
آقای Guy Ritchie پروندهٔ عجیب و غریبی داره. کارگردان زبدهای که تحت تاثیر کاتهای سریع، داستانیهای اپیزودیک، طنز تند و سیاه و خشونت لخت فیلمهای Reservoir Dogs (١٩٩٢) و Pulp Fiction (١٩٩۴) آقای Quentin Tarantino و فیلمهای Mean Streets (١٩٧٣) و Good Fellas (١٩٩٠) آقای Martin Scorsese، فیلمهای فوقالعاده و کالتِ Lock, Stock and Two Smoking Barrels (١٩٩٨) و Snach (٢٠٠٠) رو ساخت. بعد با استفادهٔ درست از نمادگرایی، رفرنسدهی و روانشناسی رنگها، فیلم Rivolver (٢٠٠۵) رو کارگردانی کرد و بعدش با الهامگیری از مافیای روسی لندن، فیلم RocknRolla (٢٠٠٨) رو ساخت تا بازگشتی زده باشه به دو فیلم اولش. تو سالهای ٢٠٠٩ و ٢٠١١ دوگانهٔ Sherlock Holmes و در سال ٢٠١۵ با الهام از فیلمهای ژانر جاسوسی دورهٔ جنگ سرد فیلم The Man from U.N.C.L.E رو ساخت که هرچند چاشنی تجاری پررنگی داشتن، از کیفیت قابل قبولی برخوردار بودن. از اینجا به بعد آقای Ritchie وارد رولرکوستر خرکیای شد؛ فیلمهای ضعیفی چون King Arthur: Legend of the Sword (٢٠١٧) و Alladdin (٢٠١٩) ایشون با بازگشتی موفقیتآمیز به سبک جنایی و چند لایهایِ اولین آثارش در فیلم The Gentlemen (٢٠١٩) دنبال شد. The Covenant (٢٠٢٣) آقای Ritchie رو با اکراه و ترس و لرز نگاه کردم. فیلمی در ژانر جنگ، اونم از نوع افغانستانش، که هر چند در برابر افتضاح Kandahar آقای Ric Roman Waugh که در همین سال اکران شد و داستانی مشابه رو روایت میکنه، یه شاهکار به حساب میاد، به دل من ننشست.

(اسپویلر ←) Covenant که در لغت به معنی عهد و پیمانه، روایتگر تلاش سرگروهبانی به اسم John Kinley (با بازی Jake Gyllenhaal) برای نجات و بیرون آوردن یه مترجم افغانستانی به اسم احمد عبدالله از افغانستانه که رشادتهاش باعث زنده موندن John تو یکی از عملیاتهای حساس ارتش آمریکا و رفتن زیر ذرهبین و لیست سیاه طالبان شده. فیلم مخلوط متعادلی از صحنههای اکشن، تلاش برای بقا، روابط انسانی و درامه. John Kinley که ماموریت کشف سلاحهای طالبان رو برعهده داره با چالشهای زیادی منجمله کمبود اطلاعات و عدم اعتماد به وفاداری مترجمین بومی دست و پنجه نرم میکنه تا اینکه حین یکی از ماموریتهاش مترجم افغانستانیش کشته میشه و احمد رو جایگزین اون میکنه. در ابتدا آب John با احمدِ کله شق تو یه جوب نمیره تا اینکه تیزهوشی مترجم باعث نجات تیم گشت John و متعاقبا احترامش نسبت به احمد میشه. بهرحال تو یکی از همین عملیاتها به تیم John حمله میشه، تمام افرادش بجز احمد کشته میشن و خودش به سختی مجروح میشه. احمد هم به جای اینکه رهاش کنه و جونش رو دودستی بچسبه و پا به فرار بذاره به هر زحمتی که هست بدن لَخت و داغون John رو از وسط کوه و کویر به نیروهای نجات آمریکایی میرسونه. John به آمریکا برمیگرده ولی احمد که تحت تعقیب طالبانه، مجبور به پنهون شدن تو افغانستان میشه. خلاصه، John که بهبود پیدا میکنه به هر ضرب و زوری که شده به افغانستان برمیگرده و لطف احمد رو با نجات دادنش و گرفتن پاسپورت آمریکایی برای خودش و خونوادهش جبران میکنه.

از بازیهای طبیعی بازیگرهای اصلی فیلم و موسیقی آقای Christopher Benstead که بگذریم، چیزی که باعث شد فیلم به دل من ننشینه داستان اغراق شده و صحنههای اکشن کلیشهایش که یادآور بازیهای کامپیوتریه بود. در انتهای فیلم متوجه میشیم که این اثر بر اساس اتفاقی واقعی ساخته شده ولی اینکه جزئیات داستان تا چه حد متعهد به اتفاقات واقعیه رو نمیشه حدس زد. عدم توجه آقای Ritchie و تیمش به جزئیات صحنه واقعا تعجبآوره. لاستیکها ماشین و کف پوتینهای نو و براق ارتش آمریکا، اون هم وسط گرد و خاک افغانستان چشم و ذهن هر مخاطب ریزبینی رو آزار میده. البته این رو هم بگم که لوکیشن و منظرههاش تشابه زیادی به شهرهای افغانستان ندارن. لهجههای تصنعی بازیگرهای ایرانی نقشهای مربوط به طالبان واقعا تو ذوق میزنه. گذشته از اینها، کلی اتفاق عجیب و غریب توی فیلم میفته که با عقل جور در نمیاد. مثلا احمد که بعد از نجات John و متواری شدن، چندین ماه به دور از چشم طالبان در مخفیگاهش پنهون شده، مثل آب خوردن توسط John که به ادعای خود فیلم برای کوچکترین عملیات باید مدتها منتظر کمک اطلاعاتی میموند، پیدا میشه! یا مثلا در پایان فیلم وقتی John در حال دفاع از احمد در برابر نیروهای طالبانه، تماس تلفنیای از کمکِ اطلاعاتیش دریافت میکنه و... بله، گوشیش "زنگ" میخوره!!! تصور کنید که این تماس زمانی گرفته میشد که John در گوشهای از دست تروریستها پنهون شده بود! چی میشد؟ محل اختفاش لو میرفت و فیلم به شکل دیگهای تموم میشد!




