
زمان مطالعه: حدود ۷ دقیقه۰ بازدید
تنبلی بیش از حد، تنهایی و نبود وقت از جمله عواملی بودن که باعث شد هر روز از دو سال اول دورۀ دکترام با یه کاسه شیر و سریال صبحانه شروع بشه. یادمه یه روز یکی از دوستان چینی که متوجه موضوع شده بود بهم گفت که "ببین این شیری که هر روز صبح هورت میکشی خیلی هم چیز خوبی نیستا". وقتی دلیلش رو پرسیدم توضیح داد که مادرش یکی دو سالی درگیر بیماری سرطان بوده و اولین چیزی که یه پزشک سنتی از خوردنش منعش کرده، همین شیر بوده. پوزخندی زدم و جواب دادم که "به عنوان یه دانشپژوه علوم پایه اعتقادی به جفنگیات سنتی و شرقی ندارم". اون هم فحشی نثارم کرد و بیخیال ادامۀ بحث شد. یکی دو ماهی گذشت و به خاطر مشکلات هاضمهای که داشت سری به یه کلینیک خصوصی باکلاس و گرون زد که به تنقیه و انواع و اقسام درمانهای دیگه ختم شد. وقتی دیدمش بهم گفت که "ببین حتی دکترهای غربی هم میگن نباید شیر و محصولات لبنی بخوریم. اصلا دستگاه گوارش هر حیوونی برای هضم شیر خودش ساخته شده نه حیوون دیگه". گذشته از توهین غیرمستقیمی که بهم شده بود، شک بزرگی به دلم افتاد. پس افتادم به خوندن مقالات علمی منتشر شده تو مجلات معتبر و دیدم که بــــــله! نوشیدن شیر گاو، گوسفند، قوچ، خر و غیره همچین کار عاقلانهای هم نیست. این شد که صبحانه رو از شیر و سریال به نون و نوتلا تغییر دادم.
چند سال بعد، خدمت سربازی مثل شتری که باید روم میخوابید یقهم رو گرفت و پرتم کرد تو پادگانی در کرج! تنها نکتۀ خوب این بازگشت اجباری به وطن، امکان کار حین گذران دورۀ سربازی بود. این شد که با چندرغاز حقوق شروع به کار تو دانشگاه تهران کردم. باید با توجه به امکانات کم دانشگاه یه پروژه تعریف و یکی دو سالی رو صرفش میکردم. فکر کردم شاید بد نباشه روی قضیۀ "مرغهای هورمونی" تحقیق کنم. ولی بعد از یکی دو روز پرس و جو متوجه شدم که داستان از بیخ شایعهس. گویا اواسط قرن بیستم "تزریق" هورمون رشد به دام برای استفاده از گوشتشون "امتحان" و به سرعت "منع" شده. اینکه میگم منع شده فقط به خاطر مضر بودن اون گوشت جهت استعمال انسانی نیستا. کلا روش سخت و هزینه بریه. فکرش رو بکنید یه مرغداری متوسط که حداقل چند ده هزار مرغ داره، چقدر پول باید خرج هورمون و افرادی که تزریقشون کنن میکرده. تازه این وسط خیلی از مرغها به خاطر استرسی که بهشون وارد میشده تلف میشدن. پس کلا توجیه اقتصادی و زمانی هم نداره چنین کاری. حالا چطور میشه که مرغها تو مدت زمان کوتاهی تبدیل به گودزیلا میشن؟ با گلچین کردنهای نژادی و تغذیه و نگهداری درست!
بگذریم، حالا که پروژۀ اندازهگیری هورمون تو بال مرغ کنسل شده بود، فکر دیگهای به سرم زد: شيــــر! درسته که به مرغها هورمون رشد نمیزنن، ولی گاو رو که تو مرغداری نگه نمیدارن و اینجا هم ایرانه! به اون زبون بستهها انواع و اقسام کوفت و زهرمار رو تزریق میکنن. مثلا پشت گوششون استروژن میزنن تا با جذب پوستی وضع حمل راحتتری داشته باشن، وزن کم نکنن یا شیردهیشون زیاد بشه. تازه برای اینکه مریض نشن بهشون کلی آنتیبیوتیک میدن. احتمالا میدونید دیگه؛ این آنتیبیوتیکها راهشون رو به شیر و بعد به بدن ما پیدا میکنن و باعث القای مقاومت آنتیبیوتیکی میشن. واسه همینه که دیگه دُزهای پایین آنتیبیوتیک رو بعضی عفونتها بیتاثیر میشه.
خلاصه روی دو تا شیر پاستوریزۀ معروف و یه نمونه شیر که از گاوداری گرفته بودم شروع به تحقیق کردم و اندازۀ هورمونهای غیرطبیعی، آنتیبیوتیکها، فلزات سنگین (همون عناصر سرطانزایی که تو هوای آلودۀ ایران استنشاق میکنیم و ممکنه روی علفها بشینه، گاو بدبخت بخوره، بره تو شیرش و بعد با خوردنش وارد بدنمون بشه) و حشرهکشها رو توی شیر (قبل و بعد از جوشوندن) اندازه گرفتم. نتیجه ترسناک بود! میزان موادی که گفتم خیلی بالاتر از حدود استاندارد جهانی (و حتی ایران) بود. این شد که تمام ماجرا رو برای یکی از دوستان وقتی توی تلگرام پیامی در ارتباط با بدی شیر گرفته بود تعریف کردم. ایشون هم خیلی poker face جواب داد که "پس چرا حضرت علی هر روز شیر میخورد؟"
این بود که ترجیح دادم توضیحات بیشتر رو به حضرت علی واگذار کرده و سکوت اختیار کنم.
بریم سر اصل ماجرا...
یکی از کارگردانهای زن مورد علاقۀ من خانم Andrea Arnoldه. فکر میکنم حدود ۶ سال پیش بود که با فیلم American Honey (٢٠١۶) با ایشون آشنا شدم. بعد به سراغ معروفترین فیلم کوتاه ایشون به اسم Wasp (٢٠٠٣) رفتم و عاشقش شدم. بعدتر هم فیلمهای کوتاه Dog (٢٠٠١) و Milk (١٩٩٨) رو ازش دیدم. چند روز پیش به طور خیلی اتفاقی مستند بلند Cow (٢٠٢١) رو از ایشون تماشا کردم. و چه مستندی بود! وحــشـــتناک!!! شاید خیلیا تماشای فیلمهایی چون Salò (١٩٧۵) یا Come and See (١٩٨۵) یا حتی Martyrs (٢٠٠٨) رو سخت یا آزاردهنده بدونن. ولی برای من Cow ِ خانم Arnold حکم سوهانی بود که خیلی آهسته روی جگرم کشیده میشد. اشتباه نشه، Cow فوقالعادهس! همین فوقالعادگیشه که باعث شده تصاویر و پیامش مثل پُتک رو سر مخاطب فرود بیاد. فیلم که به سبک Cinéma Vérité (سینما-حقیقت: سینمای مستند غیرروایی بدون دکوپاژ قبلی) ضبط شده، روایتگر زندگی گاوی شیرده به اسم Luma در گاوداریای در شهر Kent انگلستانه.
مستند با وضعحمل Luma در اتاقکی نهچندان استریل و تولد دخترش شروع میشه. طبق برنامه چند دقیقه بعد از زایمان، توله از مادر جدا میشه که مبادا شیرِ پولساز Luma خرج دخترش بشه! پس تولۀ تازه متولد شده که به زحمت روی چهار تا پاش بند میشه رو به سمت سلولی انفرادی خارج از محوطۀ اصلی گاوداری هول میدن و Luma شیونکنان برای شیرکشی به سالن دیگهای برده میشه. دو روز نمیگذره که دو طرف پیشونی توله رو بدون بیحسی با هُویه میسوزونن (شاید برای اینکه شاخ درنیاره). تمام این مدت تو اون محیط آلوده، قسمتهایی از رحم Luna از ناحیۀ واژنش بیرونه تا خودبخود به داخل برگرده (توجه داشته باشید، داریم راجع به یه گاوداری نیمه مدرن در انگلستان صحبت میکنیم). وقتی از لحاظ فیزیکی به حالت نرمال برمیگرده، بهمراه گاوی نر در اتاقک کوچکی رها میشه تا چند ماه بعد تولۀ دیگهای رو تقدیم گاوداری کنه. این ششمین تولهایه که ساعاتی بعد از تولد ازش میدزدن. اما این بار Luna بیشتر مقاومت میکنه. پس چند ماه بعد به اتاقک دیگهای راهنمایی میشه، وقتی هاج و واج به اطرافش نگاه میکنه با گلولهای در پیشانی محکم به زمین میخوره. در اینجاست که بیننده به این فکر میکنه که شیری که هر روز تحت تاثیر تورم گرونتر میشه و احتمالا اون تاثیرات مثبتی هم که باید رو برای سلامتیش نداره، چه مسیری رو از گاوداری تا یخچال خونهش طی کرده.

در طول فیلم دوربین در امتداد صورت گاوها قرار داره تا با قرار گرفتن در یک سطح با این موجودات معصوم، بتونیم راحتتر باهاشون همذاتپنداری کنیم و ببینیم که گاوها هم مثل آدمیزاد حس و عاطفه دارن. آدمها معمولا در مرکز توجه دوربین نیستن تا "خارجی" و "غریبه" بودن حضور استعمارگرشون بیشتر حس بشه. چیزی که برام جالبه اینه که صاحبین گاوداری چطور به تیم فیلمبرداری اجازۀ ضبط چنین فیلمی رو دادن. یکی از شادترین قسمتهای فیلم، زمانیه که گاوها رو به مرتعی نزدیک به گاوداری میبرن تا کمی حس آزادی کنن. آزادیای موقتی که به همون مرتع و سیمهای خاردار دورش محدود شده.




کامنتها ۰
برای مشارکت وارد شو.
هنوز کامنتی نیست. اولین نفر باش.