
کارتون Elemental محصول سال ٢٠٢٣ شرکتهای Walt Disney Pictures و Pixar Animation Studios با بودجهای ٢٠٠ میلیون دلاری و کارگردانی آقای Peter Sohn، روایتگر زندگی دختری از جنس آتش به اسم Emberه که بهمراه پدر و مادرش (که از شهر آتش به Elemental City (شهر عناصر) مهاجرت کردن) مغازهٔ کوچیکی رو میگردونه. کلمهٔ Ember که در فارسی اخگر ترجمه میشه، به اون نقطههای قرمز و گداختهٔ روی ذغال گفته میشه که آتشِ در حال خاموشی به جا میذاره. این کاملا در موازات داستان فیلمه؛ Ember جَوون، چشم امید پدر مُسنش برای ادارهٔ مغازهایه که با خون دل سرپا نگه داشته. Ember که مزاج تندی هم داره در مواجهه با پسر جَوونی از جنس آب به اسم Wade که مامور شهرداریه وارد مرحلهٔ جدیدی از زندگیش میشه.
فیلم Elemental به مشکلات مهاجران نسل دومی (بچههای مهاجرینی که در کشور مقصد به دنیا اومدن و بزرگ شدن) میپردازه؛ بچههایی که بین دوراهی باورها و فرهنگ محلی و قوانین سنتی والدینشون و آزادیها، مدرنیته و نُرمهای اجتماعی کشور جدید گیج و سر درگمن. بچههایی که مثل Ember یا به خاطر وابستگی خونوادهشون به فرهنگ قدیم و عدم تطابقشون با محیط جدید به خواست خودشون به شکلی کلونیوار در بخشی از شهر و کنار هممیهنان دور از وطنشون در حال زندگی کردن هستن (مثل Chinatown یا Little Indiaهای شهرهای بزرگ غربی) و یا به خاطر تفاوت فرهنگی و سبک زندگیشون توسط مردم بومی به گوشهای از شهر طرد شدن. در فیلم به این موضوع به این شکل اشاره شده که چون آتش با بقیه عناصر جور درنمیاد و ممکنه بهشون آسیب بزنه، پس خونوادهٔ Ember مجبور به زندگی در قسمت آتشنشینها شده. در جایی میبینیم که از بازدید Ember و پدرش از موزهٔ گل و گیاه خودداری میشه. چنین برخوردهای "نژادپرستانه"ای موجب انزوای بیشتر خونوادههای مهاجر و حتی ایجاد حس نفرت نسبت به بومیها در اونها میشه. همین نفرت از میزبان و حس تعلق به فرهنگ مبدا باعث میشه که والدین مهاجر به فرزندانشون بیشتر سخت بگیرن، ارتباطاتشون با بقیه رو مدام چک کنن و برای آیندهشون تصمیم بگیرن. تو چنين فضایی، همهٔ هم و غم بچهها که تمام زندگیشون محدود به والدین و همولایتیهاشونه، بدست آوردن دل پدر و مادر با فرمانبرداری ازشون میشه. اما Elememtal یه جورایی بچهها رو به مطالبهٔ آزادیشون از قید و بندهای سنتی والدین و دنبال کردن آرزوهاشون ترغیب میکنه. این موضوع جدیدی برای فیلمهای Disney و Pixar نیست و پیشتر شکلهای مشابهش رو در فیلمهای Onward (٢٠٢٠)، Luca (٢٠٢١)، Encanto (٢٠٢١)، Strange World (٢٠٢٢) و Turning Red (٢٠٢٢) دیده بودیم. انگار که این شرکتها گیر کردن روی این جمله که "بابا این زندگی خودمه! دست از سرم بردار". البته که این ممکنه در زندگی هر کسی اتفاق بیفته، مخصوصا برای بچههایی که دوست دارن مسیرهای هنری رو به عنوان شغل آیندهشون انتخاب کنن ولی با مخالفت والدین محافظهکار و محتاطشون که مسیرهای کم ریسکتر و متداولتری رو برای فرزندانشون در نظر دارن روبرو میشن. ولی خب تکرار بیش از حد و شعارگونهش توی کلی کارتون باعث میشه که منِ مخاطب کلافه بشم و داستان فیلم تازگیای برام نداشته باشه.

در نگاه اول والدین Ember که روزی برخلاف خواستهٔ پدربزرگ Ember شهر و دیار آبا اجدادی رو برای آیندهای متفاوت ترک کردن، باید رویکردی روشن فکرانهتر نسبت به تربیت فرزندشون که دوست داره آیندهای متفاوت رو تجربه کنه داشته باشن. ولی با دقت که به داستان نگاه میکنیم، متوجه میشیم که اونها کاملِ کامل از گذشتهشون دست نشستن و از اصل خودشون دور نشدن؛ اون شعلهٔ آبی رنگی که از شهر آتش با خودشون به Elemental City آوردن و ازش محافظت میکنن، نماد فرهنگ و اصالت نژادیشونه که حاضر نیستن ازش جدا بشن.
بگذریم، Ember که بارها دست رد به سینهٔ پسرهایی از جنس و "نژاد" دیگه زده و با گارد بالا و از سر اجبار با Wade وارد مراوده شده، با گذشت زمان و گذروندن وقت باهاش، برخلاف تضاد عنصریشون متوجه یک نقطهٔ اشتراک مهم بینشون میشه؛ امید و رویا! هر دوی اونها جَوونهایی با یک دنیا رویا و امید به آیندهای بهتر هستن. رویایی که شاید با کنار زدن تفاوتهاشون بتونن بهش برسن. اصلا شاید همین تفاوتهاست که قدرتشون در حل مشکلات رو چند برابر کرده. این فیلم یک تو دهنی محکم به مخالفین همآمیزیهای نژادیه؛ افرادی که ازدواج هممیهنانشون با افراد خارجی رو تقبیح میکنن بدون اینکه بدونن ١) روابط افراد به خودشون مربوطه و اونها چیزی به "نژاد"شون بدهکار نیستن که حالا با ازدواج با فردی از نژاد متفاوت به اصلِ خودشون و همنژادیهاشون خیانت کرده باشن و ٢) گاهی آمیزشهای دروننژادی باعث افزایش احتمال بروز صفات مغلوب ژنتیکی میشه و ممکنه به تولد فرزندانی با مشکلات جسمی یا بیماریهای ارثی منجر بشه. علاوه بر این، تماشای این کارتون مطمئنا در تربیت نسلی با جهتگیریهای تند نژادی کمتر و پذیرش بیشتر تنوعهای نژادی مؤثره.

برگردیم به داستان فیلم. کاراکتر Ember با اون شخصیت پرشور، عصبی، کنترلگر، منطقی و درونگراش از نظر مفاهیم شخصیتی دکتر Carl Jung نماد انیموس (جنبهٔ مردانه در روان زن) و Wade که کاراکتری احساساتی، نرمخو، پذیرا و برونگراست، نماد انیما (جنبهٔ زنانه در روان مرد)ه. از دید Jung، انسان کامل کسیه که با جنبههای متضاد درون خودش مواجه بشه، درکشون کنه و بتونه ادغامشون کنه. Ember با Wade مواجه میشه و به تدریج با نرمی، آسیبپذیری و پذیرش احساسات (یعنی انیما) آشنا میشه. Wade هم از Ember درس قدرت، اراده و استقلال میگیره، یعنی ابعاد سالم انیموس را تجربه میکنه. اینکه با وجود تفاوتهای بنیادین از هم خوششون میاد، به این دلیله که ناخودآگاهشون دنبال ادغام وجه متضاد روانیه. رابطهٔ اونها استعارهای از فرایند تفرد (individuation)ه: کاملشدن روان از راه مواجهه با نیمهی پنهان خود. این پیوند آتش و آب، نهتنها تضاد بلکه تکمیل متقابل رو نشون میده؛ یک تم روانشناختی عمیق در لباس داستانی ساده و زیبا.
علاوه بر داستان تکراری، چیزی که زیاد به دلم ننشست این بود که برخلاف پردازش عالی شخصیت Ember و پوشش دادن زوایای مختلف زندگیش، از پدربزرگ و مادربزرگش، کشوری که والدینش ازش به Elemental City مهاجرت کردن و دلیل مهاجرتشون گرفته تا شخصیتپردازی کامل والدینش، مدل ادارهٔ مغازهشون و توصیف محلهٔ آتشنشینها و ساکنینش، به جز یکی دو صحنه که از خونوادهٔ Wade و محل کارش میبینیم، چیز خاصی از این شخصیت اصلی فیلم دستگیرمون نمیشه.

نکتهٔ دیگه اینکه، درست مثل کلیشههای روی مخ و تکراری فیلمهای کمدی ایرانی مثل شوخیهای جنسی، رقص و حضور پررنگ الکل و مواد مخدر، بار طنز کارتونهای جدید Pixar و Disney بیشتر روی دوش بازی با کلماته و Elemental هم از این اصل مستثنی نیست و طنز کارتون بیشتر حول شوخیهای کلامی مبتنی بر عناصر آب و آتش میگرده. مثلا Wade به Ember میگه "وای چقدر داغی"! لوس!
اما نقطهٔ مثبت فیلم، انیمیشن فوقالعاده جذاب اون با اون رنگهای زنده و براقشه. تنوع بالا در کاراکترها و حالات و حرکات متفاوت و منحصر به فردشون تاثیر مهمی در باورپذیری دنیای عجیب داستان داره. فقط کافیه به تفاوتهای بصری Ember و Wade توجه کنید و متوجه عرایضم بشید. علاوه بر اون، موسیقی گوشنواز آقای Thomas Newmab که پیشتر هم در فیلم Finding Dory (٢٠١۶) با Pixar همکاری داشته، دلچسبی تماشای Elemental رو دوچندان کرده.

در انتها، بد نیست بدونید که آقای Peter Sohn (نویسنده و کارگردان فیلم) از نسل دومیهای کرُهای نیویورکه که با خانمی آمریکایی ازدواج کرده و Elemental رو بر اساس زندگی شخصی خودش و فیلمهایی چون Guess Who's Coming for Dinner (١٩۶٧) و Moonstruck (١٩٨٧) ساخته و پرداخته.



