
Past Lives؛ آنچه میتوانست باشد
صفحهٔ فیلم و هشدارهای محتوایی ←زمان مطالعه: حدود ۵ دقیقه۱ بازدید
چند هفته پیش فیلم Past Lives (٢٠٢٣)، اولین اثر سینمایی خانم Celine Song که به خاطرش نامزد دریافت جوایز بهترین فیلم و فیلمنامۀ آکادمی اسکار هم شد رو تماشا کردم. Past Lives راجع به گذر زمان، حس پشیمونی و عشق ممنوعهس و من رو تا حدی یاد فیلم Before Sunset (٢٠٠۴) به کارگردانی آقای Richard Linklater انداخت. بازی فوقالعادۀ بازیگرهای اصلی فیلم، اون رو به یه فیلم تاثیرگذار و باورپذیر تبدیل کرده که احساسات بینندهش رو تحریک و اون رو مجبور به همذاتپنداری با کاراکترهاش میکنه و به این فکر وامیداره که "اگه من بودم چیکار میتونستم بکنم". (اسپویلر ←) فیلم حول رابطۀ عاطفی یه دختر به اسم Nora با یکی از همکلاسیهای دوران مدرسهش به اسم Hae در کرۀ جنوبی میگرده. دختر که به واسطۀ مهاجرت پدر و مادرش، به کانادا و بعدتر به نیویورک نقل مکان کرد، بعد از دوازده سال بیخبری، عشق دوران دبستانش رو در شبکههای اجتماعی پیدا میکنه و بعد از یکی دوبار چت تصویری، وارد رابطهای احساسی باهاش میشه.

حس Nora که حالا بیش از یک دههس خارج از کره و در آمریکای شمالی زندگی میکنه به Hae که شخصیتش تو کره شکل گرفته خیلی جالبه. در جایی از فیلم Hae رو اینجوری توصیف میکنه که "اون انقدر کُرهایه که وقتی باهاشم حس میکنم خیلی هم کرهای نیستم ولی در عین حال بیشتر از قبل کرهایم"! این نشون از حس تعلق و نوستالژیای داره که اکثر مهاجرین (مخصوصا بچههاشون که خیلی فرصت زندگی تو کشور مادری رو نداشتن) نسبت به کشور آبا و اجدادیشون دارن. به هر حال مثل هر رابطۀ احساسی دیگه منطق با کمی تاخیر وارد معادله میشه و فاصله و عدم امکان ملاقاتشون حداقل تا یک سال و نیم دیگه، دختر رو مجبور به پایان دادن موقتی این رابطه میکنه. پس Nora با پسری آمریکایی به اسم Arthur ازدواج میکنه

و Hae با دختر دیگهای وارد رابطه میشه. ١٢ سال بعد، Haeی مجرد به آمریکا مسافرت میکنه و برای اولین بار بعد از سالیان دراز دوباره Nora رو از نزدیک میبینه. بازی آقای Teo Yoo در نقش Hae تو این صحنه بینظیره. معذب بودن و عدم حس تعلقش به نیویورک در مقابل راحتی Nora در شهر و قلمروی خودش کنتراست قشنگی رو به تصویر کشیده و سنگینی ماجرا رو دو چندان میکنه. واسه سنگینتر شدن بیشتر جَو، Arthur هم وارد قاب میشه. مردی که متوجه ناجوری اوضاع میشه و با وجود شکهای به جاش، به خاطر عشقش به همسرش، تمام تلاشش رو میکنه تا موقعیت رو درک کنه و با تمام دشواریش باهاش کنار بیاد تا دوباره اوضاع به شکل عادیش برگرده.

عاشقش نشدید؟ اما مطمئنم قبل از اینکه با شخصیت آروم، منطقی و روشنفکر Arthur آشنا بشید، شما هم جور دیگهای فکر میکردید. وقتی بعد از اون همه داستان گوگولی مگولی عاشقونه بین Nora و Hae، با شروع دوری "موقتیِ" دو عاشق، پاش به زندگی Nora باز شد، با خودمون فکر کردیم که "ای بابا این سر خر دیگه از کجا پیداش شد؟". ولی با ورود Hae به زندگیشون، ورق برمیگرده. حالا دلمون برای Arthur میسوزه. پس اینجا آدم بَده کیه؟ Arthur که یهو سر و کلهش پیدا شد و حضورش دل Hae رو شکونده؟ Hae که دوازده سال دیر به نیویورک رفت تا عشقش رو به Nora ثابت کنه؟ یا Nora که واسه رفعِ کوتی با Arthur دوست شد؟ باید بگم که هیچ کدوم! آدم بَدۀ این فیلم سرنوشت یا همون In-Yunه. Nora و Hae نمیتونستن موقعیت کاریشون که سالها بابتش وقت و انرژی صرف کردن رو در کشوری ناشناخته به خطر بندازن. اونها از دو فرهنگ مختلف در دو دنیای مختلف بودن، پس سرنوشتشون بهم گره نخورد. Nora و Arthur خیلی اتفاقی همدیگه رو میبینن و از هم خوششون میاد. اینجا این سرنوشت بود که دستشون رو تو دست همدیگه گذاشت. به این فکر کنید که به جای خانم Song، این فیلم توسط خانمها تهمینه میلانی، رخشان بنیاعتماد، پوران درخشنده یا Greta Gerwig ساخته میشد. حدس ادامۀ حرفم رو به خودتون میسپارم.
بگذریم، در انتهای فیلم، Hae برای بازگشت به کُره سوار تاکسی اینترنتیش میشه و Nora درست مثل ٢۴ سال پیش با قلبی پر از درد از پلههایی که به خونهش میرسه بالا میره.

جالب بود نه؟ نشستیم زندگی عاطفی سه نفر رو زیر و رو کردیم و با هیجاناتش کیف کردیم. تو دلمون حدس زدیم که کی به چی فکر میکرده یا اگه جای شخصیتها بودیم چیکار میکردیم، درست مثل اتفاقی که تو صحنۀ آغازین فیلم میفته؛ Nora و Hae و Arthur تو یه رستوران کنار هم نشستن و میزهای دیگه پچپچ کنان دارن رابطۀ بینشون رو حدس میزنن! بدون اینکه زندگی اون سه تا رو زندگی کرده باشن.

فیلم خانم Song خیلی زیرکانه این سوال رو مطرح میکنه که؛
خودتون رو تو این موقعیتها در نظر بگیرید.
(١) بعد از مدتها نیمۀ گمشدتون رو پیدا کردید ولی به هر دلیلی رابطهتون به جایی که میبایست نرسیده و دوباره گمش کردید یا مثلا (٢) تو کف یه نفر بودید ولی روتون نشده بهش بگید.
به زندگیتون بدون اون ادامه دادید، ازش دور شدید، حتی دیگه بهش فکر هم نکردید و وارد رابطۀ عاطفی جدیای با یک نفر دیگه که عمیقا دوسش دارید شدید.
تا اینکه (١) سر و کلۀ طرف دوباره پیدا میشه و یا (٢) تصادقا میفهمید که حس علاقهتون بهش یکطرفه نبوده و اون هم یواشکی شما رو دوست داشته.
چی کار میکردید؟
فیلم حتی پا رو یه قدم اونورتر میذاره و سوال سختتری میپرسه: اگه این اتفاق برای پارتنر یا همسرتون میافتاد چی کار میکردید؟

به نظرم خانم Song با این فیلمنامه، خیلی حرفهای به طرح سوال میپردازه و از جواب دادن بهش طفره میره. درست طبق تعریف "هنرمند" توسط جناب آقای آنتون چخوف که میگه "نقش هنرمند طرح سواله و نه جواب دادن به اون". این وظیفۀ مخاطبه که با توجه به دانش، تجربیات و عواطفش به جواب منحصر به فرد خودش برسه.




کامنتها ۰
برای مشارکت وارد شو.
هنوز کامنتی نیست. اولین نفر باش.