رفتن به محتوای اصلی
لوگوی چشم سوم
۲۰۲۳کارگردان: Kelly Fremon Craigشهریور ۱۴۰۴کسرا، چشم سوم

Are You There God? It’s Me, Margaret

Are You There God? It’s Me, Margaret
امتیاز فیلم
۷٫۰ از ۱۰
امتیاز نقد
۴٫۳ از ۵
اسپویلراین نوشته بخش‌هایی از داستان فیلم رو لو می‌ده.

فیلم Are You There God? It's Me, Margaret (٢٠٢٣) به کارگردانی خانم Kelly Fremon Craig که بر اساس رمانی تحت همین نام به قلم خانم Judy Blume (١٩٧٠) ساخته و پرداخته شده، در مورد یه دختر ١١ ساله تو دههٔ ٧٠ میلادی به اسم Margaretه که بخاطر تغییر شغل پدرش مجبور به ترک نیویورک به نیوجرسی می‌شه. این رو اول بگم که در اون زمان جابجایی از نیویورک به نیوجرسی مساوی بود با ترک یه زندگی پرهیجان شهری، دسترسی سریع به مراکز تفریحی و خرید و تنوع فرهنگی. یه چیزی تو مایه‌های ترک تهرانِ دههٔ ٨٠ خودمون واسه زندگی تو گرمسار. جدا از این‌ها، این جابجایی برای Margaret به معنی جدایی از دوست‌هاش و مهمتر از اون مامان‌بزرگ پدریش (Sylvia با بازی خانم Kathy Bates) که خیلی به هم وابسته بودن بود.

اسپویلر ← در طول فیلم شاهد اتفاقات بامزه‌ای که برای Margaret در حین پروسهٔ تطابق پیدا کردنش با محیط جدید میفته هستیم. اتفاق‌هایی که انقدر خوب بهشون پرداخته شده که تو سال ١۴٠۴، من به عنوان یه مرد ایرانی هم تونستم با کاراکترهاش همذات‌پنداری کنم.

در طول فیلم متوجه می‌شیم که پدربزرگ و مادربزرگ مادری Margaret که مسیحی هستن با ازدواج دخترشون (Barbara با بازی خانم Rachel McAdams) با پدر Margaret (Herb با بازی Benny Safdie) که یهودیه مخالف بودن. پس والدین Margaret بدون کسب اجازه از خونوادهٔ Barbara با هم ازدواج می‌کنن و این باعث قطع ارتباط طولانیشون می‌شه. والدینش تصمیم می‌گیرن تا خود Margaret هر زمان که به سن تصمیم‌گیری رسید، دینش رو انتخاب کنه. طرز تفکر این خونوادهٔ دههٔ ٧٠ میلادی (دههٔ ۵٠ خورشیدی) رو با خونواده‌های ایرانی اون زمان یا حتی دهه‌های اخیر مقایسه کنید. مایی که شاید هنوز که هنوزه تو گوش نوزادها ذکرهای مذهبی می‌خونیم، اسامی مذهبی براشون انتخاب کنیم و تو سنین پایین در معرض صحنه‌های وحشتناکی چون قربونی کردن گوسفند و شتر و زنجیر و قمه زنی ماه محرم قرارشون می‌دیم. بگذریم... با تموم این اوصاف، هر وقت Margaret خودش رو تنها و بدون همکلام می‌بینه، شروع به درد دل با دوست خیالی خودش و اکثر آدم‌های دیگه یعنی همون خدا می‌کنه. در همون ابتدای فیلم ازش می‌خواد که اگه واقعا هست، نذاره به نیوجرسی برن، یا اگه نمی‌تونه جلوی این نقل مکان رو بگیره، حداقل یه کاری کنه که نیوجرسی تجربهٔ افتضاحی نباشه.

Margaret و Nancy
Nancy اولین دوست Margaret در نیوجرسیه.

همون روز اول و حین باز کردن وسایلشون، دختربچه‌ای در خونه‌شون رو می‌زنه و خودش رو اینجوری به Margaret معرفی می‌کنه که "من Nancyم و تو اون خونه که از مال شما بزرگتره زندگی می‌کنم"! آشنایی Margaret با Nancy نمادیه بر یکی از اولین دغدغه‌های بشر در حین سن بلوغ‌؛ Nancy به سینهٔ Margaret اشاره می‌کنه و می‌گه که "اِ! تو که هنوز چیزی نداری! من وقتی بزرگ بشم سینه‌های درشتی خواهم داشت". بعد هم Margaret و بقیه دوست‌هاش رو به انجام تمرینی ورزشی برای تقویت سینه‌هاشون وامی‌داره و اون‌ها رو جزو گروه خودش که قوانین عجیب و غریبی چون نپوشیدن جوراب، بستن سوتین و کشش اجباری به پسرها داره، می‌کنه. چقدر شبیه قوانین مسخرهٔ احزاب سیاسی یا مذهبی بشریه! Margaret که نمی‌خواد از بقیه عقب بیفته و نیوجرسی رو در تنهایی با دوست خیالیش تحمل کنه، تاول‌های پشت پا به خاطر پوشیدن کفش بدون جوراب رو به‌ جون می‌خره و مادرش رو مجبور به خریدن سوتین براش می‌کنه. وقتی برای اولین بار سوتین می‌بنده، مادرش ازش می‌پرسه که چطوره؟ جواب میده که "برای در آوردنش نمی‌تونم صبر کنم!" و مادرش می‌گه که "به دنیای زن بودن خوش اومدی!" و یکی از بهترین دیالوگ‌های فیلم رقم می‌خوره. دخترهای گروه سر اینکه کی زودتر از بقیه اولین عادت ماهیانه‌ش رو تجربه می‌کنه وارد یه رقابت پنهونی می‌شن. رقابتی که دخترهای فیلم برای بازنده نشدن توش دست به هر دروغی می‌زنن. جالبه وقتی آدم فکر می‌کنه که ما پسرها هم تجربیات مشابهی داشتیم و هر دو جنس تو دوره‌ای از زندگیشون چقدر درگیر چنین مسائلی بودن. البته که هر چی آدم بزرگ‌تر می‌شه دغدغه‌هاش هم شکل‌های جدیدتری به خودشون می‌گیرن؛ کی زودتر بالغ می‌شه، کی نمرهٔ بیشتری می‌گیره یا رشتهٔ بهتری قبول می‌شه یا کار پردرامدتری می‌گیره یا شریک زندگی زیباتر یا باجُربُزه‌تری گیرش میاد یا خونه و ماشین بهتری می‌خره. کلا چشم و همچشمی و ترس از عقب افتادن تا دهه‌های آخر زندگی دست از سرمون برنمی‌داره.

تمرین چهار دختر نوجوان
Margaret و دوست‌هاش در یکی از تمرین‌های عجیب گروه.

اما میون همهٔ این دلواپسی‌ها، Margaret دغدغهٔ دیگه‌ای هم داره؛ دغدغه‌ای به اسم دین. چیزی که ذهن بشر رو از ماقبل تاریخ درگیر خودش کرده. چیزی که در تنهایی‌هاش آرامش‌بخش ذهن دلواپسشه و والدین مادر و پدرش رو در مسابقه‌ای بی‌پایان برای ترغیبش به پذیرش یکی از دو مذهب مسیحیت و یهود می‌بینه. برای همین، برای پروژهٔ تحقیق آخر سال مدرسه‌ش موضوع ادیان رو انتخاب می‌کنه (البته این اتفاق توی کتاب میفته و توی فیلم، این معلم Margaretه که بهش این موضوع رو پیشنهاد می‌کنه). طولی نمی‌کشه که با سن کمش به این نتیجه می‌رسه که "چیزی که از دین دستم اومد اینه که باعث میشه آدما با هم گلاویز شن. دعا کردن بی‌فایده‌س و همه چیز فقط بدتر و بدتر می‌شه. هیچ‌کسی اون بالا مالاها نیست و من تنهای تنهام!"

و این هم یکی از مونولوگ‌های فوق‌العادهٔ فیلمه. اون متوجه می‌شه که خدای هرکسی اون چیزیه که توی قلبشه و می‌تونه باهاش در تنهایی از خصوصی‌ترین خواسته‌هاش بگه نه اون باوری که توی ادیان به ملت خورونده می‌شه.

Margaret در حال دعا
گفت‌وگوی خصوصی Margaret با خدایی که هنوز مطمئن نیست وجود داره.

البته که Margaret تنها کاراکتر فیلم که دچار تغییر و تحولات اساسی می‌شه نیست. مادرش که تو روزهای اول جابجاییشون به نیوجرسی و تو جلسهٔ اولیا و مربیان مدرسهٔ Margaret، از روی ذوق و اشتیاق یا شاید هم رودربایستی زیر بار قبول کلی مسئولیت وقتگیر جور و واجور رفته، در آخر فیلم یادمی‌گیره که به فرمایش‌های جدید "نه" بگه و از زندگیش لذت ببره. پدربزرگ و مادر بزرگ‌های Margaret که تو مسابقهٔ "کی می‌تونه Margaret رو به دین خودش دعوت کنه" عین بچه‌های لجباز به جون همدیگه افتاده بودن یاد می‌گیرن که زندگی و اعتقادات هرکسی به خودش ربط داره و نباید آدم‌ها رو با دینشون قضاوت کنن.

یکی از صحنه‌های بامزهٔ فیلم وقتیه که بچه‌های مدرسه به خونهٔ یکی از همکلاسی‌هاشون برای جشن تولدش دعوت می‌شن و دور از چشم بزرگترها با هم بطری‌بازی می‌کنن. هر دو نفر که توسط گردش بطری انتخاب بشن باید به داخل کمد برن و همدیگه رو ببوسن. چیزی که نبوغ کارگردان رو به رخ مخاطب می‌کشه انتخاب ترانهٔ Son of a Preacher Man (١٩۶٨) از Dusty Springfieldه. این ترانه که تو فیلم Pulp Fiction هم شنیده می‌شه و راجع بهش تو اپیزود چهارم پادکست چشم سوم توضیح دادم داستان یه دختره که عاشق پسر یک واعظ می‌شه. پسرِ واعظ تنها کسیه که می‌تونه دلشو نرم کنه و باعث شه حرف دلشو بزنه. مضمونش بیشتر حول عشق پنهونی، شور جَوونی و جذابیت ممنوعه‌ست؛ اینکه حتی آدمی با پس‌زمینه مذهبی هم می‌تونه عاشقانه‌های پرهیجان و وسوسه‌برانگیزی داشته باشه.

در انتها امیدوارم که این فیلم رو خونواده‌هایی که بچه‌های ده دوازده ساله دارن ببینن، هرچند تماشا کردنش برای همه می‌تونه تجربهٔ دلچسبی باشه. اگه از این فیلم خوشتون اومد، پیشنهاد می‌کنم فیلم The Holdovers (٢٠٢٣) به کارگردانی آقای Alexander Payne رو هم از دست ندید.

امتیاز سایت‌های مرجع

نقدهای دیگر