فصل پایانیش رو بنویسه، هستیم و احتمال اینکه Izzi داستان دقیق زندگی واقعیِ یه کُنکیستادورِ ناشناس رو نوشته باشه کمی دور از ذهنه. در چنین برداشتی، روند فیلم به صورتیه که داستان خیالی و ناتموم Tomas در کتاب، بدست Tom فضانورد (در آینده) به پایان میرسه. بقیه فرضیات تفسیر اول به همون صورت در این برداشت هم صدق میکنه. در زمان حال، Tom همسرش رو از دست میده، بعد به تکنولوژی افزایش طول زندگی میرسه، در فضا سفر میکنه و در آخر از مرگ Xibalba برای بازگشت در زمان استفاده میکنه تا زمان بیشتری رو با Izzi بگذرونه.

تفسیر شمارۀ ٣: فقط زمان حال واقعیت داره
طبق تفسیرهای قبل، Tom در زمان آینده به گذشته سفر میکنه و سرلشکر (یا شاه) مایان او رو میبینه درحالیکه Tomas از دیدنش ناتوانه. احتمال چنین چیزی فقط با در نظر گرفتن کلی فرضیات و اما و اگر ممکنه! در صحنهای که Tom به جای رفتن به اتاق عمل و سر زدن به وضعیت میمون (Donovan) به دنبال Izzi از ساختمون بیرون میره، چه کسی کنترل رو در دست داره؟ Tom زمان حال یا این Tom زمان آیندهس که به روی خودِ گذشتهش تاثیر گذاشته تا تصمیم درست رو بگیره؟ اگه دومی درست باشه (تفسیر دوم) چطور همونجوری که Tom آینده در سدۀ ١۵ در مقابل سرلشکر مایان ظاهر شد و داستان رو تغییر داد، اینجا (در زمان حال و مقابل آسانسور) به چشم نمیخوره؟
با در نظر گرفتن اینکه زمان حال و آیندۀ داستان واقعی هستن کلی plot hole (عدم پیوستگی در خط داستانی) اینچنینی بوجود میاد. این در حالیه که اگه فقط زمان حال رو واقعی بدونیم، نه تنها اتفاقاتی که از سدۀ ١۵ میبینیم فقط برداشتی تصویری از داستان Izzi هستن، بلکه سفر Tom آینده به Xibalba هم برداشتی تصویری از سیر ذهنی دکتر Tom (زمان حال) برای قبول مرگ Izziه. در جایی از فیلم Izzi به Tom میگه که داستانش در اسپانیا شروع میشه (داستان سدۀ ١۵) و در Xibalba (داستان زمان آینده) تموم میشه. باید درک کرد که در صحنهای که پیشتر در این قسمت توضیح داده شد، Tom برای گذروندن زمان بیشتر در کنار Izzi به سال ٢٠٠۵ برنگشته، بلکه در اصل به این نتیجه رسیده که به جای درگیر شدن با کارش، چه کاری رو باید انجام میداده. صحنهای هم که Tom آینده رو در برابر سرلشکر مایان نشون میده در اصل نمادیه به غلبۀ Tom بر "سدِ نویسنده" (writer's block وضعیتیه که در اون خالقِ اثر بصورت موقت یا حتی دائم توانایی تولید و خلق رو از دست میده) خودش و کامل کردن داستان Izzi. این تفسیر، فیلم رو به اثری سمبلیک تبدیل میکنه که به تِمهایی نظیر رستگاری فردی و قبول مرگ میپردازه. آقای Aronofsky در مصاحبهای میگه که "پیشرفتهای ما در علم باعث شدن که در مورد چگونگی برخورد با مسئلۀ مرگ بینهایت سنگدلانه برخورد کنیم. اوضاع بخصوص در ایالات متحده بسیار خرابه. این در مورد آغاز زندگی هم صدق میکنه. در آمریکا برای بدنیا آوردن نوزاد حتما باید به بیمارستان برید و فقط تعداد محدودی گزینه برای زایمان طبیعی وجود داره. پس این علم و دانش غربیه که چطور به دنیا اومدن و مردنمون رو تعیین میکنه و هیچ چیز معنویای در اون وجود نداره"

تفسیر شمارۀ ۴: Tomas همون Izziه
اگه زاویۀ دیدمون رو کمی از تفاسیر بالا تغییر بدیم، The Fountain رو میشه اینجوری هم تفسیر کرد که Tomas در کتاب Izzi در اصل نمادیه از خود Izzi و Tom فضانورد همون ذهن دکتر Tom بعد از مرگ Izziه. پس در ذهن Tom و Izzi، این در اصل Izziه که در سدۀ ١۵ با خوردن صمغ درخت تبدیل به "پدر نخستین" میشه.
بارها در طول فیلم شباهتهایی بین کُرکهای گردن Izzi با موهای روی تنۀ درخت حیات میبینیم. پس Tom فضانورد این قصد رو داره که درخت حیات (Izzi) رو به Nebula برسونه تا Izzi بتونه دوباره متولد بشه.

به قول جناب انتون چخوف، "وظیفۀ هنرمند در ایجاد سواله و نه پاسخ دادنِ به اون". وقتی از آقای Darren Aronofsky در مورد چرایی ساخت چنین داستان و معنی واقعی اون پرسیده شد، ایشون جواب دادن که "به نظرم باحالتره که بیننده تصمیم بگیره که کدوم کاراکتر واقعا وجود داره، کدوم کاراکتر وجود نداره، کی در واقع یه خاطرهس و کدوم یه داستانه. اینکه کدوم قسمت حالتی استعاری و کدوم معنای ظاهری داره. این فیلم مثل یک مکعب روبیکه! شیوههای زیادی رو میشه برای درست کردنش در نظر گرفت ولی تنها یک راه حل داره".
پس تفاسیری که اینجا مطرح شد الزاما درست یا غلط نیستن و این زیبایی کار هنرمنده که هر کسی میتونه برداشت خودش رو از اثر هنریای که خلق کرده داشته باشه. The Fountain هم اثر هنریِ رواییایه که به یک تفسیر یا معنی واقعی واحد محدود نمیشه. اصلا مهم نیست که کدوم داستان (دورۀ زمانی گذشته، حال یا آینده) واقعی و کدوم خیالیه، اصلا مهم نیست که اسامی نقشهای اول هر قسمت انقدر شبیه هم هستن و بازیگر تمام اونها Hugh Jackmanه و باز هم اهمیتی نداره که مریضیای که Izzi رو از پا در میاره سرطانه و نه ایدز. پیام The Fountain از طریق احساسات کاراکترها و سمبلهای اطرافشون در بدترین روزهای زندگیشون به مخاطب القا میشه.
هدف نهایی فیلم اینه که هر یک از سه عنصر زندگی، عشق و مرگ به یک اندازه مهم و تاثیرگذارن؛ معجزۀ تولد و مرگِ اجتناب ناپذیر، زیبایی چرخۀ زندگی هستن. عنصر دایره که بارها در فیلم تکرار میشه هم نمادی از همین چرخۀ پیوستهس.

در داستان سدۀ ١۵، اشکال هندسی (مثل معبد و حرم مایانها)، بیشتر به صورت مثلث هستن. در زمان حال بیشتر مربع به چشم میخوره (تلویزیون، صفحۀ مونیتور، بیلبوردها و پنجرهها). در آینده (ذهن تکامل یافته و به معنویات رسیدۀ Tom) بیشتر شاهد اجسام کروی (سفینۀ Tom و Nebula) هستیم. این تکامل بشری در طول زمان برای درک چرخۀ بینهایت زندگی و مرگ ("زندگی مرگ است و مرگ زندگیست" ) رو نشون میده. Tom و Tomas به خاطر عدم توانایی در قبول مرگ به ترتیب با حلقۀ Izzi و ملکه (حلقه نمادیه از پیوستگی مرگ و زندگی) به مشکل بر میخورن؛ یکی اون رو در اتاق عمل گم میکنه و دیگری از وارد کردن انگشتش به اون در کنار درخت حیات ناتوان میمونه.
در طول فیلم بارها شاهد این بودیم که Tom و Tomas از مکانی تاریک به سمت روشنایی درحرکتن. این کاراکتر از تاریکی سدۀ ١۵ به روشنایی خیره کنندۀ Nebula در آینده صعود میکنه. این به پیشرفت و حرکت این کاراکتر به سمت دانش و روشنبینی برای قبول مرگ اشاره داره. برای همینه که کاراکتر Izzi و ملکۀ اسپانیا رو همیشه هالهای از نور فراگرفته، چون با مسئلۀ مرگ کنار اومدن. Tom هم بالاخره میفهمه که برای کامل کردن چرخۀ زندگی باید در Xibalba بمیره و به همسرش بپیونده.

علامت صلیب، عنصریه که بارها در فیلم به چشم میخوره و نمادیه بر درستی. مثلا وقتی Tom به گذشته و کارهایی که میبایست انجام میداده فکر میکنه، دیوارهای درون آسانسور رو به شکل صلیب میبینه. بعد که از آسانسور بیرون میاد به جای رفتن به اتاق عمل، به سمت دری میدَوه که پنجرههای صلیب شکل داره. Xibalba شباهت زیادی به واژن داره و صمغ درخت حیات هم شبیه مایع منیه. اینکه در هر دو داستان Tom و Tomas با نزدیکی یا خوردن این آغازگران حیات میمیرن، نشون دهندۀ پیوستگی زندگی و مرگه.
یکی از اِلِمانهای فیلمهای جناب Aronofsky درگیری و در اکثر اوقات نابودی کاراکترهای اصلی اونها بخاطر شیفتگی و وسواس بیش از حد برای رسیدن به یه هدفه؛اولین فیلم بلند ایشون با نام Pi (١٩٩٨) راجع به ریاضیدانیه که درگیر الگوهای منطقی ریاضی میشه. فیلم A Requiem for a Dream (٢٠٠٠) راجع به شیفتگی شدید به لذات واهی حاصل از مواد مخدر و اعتیاد به قرصهای مخدره. در Black Swan (٢٠١٠) شاهد بالِریَنی هستیم که همه فکر و حواسش میشه اجرای یک بالۀ بینقص. از بین همۀ داستانهای مذهبی، در فیلم Noah (٢٠١۴) آقای Aronofsky دست گذاشته روی زندگی نوح پیامبر؛ مردی که به چیزی جز عذاب الهی وعده داده شده فکر نمیکرد. نقش اول فیلم The Fountain هم از این قاعده مستثنی نیست؛ Tom به شدت درگیر مسئلهایه که ذهن همه جهانیان رو درگیر خودش کرده: مرگ. دکتر Tom مثال خوبیه برای "انسان منکر مرگ" کتاب The Denial of Death (انکار مرگ، ١٩٧٣) نوشتۀ جناب آقای Ernest Beckerه. انکاری که از ناهماهنگی داشتن روحی آگاه، کنجکاو و قادر به برقراری ارتباطاتِ ژرف در بدنی آسیبپذیر و فانی نشات گرفته.
آقای Becker در این کتاب میگه: "ترس واقعی در اینه که از هیچی متولد میشیم، هویت و خودآگاهی پیدا میکنیم، قادر به درک احساسات درونی ژرف میشیم، دچار اشتیاق درونی طاقتفرسایی برای زندگی و ابراز وجود میشیم ولی نهایتا باید بمیریم".
برای Tom تمام این احساسات درونی و خواستهها، در عشقش به همسرش خلاصه میشه. عشقی که انقدر بهش وابستهس که میخواد تا قیامت از بین نره. ولی این فقط به شرط غلبۀ او بر مرگ ممکنه. بخاطر همینه که در زندان ذهنی خودش محبوس میشه. این دقیقا همون نقطۀ تفاوت Izzi از Tomه. Izzi برعکس Tom با در نظر گرفتن زندگیش به عنوان جزئی از چرخۀ هستی، با مرگ خودش کنار اومده. این او رو قادر به زندگی در لحظه میکنه، جایی که بیشتر از همه چیز به حضور و همراهی Tom احتیاج داره. به همین خاطره که از Tom میخواد تا کتاب ناتمومش رو به پایان برسونه، تا هم Tom با مسئلۀ مرگ کنار بیاد و هم ببینه که میشه یک کار رو نصفه و نیمه رها کرد و از دنیا رفت. Izzi بهمون یاد میده که تنها با قبول مرگ به عنوان بخشی از زندگی و نه نیرویی شیطانی (یا به قول Tom، یه مرض) میتونیم از زندگی در لحظه لذت ببریم و تبدیل به انسانی کامل بشیم.
در انتها، این پست رو با جملهای از جناب آقای Christopher Runyon از Movie Magazine به پایان میبرم که میگه: "The Fountain نیومده تا قفل از رازهای جهان هستی باز کنه. این فیلم، درست مثل Pi، اولین فیلم آقای Aronofsky، راجع به زندگی کردن بدون نیاز به فهم رازهای کهکشانه".
• این قسمت برای دوستان اهل مطالعهس که تا این اسلاید، چشم_سوم رو همراهی کردن
• اسم فیلم از The Fountain of Youth (چشمۀ جوانی/آب زندگانی) گرفته شده. در متون دینی اشاره به چشمهای داره که فرد با نوشیدن ازش هیچگاه پیر نمیشه.
• اسامی Tom و Tomas مشتقاتِ اسم آرامی Thomas به معنی دوقلو و همسان هستن که به ارتباط این دو کاراکتر در فیلم اشاره داره. Creo، اسم فامیل Tom، به اسپانیولی به معنی "فکر میکنم" یا "ایمان دارم" و Izzi Creo هم آوا با عبارت اسپانیولی "Y si, creo" به معنی "و بله، من ایمان دارم" (به درستی، مطمئنم) هست. Verde، اسم فامیل Tomas، به اسپانیولی به معنی "سبز"ه که به تبدیل او به "اولین پدر" و درخت حیات اشاره داره.
• آقای Hugh Jackman برای ایفای هر نقش در این فیلم، یک حالت بدنی متفاوت رو به خودش میگیره؛ برای نقش Tomas، آقای Jackman شق و رق کمی مایل به سمت جلو میایستاده تا طبیعت مهار نشدنی کاراکتر رو القا کنه. برای نشون دادن غم و مسئولیتی که بر دوش نقش Tom دانشمنده، کمی قوز میکرده و با اجرای حرکات یوگا و زِن، سعی در انعکاس تسلیم شدگی و قبول شرایط در نقش Tom فضانورد رو داشته.




کامنتها ۰
برای مشارکت وارد شو.
هنوز کامنتی نیست. اولین نفر باش.