Fallen Leaves؛ عشق خجالتی در هلسینکی

با وجود کارنامهٔ پُرفیلم آقای Aki Kaurismäki، فیلم فنلاندی Fallen Leaves (٢٠٢٣) اولین اثر به کارگردانی ایشونه که دیدم. اگه بخوام فضای این فیلم رو توصیف کنم میتونم اون رو تلفیقی از فیلمهای قدیمیتر آقای Wong Kar-wai و Jim Jarmusch با آثار آقای Wes Anderson بخونم. گذشته از کارگردانی خوب، داستان مینیمالیستی، دیالوگهای خشک Wes Anderson و Yorgos Lanthimosی و بازیهای درخشان فیلم، سینماتوگرافی سادهٔ اون من رو شیفتهٔ خودش کرد. استفاده از رنگهای گرم با اشباع بالاش، من رو یاد فیلمهای آقای Almadóvar یا فیلم The Young Girls of Rochefort (١۹۶٧) به کارگردانی آقای Jacques Demy انداخت. با وجود حضور چنین رنگهایی، تصاویر فیلم حس سرخوشی و شادی به مخاطب القا نمیکنه و این به خاطر نور کم و تصویر برفکی این اثره. انگار که فیلم بیروح و سرده و شاهد دنیایی خاکستری که در اون لب هیچکسی به لبخند باز نمیشه هستیم.
فیلم که به توصیف بازیگر نقش اصلی زنش یک داستان عاشقانهٔ خجالتیه، روایتگر برشی از زندگی و آشنایی اتفاقی دو نفر از قشر کارگر شهر هلسینکی فنلانده که تنهایی تمام زندگیشون رو دربرگرفته، مهارتهای اجتماعی بالایی ندارن و به دنبال اولین عشق زندگیشون میگردن. (اسپویلر ←) Ansa (نقش زن) و Holappa (نقش مرد) به طور تصادفی همدیگه رو میبینن ولی رودربایسی یا شاید ترس جلوی آشنایی بیشترشون رو میگیره. اونا که تو همون دیدار نصف و نیمهٔ اول از هم خوششون اومده، چند بار دیگه هم سر راه همدیگه قرار میگیرن ولی به دلایل مختلفی جور نمیشه تا بصورت عاطفی یا فیزیکی بهم برسن. اصلا هر وقت آگاهانه تلاش میکنن تا همدیگه رو پیدا کنن به بنبست میخورن ولی به محض بیخیال شدن، سر راه همدیگه سبز میشن. اما واقعا دلیل این نشدنها چی بود؟ شاید تو نگاه اول همه چیز دست قضا و قدر و بدبیاری دو کاراکتر اصلی باشه. ولی دقیقتر که به ماجرا نگاه میکنیم، عامل این جدایی هیچ چیز جز خود این دو نفر نیستن. Holappa رو در نظر بگیرید؛ اون یه الکلی از طبقهٔ کارگره. این رو از اولین صحنههای فیلم میشه فهمید. تو یکی از همین صحنهها او رو میبینیم که به تصویر خودش تو یه آیینهٔ شکسته داره نگاه میکنه و این نمادیه بر زندگی متزلزل و صدمه دیدهش؛ وارد هر کاری که میشه، بعد از مدتی به خاطر الکلی بودنش اخراج میشه. وقتی دوباره Ansa رو میبینه، به سینما میرن و بعد Ansa شمارهش رو روی کاغذی مینویسه و بهش میده. حرکتی که شاید تو دههٔ ٧٠ و اوایل ٨٠ خودمون امری عادی بود و با ظهور تلفنای همراه شکلی منسوخ و کمدی یا شایدم رومانتیک به خودش گرفته. در نظر داشته باشید که داستان فیلم در زمان حال اتفاق میفته. این رو میشه از اخبار جنگ اوکراین و روسیهٔ رادیو فهمید (در جریانید دیگه روسیه و فنلاند هممرزن و سایهٔ شوم سربازان روس فضای فیلم رو خفه و غمگینتر کرده). با این حال، حال و هوای تصویری داستان و عدم حضور خفهکنندهٔ تکنولوژیهای مدرنش حس نوستالژیک و دههٔ ٨٠ میلادیطوری به فیلم داده. به هر حال Holappa که حتی اسم دختر دلخواهش رو هم نمیدونه، کاغذ رو وقتی میخواد سراغ بطری الکلش بره گم میکنه (چه نمادین) و برای بار چندم دستش ازش کوتاه میشه. هر چقدر فیلم به سمت جلو پیش میره تاثیر منفی الکل در شکلگیری رابطهٔ بین دو شخصیت رنگ بیشتری به خودش میگیره. متوجه میشیم که Ansa تجربهٔ بدی با آدمهای الکلی داشته و پدر و برادرش رو به همین خاطر از دست داده.

از طرف دیگه، Ansa یه زن مستقل و کارمند یه سوپرمارکته و وظیفهش قرار دادن اجناس روی قفسهها و جمعآوری محصولات منقضی شدهس. با این حال مامورهای سوپرمارکت حواسشون هست که کسی چیزی، حتی جنسهای تاریخ گذشته، رو بلند نکنه. وضعیت اقتصادی Ansa داغونه. اون تو یه آپارتمان کوچیک و خلوت زندگی میکنه و آهی در بساط یخچالش نیست. خیلی تنهاست. تنها همدمش دوستای سر کارش که به ندرت با هم صحبت میکنن و رادیوی قدیمی توی آپارتمانشه. همین تنهایی و وضع اقتصادی بده که کار دستش میده؛ مچش رو برای بلند کردن غذایی تاریخ مصرف گذشته میگیرن و از کارش اخراج میشه. پس برای درآوردن پول و گذرون زندگی مجبور به کارکردن تو محیطهای بودار و یا مردونه میشه که خب تو هیچ کدوم نمیتونه مدت زمان زیادی بمونه. پس Holappa هر بار که به محل کارش سر میزنه متوجه میشه که از اونجا رفته.

نهایتا بعد از دیدارهای موقت و گم کردنهای دوباره، دو شخصیت به همدیگه میرسن و در افق محو میشن.



