
Enemy؛ گرفتار در تار هویت
صفحۀ فیلم و هشدارهای محتوایی ←فیلمِ Enemy یه اثر در ژانر psychological thriller به کارگردانی Denis Villeneuve و بر اساس رُمانِ The Double نوشتۀ Jose Saramagoه. فیلم برای اولین بار در سال ۲۰۱۳ تو فستیوال بین المللی فیلم تورنتو به نمایش درومد و یه سال بعد به نمایش برای عموم درومد.
آقای Villeneuve تو مصاحبه ای گفت که "Enemy فیلمیه که بیننده رو به چالش میکشه. خود من بیشتر تحت تاثیر فیلمهایی قرار میگیرم که بهم سرگیجه میدن. فیلمهایی که تو ضمیر ناخودآگاه آدم یه تصویر بجا میذارن و برای درک مفهومش باید کلی کنکاش کنی. اگه برای بار دوم به Enemy نگاه کنی میفهمی که واسه همه چی معنی و جوابی داره. عین یه بازی میمونه؛ بهت مستقیما جواب رو نمیده ولی کلی سوال تو مخت بوجود میاره، عین یه پازل". قبل از اینکه به داستان فیلم بپردازم یکمی راجع به مباحث تکنیکال Enemy میگم. در طول فیلم انگار یه فیلتر زرد به روی فیلم قرار داده شده؛ نه یه زرد قشنگ یا طلایی بلکه یه زرد مریض و کهنه تا بیننده رو تو یه حالت معذب و ناراحت نگه داره. Villeneuve میگه که "رنگ دود و مِه رو برای فیلم در نظر گرفتیم تا حس فشار جمعیت بالای شهر رو نشون بدیم. البته چون فیلم تو تابستون ضبط شد و آلودگی هوا زیاد بود دیگه نیازی به استفاده از VFX برای تولید این رنگ نبود و به طور طبیعی یه منظرۀ آخرالزمانی برامون بوجود اومده بود".
همه چیز از ۶ ماه پیش شروع میشه؛ زمانیکه کاراکتر اصلی متوجه میشه که زنش حامله س. اینجا بود که خودش رو گرفتار تار مسئولیتها و تحت فشار برای تموم کردن رابطه های خارج از زناشوییش میبینه و بیخیال رویاش برای تبدیل شدن به یه "بازیگر" میشه (وقتی به استودیوی سینمایی برمیگرده نگهبان اونجا بهش میگه که ۶ ماهه که اونورا پیداش نشده بوده). پس شغل محترمانۀ "معلمی" رو ادامه میده و با همسرش وارد یه آپارتمان جدید میشه. این همون چیزیه که همیشه مادرش ازش میخواسته "مشغول به یه کار آبرومندانه شو و یه خونۀ خوب دست و پا کن. خیلی رُک بهت بگم، فک کنم باید خیال خام بازیگر درجه سوم شدن رو هم بذاری کنار". اما این واقعا چیزی نیست که دلش میخواد. ازینکه بذاره یه زن دیگه هم جز مادرش زندگیش رو کنترل کنه میترسه. پس ذهنش شروع به مقاومت در برابر این تغییرات میکنه و روانش رو به دو قسمت تقسیم میکنه تا هم بتونه یه شوهر خوب باشه و هم بتونه هوس هاش رو دنبال کنه؛ تبدیل میشه به "معلم" و "بازیگر". "بازیگر" میشه هر چیزی که براش ارزش قائله مثل باحال و بی کله بودن، موتور سواری کردن، دنبال کردن رویاهاش، اعتماد به نفس داشتن و قاطع بودن. "معلم" میشه هر چیزی که به خاطرش حس شرمندگی میکنه مثل ژولیده پولیده بودن، عصبی بودن، یه ماشین شخصی داشتن، و مطیع و ترسو بودن. "بازیگر" اون چیزیه که میخواد باشه و "معلم" واقعیت کسل آور وجودیشه. البته خیلی از ماها تو زندگی شخصیمون اونی نیستیم که سر کار به نمایش میذاریم اما این حالت تو این کاراکتر خیلی شدیده. معلم با قطارهای برقی (تراموا) که زیر کابلهای برق تار مانند در حال حرکتن به محل کارش میره، سر کلاس "کنترل کردن مردم توسط رژیم های دیکتاتوری" رو درس میده و میگه که "دیکتاتورها اطلاعات رو سانسور میکنن". جالب اینجاس که کل زندگی معلم سانسور شده. او تو یه آپارتمان ساده و خالی زندگی میکنه و تقریبا هیچ اسباب اثاثیه ای نداره. کابلهای تار مانند اون رو بین خونه و محل کارش دنبال میکنن و حرکتش رو محدود میکنن. فیلم نگاه نمیکنه و تصویر زنش از عکس دو تاییشون پاره و درآورده شده. حتی روابط گرمی هم با دوست دخترش نداره. هیچ دلیل و انگیزه ای برای رهایی نداره. زندگیش همونجوری که سر کلاس درس میگه "یه تکرار"ه از کار و سکس برای ۶ ماه.


همه چی رُوون پیش میره تا یکی از همکارهاش بهش دیدن فیلمی رو پیشنهاد میکنه. چیزی نمیگه اما مطمئنه که بازیگری که توی فیلم بازی میکنه کسی نیست جز "معلم". این پیشنهاد جرقه ای از کنجکاوی رو که قبلا هیچ وجود خارجی نداشت تو جون "معلم" میندازه. فیلم رو قایم میکنه و به تماشاش میپردازه. بعد از این کشف بزرگ راجع به "بازیگر"، رابطه ش با دوست دخترش شروع به خراب شدن میکنه. اینجاس که جدال اصلی بین واقعیت و خیالپردازی هاش شروع به بزرگتر شدن میکنه. متوجه "بازیگر" شده و فک میکنه که شاید دوقلوش یا یه کُلون از خودشه اما هنوز نفهمیده که اون در اصل وجه دیگه ای از خودشه. آمارش رو در میاره و با خونه ش تماس میگیره اما زنش (Helen) گوشی رو جواب میده. همسر متوجه صدای شوهرش میشه ولی مکالمه باعث میشه که از وضعیت داغون شوهرش بو ببره. وقتی میبینه که شوهرش با تلفن داره صحبت میکنه ازش راجع به تماس گیرنده میپرسه و وقتی شوهر میگه که داشته با مردی صحبت میکرده که قبلا با خونه تماس گرفته اول فک میکنه که داره فیلم بازی میکنه تا دوباره بهش خیانت کنه. پس بهش میگه که "داری دروغ میگی و داری "دوباره" بهم خیانت میکنی". اینجا بیننده فک میکنه که شوهر داره راستش رو میگه اما واکنشهای چهره ش تابلوئه که داره خالی میبنده و در اصل ایشون سابقۀ خیانت رو در گذشته هم داشتن و این در اصل یه "تکرار" دیگه تو زندگیشه. Helen شروع به کنکاش تو مسائل "بازیگر" میکنه و به دانشگاه میره و با "معلم" برخورد میکنه. هر چند "معلم" باهاش مثل یه غریبه برخورد میکنه، Helen مطمئنه که اون شوهرشه! سعی میکنه باهاش تماس بگیره ولی شوهر زمانی تلفن رو جواب میده که از دید اون خارج شده. پس در نقش "بازیگر" باهاش صحبت میکنه. Helen مطمئنه که شوهرش میدونه داره چیکار میکنه و به روش هم میاره ولی فایده ای نداره.

"معلم" تو تصوراتش یه زن لخت با سر عنکبوتی رو در حال قدم زدن در راهرویی میبینه و تمیز دادن زن از عنکبوت سخت میشه. "بازیگر" که اول از قبول وجود "معلم" امتناع میکرد، حالا تصمیم میگیره تا اون رو تو هتلی که قبلا برای دیدار با خانم ها و سکس باهاشون میرفته، ملاقات کنه. وقتی هم رو میبینن به نظر میرسه که "بازیگر" تا حدی میدونه چه اتفاقی داره میوفته ولی "معلم" تا گردن تو کفه که چی شده. "بازیگر" شروع به دنبال کردن "معلم" و بعد دوست دخترش (Mary، با بازی Mélanie Laurent) میکنه. Mary دو بار از جلوش میگذره ولی انگار متوجه حضورش نمیشه. این قسمت از فیلم تو ذهن "بازیگر" اتفاق میوفته، چون درست بعد از این صحنه، او رو میبینیم که روی صندلی خونه ش نشسته و داره به ماجرا فک میکنه. بعد "معلم" رو میبینیم که به دیدار مادرش میره و متوجه میشیم که چه تشابهاتی با "بازیگر" داره؛ مادرش بهش میگه که نمیتونه رابطه با یه زن رو نگه داره (خیانتکاره)، از بلوبری خوشش میاد (قبلتر توی فیلم دیدیم که "بازیگر" عاشق این میوه بود) و آرزوی بازیگر شدن داره. بعد تصویر یه عنکبوت غول تشن رو میبینیم که در حال قدم زدن بر روی شهره. این عنکبوت نماد حس کنترل و سلطه طلبی زن هاس درست مثل پوستر فیلم "زن ۵۰۰ پایی" که "معلم" روی دیوار کلوب فیلم میبینه. شخصیت "بازیگر" متوجه اوضاع جدال داخلی کاراکتر Gyllenhaal میشه و به این نتیجه میرسه که برای بهبود شرایط باید اون وجهی باشه که کاراکتر رو ترک میکنه. پس تصمیم میگیره که برای آخرین بار یه حالی به خودش بده و یه شب پُر خیانت دیگه رو سپری کنه و بعد ناپدید بشه. به نظر نمیاد که "معلم" هم اعتراض جدی ای نسبت به این تصمیم داشته باشه. در این لحظه س که دو شخصیت جاهاشون رو عوض میکنن؛ "معلم" در دنیای واقعی به خونه و Helen برمیگرده و "بازیگر" در دنیای خیال به پیش Mary میره. از اینجاس که "معلم" یواش یواش متوجه میشه که کیه. Helen به خونه میاد و متوجه رفتار متفاوت شوهرش میشه ولی انگار این رفتاریه که ازش انتظار داشته. دست او رو به روی شکمش که بچه شون رو حمل میکنه میذاره تا مسئولیتهاش رو بهش یاد آوری کنه و بخواد که عاقلانه برخورد کنه.


در همین لحظه توی ذهن شوهر، "بازیگر" قدرت پنهونکاری رابطۀ زناشوییش رو در برابر Mary از دست میده و بعد هم با مرگ خودش و Mary در یه سانحۀ رانندگی به ادامۀ وجودش به عنوان یه وجه از شخصیت شوهر خاتمه میده. وقتی ماشین تصادف میکنه روی شیشۀ جلوش نقش یه شکستگی رو میبینیم که خیلی شبیه به تار عنکبوته. همون تاری از مسئولیت که شوهر رو در بر گرفته. "معلم" هم متوجه این مسئله میشه و گریه میکنه. Helen که درگیری شوهر برای قبول شرایط جدید رو میبینه، برای کمک بهش باهاش همبستر میشه. فردای اون روز انگار همه چی میزون شده؛ "بازیگر" رفته پی کارش و از "معلم" هم خبری نیست. دیگه شوهر نگران این نیست که به خونه برگرده و زنش رو با "بازیگر" ببینه و این شخصیت اصلی بدون جدال درونی Gyllenhaalه که برای اولین بار در فیلم به حالت نرمالش برگشته. رویاهای پُر از خیالپردازیش راجع به دختربازی، بازیگر شدن و عدم پذیرش واقعیت تو کلابهای تاریک شبانه همراه با مردهای متاهل دیگه به پایان رسیدن. بالاخره آمادۀ پذیرش تعهد و تبدیل شدن به مردی که همسر و مادرش میخوان شده. همه چی عالی به نظر میرسه تا کلیدی در یه پاکت پیدا میکنه. کلیدی به دنیایی که به تازگی ازش فرار کرده بود. همون کلید کلاب شبانه با دخترای لخت که در مقابل مردها خودارضایی میکردن. کلید یه فرصت برای فرار از مسئولیت و مقابله با کنترل شدنه. اینجاس که میفهمیم این کلید همون کلاب شبانه س که در اول فیلم Gyllenhaal رو به همراه نگهبان ساختمون توش دیدیم. جایی که برای اولین بار شاهد له شدن عنکبوت، که نمادی از تعهد به همسره، توسط دخترهای لخت بود. کاری که به اون مردهای متاهل نشون میداد که نباید بذارن هیچکی زندگیشون رو کنترل کنه. تو همین صحنه بود که Gyllenhaal تصمیم به شکستن محدودیتها از طرف زنش گرفت و شروع به تصور "معلم" و دنیای کسل آور تکرار شونده ش کرد.


اگه خاطرتون باشه، "معلم" سر کلاس از تکرار شدن رفتارها میگفت. رفتارهایی مثل خلق شخصیت های دوگانه. همچنین گفت که طبق گفتۀ Hegel همه چیز تو دنیا دو بار اتفاق میوفته که طبق نظر Karl Marx اولین بار یه تراژدیه و دومین بار یه جوک؛ نشونۀ اینکه این اتفاق برای همیشه تکرار میشه. با یه نگاه به اون کلید، شوهر برمیگرده به همون نقطه ای که ازش شروع کرده؛ عطش رهایی از تارهای کنترلگری که خودش رو توشون گیر افتاده میبینه. به زنش میگه که شب دیر برمیگرده ولی جوابی ازش نمیشنوه، پس میره تا ببینه که آیا حرفش رو شنیده یا نه. وقتی بهش میرسه Helen رو در شکل یه عنکبوت میبینه؛ عنکبوتی که از ترس در گوشه ای از دیوار خودش رو جمع کرده. انگار ازین که شوهرش لهش کنه میترسه. شوهر با تعجب بهش نگاه میکنه ولی لبخند محو روی صورتش میگه که اون کسیه که کنترل رو ازین به بعد در دست داره و هر چی ازین به بعد اتفاق بیوفته به خودش مربوطه.

به گفتۀ Denis Villeneuve ابتدا Javier Bardem برای ایفای نقش اول انتخاب شده بود ولی Bardem بخاطر ارتباط برقرار نکردن با کاراکتر این درخواست رو رد کرد. بعد از Bardem، این نقش به Christian Bale پیشنهاد شد که او هم بخاطر تداخلی که با بقیه پروژه هاش داشت بازی توی این فیلم رو رد کرد.
وقتی "معلم" برای خرید فیلم به کلوب فیلم میره آهنگی به اسم The Cheater (خیانتکار) در حال پخشه که متنش راجع به مردیه که نمیتونه هوسش برای خوابیدن با زنای مختلف رو کنترل کنه. پخش این ترانه اشارۀ مستقیمی به شخصیت Gyllenhaal در این فیلم داره.
اسم فیلمی که همکار "معلم" تماشا کردنش رو پیشنهاد میکنه "Where There's a Will, There's a Way" هست که یه جورایی همون "خواستن توانستن است" خودمونه، جمله ای که معلم زبان انگلیسی Villeneuve مدام بهش گوشزد میکرده.
عنکبوت بزرگی که توی شهر جولون میده رفرنسی هست به یه مجسمه ای ساختۀ Louise Bourgeois به اسم "Maman" در شهر اتاوای کانادا. برای همین این عنکبوت ممکنه نمادی برای نقش مادر توی این فیلم باشه.
در صحنه ای که "معلم" برای دیدن "بازیگر" به هتل میره، روی یه بورد عبارت "FREE SATELITE" (free satellite - منظور اجازۀ رایگان تماشای شبکه های ماهواره ای در اتاق هتل هست) دیده میشه که از قلم انداختن یه L در کلمۀ SATELLITE اشاره ایه به یکی بودن دو کاراکتر در فیلم.





کامنتها ۰
برای مشارکت وارد شو.
هنوز کامنتی نیست. اولین نفر باش.