
شاید خیلی ملودراماتیک به نظر بیاد ولی داستان و داستانسرایی تو خون یا بهتره بگم DNA ما انسانهاست؛ هزاران سال پیش داستانها رو روی دیوار غارها مینوشتیم و بعدتر زمان رو با تعریف اونها دور آتیش میگذروندیم. بعدها به شکل شعر و نثر درش آوردیم و حتی ازش فیلم و بازی کامپیوتری ساختیم. اما هنوز که هنوزه ماهیت قصهها همونه که دور آتیش تعریف میشد؛ قصههایی از تجربیاتمون با طبیعت، افسانهها و حتی اخلاقیات. آدما تو دورهمیهاشون برای همدیگه داستانسرایی میکنن. حتی اگه داستانهای خفن، پُرمغز و پیچیدهای نباشن، تعریفشون میکنیم تا به یه هدف خوب برسیم، سرگرم بشیم، چیزی یاد بگیریم یا اینکه به آینده امیدوار باشیم. فیلم The Fall (۲۰۰۶) به کارگردانی آقای Tarsem Singh بازسازی انگلیسی فیلمی بلغارستانی به اسم Yo-ho-ho (۱۹۸۱)ه.

همونطور که از عنوان فیلم برمیاد، The Fall با دو تصادف و سقوط شروع میشه؛ ۱) Roy یه بدلکار صنعت فیلم هالیووده که طی یه برداشت ناموفق، سقوط کرده و جفت پاهاش شکسته و ۲) دختر ۵ سالۀ کوچولویی به اسم Alexandria که از بالای یه درخت به پایین افتاده و دستش شکسته. هر دو کاراکتر فیلم در سال ۱۹۱۵ تو بیمارستانی در لسآنجلس بستری شدن و تحت مداوا قرار میگیرن. Roy در ابتدای فیلم به Alexandria راجع به ربط اسمش به اسکندر مقدونی میگه و با تعریف داستان گیرافتادن اسکندر تو یه بیابون و تهکشیدن آب شُربشون وارد دنیای تخیل Alexandria میشیم و داستان رو از دید ذهنی بچهای با قدرت خیالپردازی جادویی تجربه میکنیم. هرچند عمر این تجربه خیلی کوتاهه ولی نوید ماجراجوییهای خیالی دیگهای رو در آیندهای نزدیک میده.

ماجراجویی در قلمروی عشق و انتقام. این داستانپردازی در دل داستان فیلم، من رو یاد داستانهای هزار و یک شب انداخت، جایی که شاهد قصهگوییهای شخصیتها تو داستانهای شهرزاد برای شهریار هستیم. بگذریم، The Fall تو ۲۴ کشور و طی ۴ سال ساخته شده و انتخاب لوکیشنهاش و سینماتوگرافی آقای Colin Watkinson انقدر خوبه که مخاطب غرق تماشای صحنههای اعجابانگیزش میشه و به اصالتش شک نمیکنه. در سطوح ظاهری، The Fall فیلمی راجع به ارتباط بچهها با دنیای پیرامونشون از طریق قوۀ تخیلشونه، اما وقتی بیشتر بهش توجه میکنیم، اون فقط راجع به سفرهای یه دختربچه در دنیای ذهنی خودش نیست و داستانِ Roy، راوی این دنیای ذهنیه.

این Royه که کلمات رو پشت سر هم میچینه تا Alexandria براساس اتفاقاتی که دوروبرش میافته، درونشون روح زندگی بدمه. همونطور که آقای Roger Ebert تو نقدش راجع به این فیلم میگه "این تخیل اونه که به داستانِ Roy تصویر میده؛ تصویرهایی که خلوص و قدرتشون فراتر از هر حسابوکتابیه. Roy قصهگوی بینقصِ اونه و اون هم شنوندۀ بینقصِ Roy؛ و این دوتا با هم یه دنیای تازه میسازن".

ولی چه دنیایی رو با هم میسازن؟ برای جواب دادن به این سوال، اول باید سراغ جنس رابطۀ بینشون بریم. هر دو به خاطر صدماتی که دیدن باید مدت زمان زیادی رو در بیمارستان بگذرونن و این حوصلهسر رفتن و علاقۀ مشترکشون به دنیای داستان، اونها رو بهم نزدیک میکنه و چی میتونه بهتر از یه داستان هیجانانگیز، رنگ زندگی به فضای سرد و مردۀ یه بیمارستان بپاشه؟ Roy داستان یه اکیپ تبهکار که بدنبال گرفتن انتقام از حاکم شهرن رو برای Alexandria تعریف میکنه. داستانی ماجراجویانه و هیجانانگیز که Alexandria رو مسحور خودش میکنه. همینطور که پیش میریم، متوجه میشیم که قصد Roy از تعریف این داستان، نزدیکتر شدن به Alexandriaس. اون از قصد داستانش رو در لحظات حساس و هیجانبرانگیزش رها میکنه تا Alexandria برای شنیدن بقیۀ قصه دوباره بره پیشش. درست همون کاری که شهرزاد با شهریار تو هزار و یک شب و سریالهای مدرن با مخاطبینشون میکنن. میفهمیم که هدف Roy فقط سرگرم کردن Alexandria نیست و برای رسیدن به خواستههای خودشه که دست به داستانسرایی زده. اون ازش میخواد تا براش از کمد تخت مریض بغلی مورفین بدزده، چون به انتهای خط خودش رسیده و راهی جز گرفتن جون خودش برای پایان دادن به این غم که نه بخاطر شکستن پاهاش، بلکه به خاطر شکستن قلبش توسط معشوقهش گریبانش رو گرفته، نداره. Alexandria هم این کار رو میکنه، بدون اینکه هیچکدومشون بدونن که پرستارها، به جای مورفین، دارونما (placebo) توی کمدش گذاشتن.
فردای اون روز، Alexandria با دیدن خارج کردن جسدی از اتاق Roy سراسیمه به سمت اتاقش میدَوه و متوجه میشه که جسد، متعلق به پیرمردیه که در اتاق Roy بستری بوده، پس خیالش راحت میشه. ولی Roy که از زنده بودن خودش شاکیه قشقرق به راه میندازه و Alexandria رو گول میزنه تا این بار از انبار بیمارستان براش مورفین بدزده. Alexandria به هر ضرب و زوری به مورفین دست پیدا میکنه ولی چون سواد درست و حسابیای نداره، حرف E در انتهای کلمۀ MORPHINE که Roy براش یادداشت کرده رو ۳ میخونه و فقط سه تا دونه قرص براش میاره. Roy که تیرش به سنگ خورده و دنبال یه راه دیگه میگرده، به داستانش ادامه میده. از اینجا به بعد نقش Alexandria از یه مخاطب تام به ویراستار و حتی همکار نویسنده در داستان Roy تبدیل میشه.

همین باعث خلق اتفاقات بامزهای توی داستان میشه؛ مثلا تو داستان Roy کاراکتر مرد سرخپوستی هست که Roy با اسم Indian که اشارهای به بومیان آمریکای شمالیه خطابش میکنه. چرا Indian (هندی)؟ ماجرا از یه اشتباه تاریخی شروع شد. سال ۱۴۹۲، کریستف کلمب از اروپا راه افتاد تا از سمت غرب به آسیا برسه. وقتی به جزایر کارائیب رسید، فکر کرد رسیده حوالی هند و به بومیهای اونجا گفت Indios، یعنی "هندیها". بعداً فهمیدن اصلاً هند نبوده و یه قارۀ دیگه بوده، ولی خب... اسمش دیگه جا افتاده بود و هنوز که هنوزه به سرخپوستان Indians یا Indian Americans یا Indegenous میگن! با این حال تو ذهن Alexandria این کاراکتر در شمایل یک مرد هندی از آیین سیک ظاهر میشه. این نه تنها به تغییرهای جزئی و حتی اساسی در داستانهایی که سینهبهسینه از نسلی به نسل دیگه منتقل میشن اشاره داره، بلکه تاثیر Alexandria در داستان Roy رو نشون میده.
تاثیری که به خاطر ذوق دخترک بیشتر و بیشتر میشه و Roy همچنان از قصهپردازی به عنوان راهی برای رسیدن به خواستهش استفاده میکنه. همین باعث میشه که داستانشون شکلی شخصی به خودش بگیره و Roy مجبور به ریختن دیواری که دور خودش کشیده بشه. داستان اونقدر شخصیه که قهرمانش، مردی نقابپوش با بازی خود Royه. در اینجا نقاب اشارهایه به پنهونکاری Roy از نیت اصلیش در برابر Alexandria. نقابی که یواش یواش میافته و روحیۀ آسیبپذیر صاحبش رو هویدا میکنه و تاریکی درونش رو در معرض نور قرار میده.

اینجاست که Alexandria مسیحوار به نجات قصهسرا میره. "مسیحوار" رو واسه خوشگل شدن و ادبی شدن نقدم ننوشتما! در طول فیلم، بارها Alexandria رو با پرتقالی در دست میبینیم و پرتقال یکی از نمادهای الوهیته که تو نقاشیهای قدیمی کودکی مسیح به وفور به چشم میخوره. خلاصه، Alexandria تو خیال بچگیش یکی از پرستارها رو برای Roy در نظر گرفته، وقتی متوجه میشه که پرستار با یکی از دکترها روی هم ریخته، تو ذهنش پرستار رو به داستان وارد میکنه و نقش معشوقۀ کاراکتر اصلی که بهش خیانت کرده رو میده.

وقتی Roy تصمیم به پایان دادن به داستانش میگیره، Alexandria خودش رو وارد قصه میکنه تا گروه تبهکاران که دیگه امیدشون رو از دست دادن رو نجات بده. با این حال، Roy با کشتن کاراکترهای داستانش، کمر به پایان دادن بهش بسته. Alexandria که در مقابل قبول واقعیت پشت این قصه مقاومت میکنه، نمیخواد بپذیره که Roy دیگه کششی به ادامۀ زندگی نداره. اون دنبال یه پایان خوش برای این داستانه. در اصل، اون با تصور Roy به عنوان کاراکتر اصلی داستان و تلاشش برای نجات کاراکتر، به طور غیرمستقیم در تکاپو برای نجاتِ دوستش Royه. این ناتوانی بچگونۀ Alexandria برای تمیز دادن داستان از واقعیت، تبدیل به نقطۀ قوتش میشه. چون یواش یواش باعث میشه تا Roy خودش و احساساتش رو در دنیایی خیالی ابراز کنه. احساساتی که شاید نمیتونست تو دنیای واقعی بیانشون کنه، باعث میشه تا Roy به زندگی خودش به شکل یه داستان نگاه کنه و میدونیم که داستانها رو، هر چقدر هم که تلخ باشن، میشه بارها از اول تعریف کنیم،کاراکترها و ارتباطات جدید توشون وارد کنیم. همیشه میشه اونها رو به هر طرفی میخوایم هول بدیم و مهمتر از همه اینکه همیشه میشه درونشون "امید" بدمیم.
در کل، پیام The Fall میتونه این باشه که، هرچقدر هم که زندگیمون رنگ تنهایی و ناامیدی بگیره، میشه با گرفتن کمک از بقیه، امید رو بهش برگردونیم. یه منتقد سینما (خانم Molly Templeton) یک بار گفت که "اگه بذاری زندگیت رو کسی که دوست داره بازنویسی کنه، فکر میکنی چه شخصیتی پیدا کنی؟". ورود Alexandria به داستان Roy که تا قبلش فقط و فقط راوی سقوطه، همه چیز رو عوض میکنه و Roy رو مجبور به ادامه و ایستادگی میکنه. Alexandria پروانه اییه که نماد زندگی، دگردیسی و امیده رو وارد داستان Roy که سراسر ناتوانی و مرگه میکنه.
در پایان فیلم، Roy رو میبینیم که در کنار بقیه بچههای بیمارستان به تماشای فیلمی نشسته و به پردهای که فیلم روش نمایش داده میشه خیره شده. اون دوباره به خودش برگشته و قراره به بدلکاری برگرده. Alexandria بهش از علاقهش به فیلمهایی که صحنههای بدلکاری دارن میگه و ادامه میده که همیشه تو تصوراتش این Royه که کارهای بدلکاری اون صحنهها رو انجام داده. The Fall فیلمی راجع به اینه که چطوری داستانها به کمک ما میان و نجاتمون میدن.





کامنتها ۱۷
برای مشارکت وارد شو.
اون فیلم بلغارستانی رو صدا و سیما تو دهه شصت چندین مرتبه پخش کرد و اتفاقا من همون زمان که د فال اومد گفتم این انگار کپی اون فیلم بلغاریه
@mahmood_a_nejad متاسفانه هنوز yo ho ho رو تماشا نکردم ولی شنیدم که فیلم خیلی خوووبیه
@cheshme3om بله چند سری تو برنامه کودک پخش شد . البته با سانسور. پخش اپلش هم یه بار ۲۲بهمن بود
@mahmood_a_nejad ممنونم... میگردم ببینم میتونم نسخهٔ خوبش رو پیدا کنن
از اون سالی که فیلم رو دیدم تا امروز، نه کسایی فیلم رو دیده بودن که بشه باهاشون راجع به فیلم فیلم گپ زد، نه کسی رو دیده بودم که راجعبه فیلم تحلیل باحالی کرده باشه تا امروز. مرسی واقعا، دمت گرم.
@saeed.hajiheydari خیلی مخلصم سعید جان! لطف داری 🙏🏻🙏🏻🙏🏻🙏🏻🤘🏻❤️
چقدر این فیلم خوبه و نقد شما عالی بود👏🌹
@bahar_dmrb لطف دارید 🙏🏻🙏🏻🙏🏻 ممنونم ازتون🌹🌹
دیدن بقیۀ کامنتها (۹)بستن بقیۀ کامنتها
😍😍😍
@sog.brk369 🙏🏻🙏🏻🙏🏻🙏🏻❤️
@sog.brk369 🙏🏻🙏🏻🙏🏻🙏🏻❤️
👏👏👏
@mehrnooshmoaf 🙏🏻🙏🏻🙏🏻
🔥🔥
@mehranhakha 🙏🏻🙏🏻🙏🏻
به پیشنهاد شما دیدم و عاشقش شدم
@primavera_1911 ممنونم از اعتمادتون 🙏🏻🙏🏻🙏🏻🙏🏻🙏🏻🌹