
Bugonia؛ وقتی توطئه جای حقیقت مینشیند
صفحهٔ فیلم و هشدارهای محتوایی ←زمان مطالعه: حدود ۱۴ دقیقه۱ بازدید
فیلم Bugonia (٢٠٢۵) دهمین فیلم بلند به کارگردانی آقای Yorgos Lanthimos،کارگردان یونانی مورد علاقۀ منه. فیلمنامۀ فیلم رو آقای Will Tracy،نویسندۀ سریال Succession (٢٠١٩ تا ٢٠٢٣)و فیلم The Menu (٢٠٢٢) با اقتباس از فیلم کرهای Save the Green Planet! (٢٠٠٣) به کارگردانی آقای Jang Joon-hwan نوشته.
قبل از صحبت راجع به فیلم، بیاین یکم دربارۀ عنوانش و مقولۀ تئوری توطئه صحبت کنیم. Bugonia در واقع یه باور خیلی قدیمیه که بین مردم دوران باستان رواج داشت. اونها فکر میکردن اگه یه گاو نر رو قربانی کنن، بعد از مدتی از توی گوشت و لاشهش، زنبور عسل به وجود میاد! یعنی عمیقاً باور داشتن که زنبورها مستقیماً از دل جسد گاو متولد میشن. این قضیه تو فرهنگهای مختلفی مثل یونان و روم باستان خیلی رایج بوده و حتی آدمهای معروفی مثل Virgil، شاعر رومی هم تو نوشتههاشون مفصل بهش اشاره کردن. حالا فرقش با باور غلط "خلقالساعه" چیه؟ خلقالساعه (یا پیدایش خودبهخودی) یه ایده کلیتره که میگه موجودات زنده میتونن از مواد بیجون یا فاسد شده به وجود بیان؛ مثلاً مردم فکر میکردن کرمها از گوشت گندیده خلق میشن یا موشها از انبار گندم کهنه به وجود میان. Bugonia در واقع یه نمونه خیلی خاص، عجیب و افسانهای از همین نظریه خلقالساعهست که فقط روی به وجود اومدن زنبور عسل از لاشه گاو تمرکز داره. قدیما مردم یه نوع مگس خاص (به اسم مگس گلزار) رو که ظاهرش خیلی شبیه زنبور عسل بود و روی لاشه حیوانات تخمگذاری میکرد رو با زنبور عسل اشتباه میگرفتن و وقتی میدیدن لاشه پر از این حشرات شده، فکر میکردن گاو مرده داره زنبور تولید میکنه. پس در کل، بوگونیا یه نسخه خاص از همون باور کلی خلقالساعهست که مثل بقیه مواردش، سالها پیش با پیشرفت علم و آزمایشهای دانشمندایی مثل پاستور کلاً باطل شد. کلمۀ Bugonia میتونه تغییر یافتۀ کلمۀ Begonia هم که گونهای از گلهای مناطق گرمسیریه باشه، به طوری که کلمۀ bug یا حشره در بدنۀ کلمۀ Begonia قرار گرفته. این هم به ایجاد زنبور از یه موجود دیگه اشاره میکنه و به چیزی مرتبط با داستان فیلم که بعدا توضیح میدم.
حالا بریم سراغ تئوری توطئه؛ تئوری توطئه در واقع یه جور طرز فکر آدمهاییه که باور دارن پشت پرده اتفاقات مهم دنیا، یه گروه مخفی، قدرتمند و بدذات نشسته و داره همهچیز رو کنترل میکنه. یعنی به جای این که قبول کنن یه اتفاق دلایل منطقی، علمی، سیاسی یا حتی تصادفی داره، میگن نه! یه دستهای پنهانی تو کاره که دارن به نفع خودشون ما رو بازی میدن و حقیقت رو ازمون قایم میکنن. جذابیت این داستانها هم برای بعضیها اینه که حس میکنن یه راز بزرگ رو کشف کردن که بقیه مردمِ عادی (که توهمتوطئهایها بهشون میگن گوسفند!) ازش کاملاً بیخبرن.
دو تا از معروفترین مثالهای این قضیه رو اینجا میارم تا دقیقتر متوجه بشیم این طرز فکر چطوری کار میکنه:
یکی از عجیبترین و در عین حال پرطرفدارترین تئوریهای توطئه، داستان زمینتختگراها (Flat Earthers)ست. با این که قرنهاست علم ثابت کرده زمین کرویه و هزاران عکس، فیلم و ماهواره تو فضا اینو نشون میدن، این گروه سفت و سخت معتقدن که زمین مثل یه دیسک یا سینیِ تخته! اونا میگن سازمانهایی مثل ناسا و دولتهای بزرگ دارن به کل دنیا دروغ میگن و تمام عکسهای فضایی فتوشاپه تا ما رو تو جهل نگه دارن. جالبتر این که بعضیهاشون باور دارن دور تا دور این زمینِ تخت رو یه دیوار یخی خیلی بزرگ (همون قطب جنوب خودمون) گرفته تا آب اقیانوسها نریزه پایین و ارتشهای مخفی هم نگهبانی میدن تا کسی به اون دیوار نزدیک نشه و راز زمینِ تخت لو نره.
یه مثال پرطرفدار دیگه که خیلی هم تو فیلمها و کتابها ازش استفاده میشه، این باوره که انسانها اصلاً بومی کره زمین نیستن! طرفداران این تئوری میگن تو زمانهای خیلی دور، یه سری موجودات فضایی فوقهوشمند اومدن و انسانها رو اینجا رها کردن، یا این که ژنتیک موجودات اولیه زمین رو دستکاری کردن تا ما به وجود بیایم. این افراد برای اثبات حرفشون به یه سری نقاشیهای باستانی تو غارها یا بناهای عظیمی مثل اهرام مصر اشاره میکنن و میگن انسانِ اون زمان با اون امکانات محدود، عمراً نمیتونسته بدون کمک تکنولوژی فضاییها همچین چیزهایی بسازه. پس نتیجه میگیرن که تاریخ رسمی دروغه و ما در واقع یه جور پروژه، تبعیدی، یا آزمایش علمی برای بیگانهها هستیم که تو زمین رها شدیم.
یکی از این طرفداران تئوری توطئه، Teddyه؛ مردی که در کودکی پدری بالاسرش نبوده، مورد آزار و اذیت جنسی پرستارش که الان در نیروی پلیس مشغول به کاره شده قرار گرفته، مادرش معتاد به تریاک بوده و بعد ازمصرف داروی ترک اعتیاد یک شرکت دارویی مجبور به زندگی نباتی شده. Teddy کارمند همون شرکت داروسازیه و بر این باوره که این شرکت بزرگ اصلاً کارش تولید دارو برای درمان و کمک به آدمها نیست، بلکه یه پوشش و تشکیلات مخفی برای فضاییهاست. تو ذهنش، این شرکت داره روی آدما آزمایشهای بیرحمانه و غیرقانونی انجام میده تا ساختار بیولوژیکیشون رو برای هدفهای شوم خودشون تغییر بده یا نابودشون کنه. به خاطر همین، تدی کاملاً مطمئنه که به کما رفتن و وضعیت اسفناک مادرش یه عارضه جانبی ساده یا یه اشتباه پزشکی نبوده، بلکه مادرش در واقع یکی از قربانیها و موشهای آزمایشگاهی همین شرکت بوده که فضاییها روش آزمایش انجام دادن و زندگیش رو تباه کردن.

وقتهایی هم که خونهس، یا داره به کندوهای عسلش رسیدگی میکنه یا تو یوتیوب و پادکستهای مربوط به تئوری توطئه دنبال جواب برای سوالات زندگیش مثل اینکه چرا زنبورهاش دچار پدیدۀ فروپاشی کلنی (Colony Collapse Disorder) شدن! تو این سندرم، بیشتر زنبورهای کارگرِ یه کندو به طور کاملاً ناگهانی و مرموز غیبشون میزنه! یعنی وقتی زنبوردار درِ کندو رو باز میکنه، میبینه هیچ زنبور کارگری اونجا نیست و جالبتر یا شاید ترسناکتر اینه که هیچ جسد و زنبور مردهای هم اطراف کندو پیدا نمیشه. داخل کندو فقط ملکه، یه مقدار غذای دستنخورده مثل عسل و گرده، و چند تا زنبور نابالغ باقی موندن که خب بدون زنبورهای کارگر، این کندو دیگه نمیتونه دوام بیاره و خیلی زود کاملاً از بین میره. جالبه بدونید که هنوز که هنوزه دلیل علمی قطعی برای این پدیده کشف نشده و این میدون رو برای تئوریسینهای توطئه مثل Teddy باز میکنه.

Teddy بر این باوره که فضاییهایی به اسم Andromedans (آنرومداییها) مثل اتفاقی که برای مادرش افتاده پشت این ماجرا هم هستن. آندرومداییها در واقع موجوداتی از کهکشان آندرومدا (Andromeda Galaxy) هستن. آندرومدا نزدیکترین کهکشان بزرگ و مارپیچی به کهکشان راه شیری ماست و به خاطر همین نزدیکی، تو خیلی از داستانها و فیلمهای علمی-تخیلی ازش به عنوان خونۀ فضاییها استفاده میشه. Teddy که به دنبال ریشهکن کردن ظلم آنرومداییهاست پسرعموش، Don که اتفاقا از ناتوانی ذهنی رنج میبره رو در این راه با خودش همراه میکنه. جالبه که بدونید آقای Aidan Delbis، بازیگر نقش Don خودش هم تو واقعیت اوتیسم داره. بگذریم، در اولین قدم برای بیرون آوردن انسانها از زیر یوغ کنترل بالاسریهای فضایی قدرتمندترشون، Teddy از Don که بهش اعتماد و وابستگی ١٠٠% داره، میخواد تا مثل خودش برای از بین بردن حواسپرتیهای جسمی، پاکسازی ذهن و جلوگیری از دستکاری ذهنی توسط آندرومداییها با استفاده از استروژن، خودش رو به صورت شیمیایی عقیم کنه. Teddy، همونطور که در اول فیلم وقتی فرایند گردهافشانی زنبورها رو به سکس تمیز تشبیه میکنه، سکس رو فرایندی کثیف و دردناک میدونه که با توجه به تجربیات تلخ بچگیش میشه بهش حق داد. ایشون با Don به خونۀ Michelle، صاحب کارخونۀ داروسازی که از نظرش یکی از آنرومداییهاست میره و هرجوری که شده میدزدش و برای تحقیقات بیشتر، تو زیرزمین خونهش زندانیش میکنه. اولین بلایی که سر Michelle میاره، تراشیدن موهاشه. اون بر این باوره که آندرومداییها از طریق موهاشون با سفینه مادر یا بقیه همنوعهاشون ارتباط برقرار میکنن. جالبه بدونید که توی فیلم، واقعا موهای خانم Emma Stone که نقش Michelle رو بازی میکنه رو تراشیدن که بعدا آقای Yorgos Lanthimos (کارگردان) برای ابراز همدردی باهاش موهای خودش رو تراشید. بگذریم.

این حرکت Teddy علاوه بر جلوگیری از ارتباط Michelle با بقیه اندرومداییها یه معنی سنبولیک هم داره؛ تو ادبیات، هنر و روانشناسی یکی از قویترین تصویرها برای نشون دادن سلب قدرت، تحقیر و ایجاد سلطهس. در طول تاریخ، مو همیشه نماد هویت، فردیت، زیبایی و حتی نیروی زندگی بوده. وقتی کسی به زور موهای یه نفر دیگه رو میتراشه، در واقع داره مرزهای فیزیکی و روانی اون آدم رو نقض میکنه. این کار پیامی به شدت خشن داره: "تو دیگه حتی مالک بدن خودت هم نیستی و کاملاً تحت کنترل منی". این حرکت یه جور انسانیتزداییه که فرد رو از یه انسان مستقل با هویت مشخص، به یه زندانی، یه قربانی یا یه بوم خالی تبدیل میکنه. کلاسیکترین و معروفترین ریشه این نماد برمیگرده به داستان اسطورهای سامسون که موهای بلندش منبع اصلی قدرت ماورایی و شکستناپذیری اونه. با کوتاه شدن موهاش، سامسون نه تنها زور بازوش رو از دست میده، بلکه اراده، استقلال و ارتباطش با نیروی برتر هم نابود میشه. یه مثال دیگهش فیلم V for Vendettaس. اون سکانسی که موهای Evey (با بازی خانم Natalie Portman) تو اون زندان تاریک تراشیده میشه، دقیقاً برای درهم شکستن کامل روح و روانشه. بازجوها با این کار میخوان تمام وابستگیهای قبلی، غرور و هویت اجتماعی Evey رو نابود کنن و نهایت سلطه رو روی جسم و ذهنش نشون بدن.

یا مثلاً تو سکانس آغازین فیلم Full Metal Jacket اثر آقای Stanley Kubrick، میبینیم که ماشینهای موزنی موهای سربازهای تازهوارد رو با بیرحمی از ته میتراشن. ارتش با این کار بهشون پیام میده که شما دیگه آدمهایی با سلیقه، گذشته و هویتهای شخصی متفاوت نیستین؛ شما از الان فقط یه مشت ابزار و سربازِ یکشکل هستین که باید بیچونوچرا از سیستم اطاعت کنین.
برگردیم به Bugonia. Teddy علاوه بر تراشیدن موهای Michelle برای جلوگیری از ارتباطش با سفینۀ مادر، بدنش رو با پماد آنتیهیستامین چرب میکنه تا سیستم عصبیش رو تضعیف کنه! راستش هیچ منطقی برای این کار به ذهنم نرسید مگه اینکه همونطور که از آنتیهیستامین برای سرکوب کردن واکنشهای آلرژیک و هیستامینهای بدن استفاده میشه، تو ذهن Teddy ، این ماده شیمیایی میتونه ذات "فضایی" بودنِ میشل رو سرکوب کنه!

وقتی Michelle به هوش میاد، Teddy شرایط رو بهش توضیح میده و میگه که در شب خسوف ماه که چهار شب دیگهس و قراره سفینۀ اندرومدایی یه مدار زمین برگرده، باید اونا رو به سفینه ببره تا باهاشون راجع دستبرداشتن از سر زمینیها مذاکره کنه. Michelle اصرار داره که آدمفضایی نیست ولی Teddy گوشش به این حرفها بدهکار نیست و یه ضبطصوت بهش میده تا چیزی که قراره به رئیس فضاییش بگه رو ضبط کنه.
در طول فیلم، چند بار فلش بک زده میشه و مادر Teddy رو میبینیم که از داروی شرکت Michelle استفاده کرده و در هوا شناوره. این استعارهایه به حس highیی که دارو به مادر داده یا حتی نزدیک شدن مادر به مرگ.

فردای اون روز Teddy به صدایی که Michelle ضبط کرده گوش میکنه و متوجه میشه که دستش انداخته. اینجاست که شاهد بهترین دیالوگ فیلم و تقابل علم (Michelle) و شبهعلم (Teddy) هستیم. به هر حال Michelle بو میبره که از راه منطق نمیتونه وارد شه. البته نه به این راحتیا، وقتی به Teddy میگه که احتمالا از یک مریضی روانی رنج میبره، در جواب یه سیلی آبدار نصیبش میشه. روز سوم فرا میرسه و Michelle به در و دیوار میزنه تا از زیرزمین فرار کنه ولی Teddy فکر همهچیز رو کرده و پاش رو به زمین زنجیر کرده. به نظر میاد که این اولین باری نیست که همچین کاری میکنه. به هر حال Teddy و Don (با یه شاتگان تو دستش) به زیرزمین برمیگردن؛ Michelle اقرار میکنه که آدمفضاییه، تا شاید Teddy کوتاه بیاد. اما Teddy میخواد مطمئن بشه. پس از طریق یک سری الکترود، ٢٠٠ ولت برق بهش وصل میکنه. Michelle و Ted به پاش میفتن که نکن ولی ولکنش اتصالی کرده و ادامه میده؛ ٣٠٠ ولت... صدای جیغ Michelle... و ۴٠٠ ولت... Teddy میگه این بالاترین سیگنالیه که تاحالا گرفته و مشخص میشه که این اولین بارش نیست. Teddy پی میبره که با یه آدمفضایی معمولی سرکار نداره و Michelle در واقع یه اندرومدایی رده بالاست!

روز چهارم فرامیرسه؛ Teddy به Michelle اجازه میده تا دوش بگیره، یکی از لباسهای مادرش رو بهش میده و برای صرف شام به طبقۀ همکف دعوتش میکنه، ولی همچنان پاش رو به زمین زنجیر میکنه.

Teddy بحث زنبورها رو پیش میکشه و مشکل سندروم فروپاشیشون رو میندازه گردن آندرومداییها، هرچند با مخالفت Michelle روبرو میشه. Michelle که اسم مادر Teddy رو روی لباسش دیده و یادش میاد که اون یکی از افرادی بوده که داروی ترک اعتیاد شرکتش روش تست شده، به Teddy میگه که همۀ این نمایش واسه گرفتن انتقام اتفاقیه که برای مادرش افتاده. دوباره Teddy مخالفت میکنه. وارد جروبحث میشن و Michelle قاطی حرفهاش میگه که هیچوقت نمیخواسته تبدیل به "آدم"ی که الان هست بشه! مخاطب میتونه این جمله رو به دو شکل تفسیر کنه، منظور Michelle این بود که تبدیل به آدم بدی شده و یا اینکه از یه آندرومدا به یه انسان تبدیل شده. به هر حال، بگومگوی کلامی اونا خیلی سریع شکل فیزیکی میگیره و با یه ضربۀ قنداق شاتگان Michelle پخش زمین میشه. تو همین هیریویری، مامور پلیس، همون که تو بچگی Teddy رو مورد آزار قرار داده بود سر میرسه تا راجع به یه پروندۀ آدم گمشده با Teddy صحبت کنه.

Michelle از نبود Teddy استفاده میکنه و رو مخ Don کار میکنه و بهش میگه که اگه بذاره بره، با خودش از اینجا میبرش. پس Don با یه شلیک شاتگان به زندگی خودش خاتمه میده. مامور پلیس صدای شلیک رو میشنوه، پس راهی برای Teddy جز کشتنش نمیذاره. Michelle به Teddy میگه که راه علاج مادرش تو دستای اونه و Teddy باید مایعی که تو قوطی ضدیخ ماشین Michelle ریخته شده رو به سرم مادرش تزریق کنه. پس Teddy به حرف Michelle گوش میده و مادر خودش رو با تزریق ضدیخ میکشه.

Michelle دوباره از نبود Teddy استفاده میکنه و در جستجوی راه فرار به اتاق مخفی Teddy راه پیدا میکنه؛ اتاقی پر از نمونههای انسانی یا شاید اندرومدایی از آزمایشهای گذشتۀ Teddy. وقتی Teddy عصبانی به خونه برمیگرده تا کلک Michelle رو بکنه با این سوال Michelle مواجه میشه که "چند تا از اینایی که اینجا زندانی کرده بودی آندرومدایی بودن؟". Teddy جواب میده ٢ تاشون! Michelle اعتراف میکنه که در زمان دایناسورها به زمین اومدن و اشتباهی و با پخش کردن یه ویروس تمامشون رو کشتن. برای جبران کاری که کردن یه زندگی جدید به زمین بخشیدن و انسان رو با الهام گرفتن از خودشون بوجود آوردن. وقتی دیدن انسانها دارن از آندرومداییها سبقت میگیرن، آدمهای خشنتری بوجود آوردن که به صورت خودبخود و با راه انداختن جنگهای هستهای کلک انسان روی کرۀ زمین رو بکنن. همه مُردن جز یه تعداد محدود با جهشهای ژنی. اونها میمونهایی بودن که بعدتر با تکامل دوباره انسانها رو بوجود آوردن. انسانهایی که دوباره دست به جنایت و کشتار و فساد زدن و زمین رو آلوده کردن. انسانها دارن خودشون رو از بین میبرن و آندرومداییها در تلاشن تا نجاتشون بدن. Michelle ادامه میده که مادر Teddy برای این انتخاب شد که انقدر داغون و شکننده بود که اگه میشد اون رو نجات داد، مطمئن بودن کل بشریت رو میتونن نجات بدن.
فردای اون روز Teddy و Michelle به کارخونه میرن. Michelle به Teddy توضیح میده که باید ۵٨ عدد روی یه ماشینحساب مخصوص بزنه تا کمد داخل دفترش تبدیل به کانال انتقال Teddy به سفینۀ مادر بشه. Teddy به Michelle میگه که به خودش بمب بسته تا اگه Michelle دست از پا خطا کنه اونجا رو بفرسته هوا. پس Teddy میره داخل کمد و Michelle دکمۀ enter ماشین حساب رو میزنه و بوم... فعال شدن کمد، بمب Teddy رو منفجر میکنه. به هر ترتیبی شده Michelle خودش رو به کمد میرسونه و از زمین خارج میشه. داخل سفینۀ مادر، Michelle به بقیه اندرومداییها میگه آزمایشات زمین که تا به امروز همه با شکست مواجه شدن رو باید کنسل کنن. پس به سمت مدل زمین که اتفاقا تخت هم هست میره و حبابی که روش قرار گرفته رو میترکونه. در زمنی تمام انسانها کشته میشن و فقط زنبورها میمونن. همون باور Bugonia!





کامنتها ۰
برای مشارکت وارد شو.
هنوز کامنتی نیست. اولین نفر باش.