
فیلم Eileen (٢٠٢٣) به کارگردانی آقای William Oldroyd و پخش شرکت Neon، روایتگر زندگی مسئول بایگانی کانون تأدیب شهری کوچیک و مُرده در ماساچوستِ ١٩۶۴ به اسم Eileen Dunlopه. دختر ٢۴ سالهای که مادرش رو از دست داده و از پدر بدعُنُق الکلیش نگهداری میکنه. همونطور که انتظار میره، Eileen (با بازی خانم Thomasin McKenzie) زندگیای بیهیجان و حوصلهسربر داره و خودش رو با خیالاتی شهوانی یا خشن سرگرم میکنه. اون تنهاست و تعاملات انسانی تنها چیزیه که شاید بتونه به زندگیش روح تازهای بدمه. تا اینکه زنی جذاب به اسم Rebecca (با بازی خانم Anna Hathaway) به عنوان روانشناس جدید کانون وارد زندگی Eileen میشه و اون رو با شخصیت مستقل و آزادش تحت تاثیر قرار میده. اونا خیلی زود بهم نزدیک میشن ولی یه اتفاق عجیب این دوستی و کشش رو به بوتهٔ آزمایش میذاره.
فیلم بر اساس رمانی تحت همین عنوان نوشته شده، در سال ٢٠١۵ توسط خانم Ottessa Moshfegh ساخته و پرداخته شده و سعی کرده تا به داستان و ژانر کتاب متعهد باشه. خانم Ari Wegner، سینماتوگرافر فیلم، با استفاده از رنگبندی سرد و بیرمق مختص به سینمای دههٔ ۶٠ میلادی سعی داشته تا فیلم رو از لحاظ بصری به دورهٔ داستانیش نزدیک کنه. ریتم فیلم خیلی کند و ملایمه و هرچند شامل صحنههای کوتاه خشن و سکسی سنگینه، در ژانر تریلر روانشناختی قرار میگیره. کاراکتر Eileen بسیار درونگرا، ساکت و خجالتیه و عدم وجود راوی درونی (منظورم وجود صدای روایتگر کاراکتر برای توضیح و توصیف حالات و برداشتهای درونی کاراکتره) باعث شده که مخاطب حکم نفر سومی رو پیدا کنه که از دور شاهد رفتار کاراکتر برای قضاوت حالات روانیشه؛ درست مثل کارآگاهی که در حال وصل کردن تیکههای پازل به همه. فکر کنم با خوندن این قسمت از کتاب، بیشتر با شخصیت و روحیات Eileen آشنا بشید:
"یه مقاله راجع به پزشکی باستانی مصر میخوندم که دربارهٔ مراحل چندشآور درآوردن مغز مردهها از راه بینی بود، طوری که انگار دارن نخ کاموا بیرون میکشن. دوست داشتم مغزم رو هم اینطوری تصور کنم؛ پیچیده و گرهخورده توی جمجمهم. این فکر که میشه مغزم رو باز کرد، صاف و مرتبش کرد و دوباره آرامش رو بهش برگردوند، برام یه خیالِ آرامشبخش بود. خیلی وقتا حس میکردم یه چیز عجیب و ناجور توی مغزمه، یه مشکلی که اونقدر پیچیدهست که فقط یه عمل لوبوتومی میتونه حلش کنه". در جای دیگهای از کتاب راجع به حسش نسبت به بدنش میخونیم که: "...فکر این که یکی برای صدور گواهی فوت بیاد و بدن برهنهٔ مُردهم رو بررسی کنه، خودش باعث میشد که نخوام بمیرم. تا این حد از بدنم خجالت میکشیدم".
به نظرم نقطهٔ قدرت فیلم، بازیهای طبیعی بازیگرهاشه. بخش زیادی از فیلم فاقد دیالوگه و این بازیهای زیرپوستی و باورپذیر بازیگرها، مخصوصا خانم McKenzieه که مخاطب رو به ادامه دادن ترغیب میکنه. دو کاراکتر که از لحاظ شخصیتی کاملا با هم متفاوتن و همین تفاوت باعث جذبشون به همدیگه میشه. این تفاوت شخصیتی با سینماتوگرافی عالی خانم Wegner به خوبی به تصویر کشیده شده. دنیای Eileen رنگ پریده و بیرمقه. در حالیکه Rebecca با اون موهای بلوند، لباسهای به روز، رژ سرخ، عینک آفتابی و ماشین سرخ رنگش طراوت و شیطنت رو فریاد میزنه. اون یه femme fetale (توی اپیزود مربوط به فیلم Se7en تو پادکست چشم_سوم به تفصیل راجع بهش صحبت کردم) فیلمهای نوآره. البته که همنشینی Rebecca در Eileen اثر میکنه و شاهد تغییر رنگ لباسهاش از رنگهای مُردهای مثل آبی، قهوهای و بِژ به صورتی و نهایتا مشکی براق هستیم.

(اسپویلر ←) درست چند روز بعد از شروع به کار در کانون، Rebecca علاقهٔ شدیدی به پروندهٔ پسری به اسم Lee Polk پیدا میکنه که به خاطر قتل پدرش زندانی شده. جالب اینجاست که پیش از Rebecca، شاهد کنجکاوی و کشش Eileen به Lee هستیم و یادآور علاقهٔ عجیب "بعضی" خانمها به مردهای رَوانپریشه. همیشه برام سوال بوده که چرا مثلا در آمریکا بعضی خانمها برای قاتلین سریالی زندانی نامههای رمانتیک همراه با عکسهای سکسی میفرستن یا اصلا باهاشون ازدواج میکنن تا بتونن در زندان باهاشون همآغوشی کنن؟
بگذریم... Rebecca از مادر Lee برای "پارهای از سوالات" درخواست میکنه تا به کانون بیاد. در روز ملاقات، Lee در حضور Rebecca و مادرش چیزی میگه که باعث خشم مادر و داد و بیداد کردنش و نهایتا ترک کردن زندان میشه.
چند شب بعد Rebecca برای یه دورهمی دو تایی در شب کریسمس، Eileen رو به خونهش دعوت میکنه. Eileen که حسابی ذوق کرده، موهای پاش رو میزنه، لباس خوشگلهٔ مامانش رو از کمد درمیاره و با آرایشی ملیح راهی خونهٔ Rebecca میشه.

خونهٔ بههمریخته و داغون Rebecca و عدم برنامهریزیش برای پذیرایی از Eileen، با ظاهر شیک و باوقاری که ازش دیده بودیم جور درنمیاد ولی خب از طرفی هم میدونیم که تازه به این شهر اومده، آدم راحت و بیدغدغهایه و در قید و بند تظاهر و رودربایسی نیست. پس میپذیریم که همه چیز عادیه. Eileen هم که در پوست خودش نمیگنجه برای اینکه Rebecca متوجه ذوقمرگ بودنش نشه دستشویی رو بهونه میکنه تا پشت در بستهٔ دستشویی کمی بالا و پایین بپره. خیلی سریع متوجه موی ضخیم و فرخوردهای روی صابون Rebecca میشه و بدون حس اشمئزاز لمسش میکنه. به هر حال: اگر در دیدهٔ مجنون نشینی / به غیر از خوبی لیلی نبینی.
بگذریم، Eileen پیش Rebecca برمیگرده تا کمی خوش بگذرونن که Rebecca بدون هیچ مقدمهچینی بهش میگه که اینجا خونهٔ اون نیست و در واقع خونهٔ مامان Leeه و ایشون توی زیرزمین با دستبند به ستونی بسته شده!
اینجاست که ریتم داستانی فیلم کاملا عوض میشه. دیگه خبری از موسیقیهای شاد دهه ۶٠ی نیستیم و داستان شکل تازهای به خودش میگیره. Rebecca توضیح میده که از نظرش امکان نداشته که Lee همینطور الکی الکی پدرش رو به قتل رسونده باشه و میدونه که مامانه چیزی میدونه که نمیخواد بقیه بدونن. پس به خونهش اومده و سین جینش کرده ولی با برخورد تند مامانه مواجه شده، پس مجبور شده تا ببندش و الان هم باید ازش اعتراف بگیرن. به شخصه با این قسمت از داستان یکمی مشکل دارم. نه اینکه نشدنی و غیرقابل باور باشهها. نه! فقط تصور اینکه روانشناس کانون پاشه بره خونهٔ کسی و سوالپیچش کنه کمی دور از اصول حرفهایگریه.

بگذریم... Eileen که اتفاقا تفنگ باباش همراهش بوده زن رو تهدید میکنه و ازش اعتراف میگیره که همسرش که آدم کجخلقی بوده به پسرشون تجاوز میکرده. ولی زن چیزی بهش نمیگفته، چون هر بار که این اتفاق میفتاده با لبخندی بر لب به تخت خوابشون برمیگشته و بهش ابراز علاقه میکرده. Eileen که تمام مدت زن رو با تفنگش نشونه رفته بوده، خودآگاه یا ناخودآگاه بهش شلیک میکنه و باعث مرگش میشه. Eileen به Rebecca که حسابی هول کرده بوده پیشنهاد میده که جسد رو به خونهٔ خودش ببرن و اینجوری صحنهسازی کنن که باباش کشتهش و فرداش به نیویورک برن و کریسمس رو با هم جشن بگیرن. ولی اون شب خبری از Rebecca نمیشه. پس Eileen جسد رو در ماشینش درجایی پرت رها میکنه و خودش به مقصد نامعلومی متواری میشه.
توی کتاب وضعیت خودش رو اینجوری توصیف میکنه که"این روزا رو اینجوری میگذرونم: تو یه جای قشنگ زندگی میکنم. تو یه تخت قشنگ میخوابم. غذای خوشگل و خوشمزه میخورم. تو جاهای قشنگ قدم میزنم. آدمارو از ته دل دوست دارم. شبها تختم پر از عشقه، چون خودم به تنهایی توشم. خیلی راحت گریه میکنم، هم از درد... هم از لذت، و بابتش معذرتخواهی نمیکنم. صبحها از خونه میزنم بیرون و واسه اینکه یه روز دیگه زندهم خوشحالم".



