
زمان مطالعه: حدود ۱۵ دقیقه۱ بازدید
(اسپویلر ←) تاحالا شده توی خواب، خودت رو با ظاهری متفاوت و یا قادر به انجام کارهای ورای تواناییت و حتی فراانسانی ببینی، ولی بدون هیچ شک و تعجبی، اون رو باور کنی و طبیعی و منطقی بدونی؟ به این منطق بیپایه و اساس که فرد تا قبل از بیدار شدن ازش برخورداره، "منطق رویا" میگن. منطق رویا بیشتر از اینکه از خِرَد سرچشمه بگیره، از حواس یا احتمالا نبود یا انحراف حس زاده میشه. جناب آقای David Lynch برای روایت داستانش در فیلم Blue Velvet (١٩٨۶) از همین منطق استفاده میکنه. این تنها مورد استفادۀ ایشون از منطق رویا نیست و میشه با مطالعۀ دو پُست قبلی چشم_سوم راجع به فیلمهای Mulholland Drive (٢٠٠١) و Lost Highway (١٩٩٧) با اشارات غیرمستقیم و رمزآلود آقای Lynch به این شیوۀ روایی، آشنا شد. همونطور که خوابهامون تحت تاثیر دنیای پیرامون و جلوهای کج و معوج و تحریف شده از تصاویری که در بیداری میبینیم هستن، Blue Velvet نمایشی کج و معوج از فرهنگ آمریکاییِ دهۀ ۵٠ تا ٧٠ میلادیه. این رو میشه از فراوونی اِلِمانهای مربوط به این دوران مثل ماشینهای دراز convertible، لباسها، مدل موی خانمها، فَنسهای سفید، موسیقی، المانهای فیلم نوآر (مثل کاراکتر femme fataleگونۀ Dorothy) و آرامش نوستالژیکی که معمولا افراد به اشتباه از اون دوره دارن، برداشت کرد. کاراکترهای فیلم، منطق رویا رو با روشنبینی بخصوصی دنبال میکنن؛ وقتی برای اولین بار Sandy رو میبینیم، از فضایی تاریک وارد صحنه میشه و اتفاقا میدونه Jeffery (که تا قبل از اون همدیگه رو ملاقات نکرده بودن) کیه! وقتی Jeffrey میپرسه که از کجا میشناسش، جواب میشنوه که "میدونم دیگه". انگار تو طالعشون بوده که هم رو ببینن. اینها رو نوشتم که بگم این فیلم اثری جادویی یا فانتزی و خیالگونه نیست و بر اساس منطق رویا جلو میره و خب، وقتی آدمها خواب میبینن، دنبال صحت دیدههاشون نیستن. خود این فیلم برگرفته از خوابیه که آقای Lynch دیده. ایشون معتقدن که اون تصاویری در ناخودآگاه ما وضوح و تاثیرگذاری بالا دارن که از نقشی مهم در تجربۀ جمعی و تاریخی انسانی برخوردارن و بصورت اتوماتیک و غریزی در ذهن ما کاشته شدن.

فیلم Blue Velvet و منطق رویا
از لحاظ سیر داستانی، فیلم Blue Velvet یکی از خطیترین آثار جناب Lynchه. با این حال کلی مسائل غیرعادی و قابل بحث داره. چیزهایی که ممکنه در ظاهر واقعی به نظر بیان، با این حال اونقدر با واقعیت فاصله دارن که ترسناک میشن. در واقع اونچه در Blue Velvet شاهدش هستیم، نسخهای مبالغه شده از واقعیته. وقتی Frank و دار و دستهش Jeffrey رو به خونۀ Ben میبرن، میگه "This is it" ("خودشه" یا به عبارتی "رسیدیم"). در همین موقع، همین جمله رو بر روی لامپ نئونی خونۀ Ben میبینیم. این غیرعادی بودن اوضاع، دقیقا برعکس روشیه که در اکثر فیلمهای اینچنینی به کار برده میشه. فیلمسازها معمولا در چنین فیلمهایی از تکنیک "تعلیق ناباوری" استفاده میکنن. یعنی با ارائۀ کاراکترهای قابل باور و سناریوهای طبیعی، مخاطب رو به دنیای فیلم جذب میکنن. اگه همه چیز قابل باور باشه، ذهنمون فراموش میکنه که چیزهایی که داریم میبینیم فقط خواب و خیالن. در مقابل، فیلمهای آقای Lynch چنین راحتی خیالی رو از مخاطبینشون میگیرن و چیزی رو به نمایش میذارن که فقط برای ذهن ناخودآگاه ما آشناس و نه برای ذهن بیدار و خودآگاهمون. در جایی از فیلم، کاراکتر Sandy به Jeffery میگه که خواب دیده که دنیا رو تاریکی در بر گرفته ولی یهویی با ظهور نوری خیره کننده، همه چیز تغییر میکنه و تعدادی سینهسرخ بازگشت عشق رو نوید میدن. در انتهای فیلم وقتی Frank کشته میشه، نور سفید خیره کنندهای این دو کاراکتر رو در بر میگیره و کمی بعدتر شاهد سینهسرخها هستیم. یکی از این پرندهها، حشرهای به منقار داره. سینهسرخ نمادی از عشقه و حشرات که در ابتدای فیلم در زیر لایههای زیبا و آروم شهر دیده بودیم و در جای دیگه Jeffery به بهونۀ نابود کردنشون وارد خونۀ Dorothy شده بود، نماد دروغ، تاریکی و فساد زیرزمینی جوامعس.

وقتی Jeffery، گوش بریده شده رو پیدا میکنه، دوربین به داخل اون زوم میکنه و وارد دنیای خواب میشیم. آقای Lynch در این باره میگه "جز اینکه دنبال عضوی برای ورود به داخل بدن یا به عبارتی سوراخی برای راهیابی به دنیای دیگه میگشتم، نمیتونم دلیل دیگه ای برای انتخاب گوش بیارم. گوش روی سر سواره و راه مستقیم داره به مغز. پس همون چیزیه که دنبالش بودم". در ظاهر، گوش سوراخیه که به مغز میرسه ولی از جنبههای استعاری، اون راهیه برای ورود به دنیاهای دیگه. در انتهای فیلم، وقتی جنایتکار از بین رفته، شاهد زومآوت دوربین و بیرون اومدن تصویر از گوش Jeffery هستیم.
Jeffery بیدار میشه، به آسمون آبی چشم میدوزه و کابوس به پایان میرسه. رویاها کل Blue Velvet رو در برگرفتن. یکی از اشارات غیر مستقیم به این مسئله وقتیه که کاراکتر Ben در جایی از فیلم، ترانۀ In Dreams (در رویاها) از آقای Roy Orbison رو لب میزنه. به خاطر همین فضای خواب و رویاس که Jeffrey در اولین دیدارش با Sandy به جای برخوردی سنگین و دلبرانه، به ناگهان ادای راه رفتن مرغها رو درمیاره. حتی بعد از بیدار شدن Jeffery، باز هم مطمئن نیستیم که پا از دنیای خواب به بیرون گذاشتیم یا نه. این از سینهسرخهای فوق مصنوعی که Jeffery، Sandy و خالۀ Jeffery محو تماشاشونن مشخصه و شاید به این معنا باشه که غلبۀ روشنی به تاریکی هم شاید خواب و رویایی بیش نبوده.

نمادگرایی و دوگانگی
مثل بقیه آثار جناب Lynch، فیلم Blue Velvet هم پُره از نماد و رفرنس به داستانها و وقایع مختلف؛ اسم Dorothy احتمالا رفرنسیه به نقش اول داستان The Wizard of Oz (یکی از فیلمهای مورد علاقۀ آقای Lynch) که او هم برای برگشتن به سرزمینی که ازش جداش کردن، به رویاپردازی در خواب میپردازه. قوت این احتمال رو کفشهای پاشنه بلند قرمز Dorothy بیشتر میکنه. اینکه Frank Booth از کانزاس میاد هم اشارهای دیگه به همین داستانه.
"دوگانگی" جنبۀ مهمی از فیلمهای جناب Lynchه و Blue Velvet ازش مستثنی نیست. شهر توسط خیابون Lincoln به دو قسمت "تاریک، دلگیر و پُر از جنایت و خلافکار" و "روشن، سرسبز و پُر از بچه مدرسهایِ سر زنده" تقسیم شده. با گذاشتن این اسم و اسم فامیل Frank یعنی Booth (که نام خانوادگی قاتل Abraham Lincoln یعنی John Wilkes Boothه) در کنار هم، به این نتیجه میرسیم که Frank نمایندۀ بخش تاریک و فاسد جامعهس. کلا هر چیزی در این فیلم دارای یک نقطۀ مقابله. Frank شرور و سادومازوخیست نقطۀ مقابل Jeffery خوب و معصومه. Sandy مو طلایی و سادۀ مدرسهبرو با اون لباس صورتی (که نماد معصومیته)، نسخۀ برعکس Dorothy مو مشکی و خوانندۀ کابارهس. دو رنگ متضاد آبی و قرمز مکررا در فیلم استفاده شدن (کمی بعدتر بیشتر بهشون میپردازم)، حال اونکه این تضاد و دوگانگی در مورد مکان و لوکیشنهای فیلم هم صدق میکنه؛ به عنوان مثال مِیخونۀ تاریک و پُر از دود و همهمۀ The Slow Club که مورد علاقۀ Frankه رو با رستوران امن و کوچک Arlene's Diner که Jeffery و Sandy توش وقت میگذرونن، مقایسه کنید.

رنگ آبی به وفور در فیلم به چشم میخوره و کلا نمادیه بر آرامش یا جذابیت. ذهن مریض Frank رو خشم، ترس و شهوت در بر گرفته و به دنبال آرامشِ "آبی" میگرده. او در زیر نور آبی رنگ به آواز "Blue Velvet" (مخمل آبی) خانم Dorothy گوش میده و آبجوی "Blue Ribbon" (روبان آبی) میخوره. Frank قادر به دوست داشتنِ مسالمتآمیز هیچ چیز نیست و هیچ وقت به آرامش نمیرسه. او فقط به دنبال راز "آبی" میگرده و نهایتا آرامش قبر نصیبش میشه. اگرچه توی فیلم به طور مستقیم بهش اشاره نمیشه، گازی که Frank استشمام میکنه Amyl Nitrateه که توهمزاس و باعث بالا رفتن میل و حس جنسی میشه که به نظر میرسه ایشون قادر به کنارگذاشتنش نیست.

او به خودش صدمه میزنه و از خودش بدش میاد. وقتی خود واقعیش رو در حین نزدیکیهای خشنِ جنسی به Dorothy نشون میده مکررا بهش گوشزد میکنه که نگاهش نکنه. در این موقع تبدیل به بچهای ضعیف میشه و Dorothy حکم مادرش رو پیدا میکنه. او با داخل کردن کمربند لباس خواب آبی Dorothy توی دهنش به دنبال این آرامش جذاب میگرده. در سوی دیگه، Jeffery از قدرت دستیابی به آرامش و عشق واقعی در زندگیش برخورداره و در نهایت اونه که در پایان فیلم به آسمون "آبی" بالای سرش خیره میشه.
رنگ قرمز هم که خیلی در این فیلم به چشم میخوره نمادیه از خطر قریبالوقوع. بارها درست قبل از ورود Frank به آپارتمان Dorothy، دوربین به روی پردۀ قرمز رنگ خونه میره. Frank برای تهدید و تحقیر Jeffery، روی لبهای خودش رژ قرمز میماله و با بوسیدن Jeffery، این رنگ که نماد خطره رو روی صورتش میذاره. صحنههای به ظاهر آروم و خوشگل آغازین فیلم از شهر هم پُره از رنگ قرمز که خطر رو فریاد میزنه؛ گلهای قرمز باغچه، ماشین آتشنشانی قرمز، علامت قرمز "ایست" دست فراش دبستان و آباژور قرمز مادر Jeffery. بعد با پایین رفتن دوربین در لایههای زیرین این شهرِ مثلا آروم، شاهد واقعیت کثیف و ترسناک اون هستیم. قرمز نمایندۀ خطرناکیِ دنیای عجیب کاراکترهاس که همهجا در کمینه و با کنار رفتن پرده، خودش رو نشون میده.
کاراکتر Gordon، مکررا با اسم "آقای زرد" خطاب میشه. رنگ زرد کُت اون یا نمادی برای شخصیت خنثیِ اونه (چون او هم برای پلیس کار میکنه و هم برای Frank) و یا اشارهایه به بزدل بودنش چون جرأت انتخاب یک طرف از دعوا رو نداره.
رنگ سفید که بعد از کشتن Frank، دو کاراکتر Jeffery و Sandy رو در بر میگیره نمادیه بر نیروهای خیر و بهشتی. در انتهای فیلم، وقتی تاریکی از شهر رخت بربسته، کاراکترها لباسهای سفید به تن دارن.
بالاتر گفته شد که در یک نگاه کلی Jeffery نقطۀ مقابل Frankه. اما وقتی با دقت بیشتر به ماجرا نگاه میکنیم، Jeffery هم از نکات ریز منفیای رنج میبره. حتی در جایی از فیلم شاهد این هستیم که Frank او رو که لباسی سیاه و سفید پوشیده (یعنی از هر دو دنیای خوب و بد در وجودش داره) مثل خودش میدونه. آقای Lynch در مصاحبهای گفته که "همۀ ما حداقل دو رو داریم. دنیایی که توش زندگی میکنیم دنیای تضادهاست و اون کسی هنر کرده که بتونه بین اونها یک بالانس و توازن قائل بشه. من همیشه عاشق هر دو رو بودم. برای اینکه قدر چیزی که داری رو بدونی باید از متضادشم آگاه باشی. هرچی بیشتر از تاریکی بدونی، نور بیشتری میتونی برای خودت جمع کنی".
در پایان فیلم، Jeffery بر تاریکی غلبه میکنه و یا حداقل اون رو به عقب میزنه، ولی همچنان کمی از اون رو در وجودش داره. Jeffery با کشتن Frank بهش غلبه نکرد، بلکه با تشخیص تاریکی در وجود خودش، پذیرفتنش و بعد با دوری کردن ازش، این بازی رو بُرد. حالا که از خواب بیدار شده، آگاهی بیشتری از خودش و جهان پیرامونش داره.

مثل فیلم Mulholland Drive، در Blue Velvet هم به گوش رسیدن صدای ویز ویز الکتریسیته نشونهایه برای کشته شدن یک کاراکتر. این صدا قبل از برخورد Jeffery با اجساد Yellow Man و شوهر Dorothy و وقتی Frank رو میکشه شنیده میشه. عنصر دیگهای که در فیلمهای آقای Lynch به چشم میخوره شعله های آتشه که نمادی از نیرویی قوی و غیرقابل کنترله. این اِلمان که حضور پررنگتری در فیلم Wild at Heart داره، در Blue Velvet به صورت شعلۀ شمع و وقتی Frank یا Jeffery در برابر Dorothy دست به برخوردهای خشن جنسی میزنن، دیده میشه.

فیلم Blue Velvet و Freud
میشه Blue Velvet رو فیلمی راجع به پروسۀ بلوغ و تبدیل شدن پسر به مرد در نظر گرفت. در ابتدای فیلم Jeffery پسری ناپخته و معصومه که ناگهان در معرض تاریکی دنیای اطرافش قرار میگیره. در همین حاله که عاشق Sandy، دختر معصوم داستان میشه. در طول فیلم، با تجربۀ تدریجی Jeffery از خشونت و مسائل جنسی در طول فرایند بلوغش، پایداری این رابطۀ عاشقونه مورد ارزیابی قرار میگیره. اگه به این مسئله از دیدی فرویدی نگاه بشه، شاید فهمش راحتتر بشه؛ آقای زیگموند فروید، عصب شناس و بنیانگذار علم روانکاوی به عنوان یک روش درمانی، در مقالۀ "بر ورای قوانین لذت" (١٩٢٠)، روان انسان رو به سه بخش "اید" (نهاد)، "ایگو" (خود) و "سوپر ایگو" (فراخود) تقسیم میکنه. اید همون قسمت نامنظم شخصیته که شامل مسائل سطحی، پایهای و غریزی انسانه و سرچشمۀ نیازها، خواستهها و آرزوهامونه. در ابتدای فیلم، ایدِ Jeffrey که تنها قسمتی از شخصیتشه که از تولد باهاشه، خیلی آشکارا به چشم میاد. نیازها و خواستههای Jeffery با پیدا کردن گوش بریده شده بیدار میشن. ایدِ Jeffery به کمک "ایگو"شه که او رو به سمت کشفیات بعدیش هدایت میکنه. ایگو قسمتی منطقی و سازمانیافته از روانه که در جهت ارضای خواستههای اید قدم برمیداره. این بخوبی در قسمتی از فیلم که Jeffery برای Sandy از نقشۀ ورود یواشکیش به خونۀ Dorothy میگه، مشخصه. مشکلات جالب داستان زمانی بوجود میاد که "سوپر ایگو" در مخالفت با اید دست به عمل میشه. سوپر ایگو انعکاس داخلی قوانین فرهنگیایه که معمولا از طرف والدین به ما تحمیل شدن. آقای Arthur S. Reber در کتاب The Penguin Dictionary of Psychology (١٩٨۵) میگه که "به سوپر ایگو میشه به عنوان نوعی آگاهی درونی که بدرفتاریهای فرد رو با القای حس عذاب وجدان تنبیه میکنه، نگاه کرد".

وقتی Dorothy حین همآغوشی با Jeffrey ازش میخواد تا بزنش، ابتدا با انکار او مواجه میشه. این بخاطر اینه که Jeffery یادگرفته که خشونت، عملی غیراخلاقیه. بعد از اصرارهای مداوم Dorothy، این سوپر ایگوی Jeffreyه که مغلوبِ" اید"ش میشه و Dorothy رو مورد ضرب و شتم قرار میده. رابطۀ Jeffery و Dorothy بر پایۀ همین غلبۀ ایدِ او بر سوپر ایگوشه. در نقطۀ مقابل، رابطهش با Sandy بر پایۀ قدرت ایگوش در سرکوب خواستههاشه. وقتی Sandy پی برد که Jeffery قدرت چنین کاری رو نداره و با Dorothy خوابیده، حسابی حالش گرفته شد. آقای Lynch با ساختن این تنش میون سوپر "ایگو" و "اید" در طول فیلم کشش عجیبی ایجاد کرده. سیر داستانی Jeffery و تقابلش با کاراکترهای دیگه انعکاس جالبی از تئوری رشد جنسی آقای فرویده. پدرش به خاطر سکتهای که در ابتدای فیلم داشت، در بیمارستان بستری و با از دست دادن موقتی قدرت تکلمش، دیگه هیچ تسلطی روی زندگی Jeffery نداره.
مادرش هم به نظر نمیاد علاقۀ چندانی به مسائل زندگی اون داشته باشه. تو رابطۀ Jeffery با والدینش یه جای خالی حس میشه که نهایتا با Dorothy و Frank Booth به عنوان مادر و پدری جدید پُر میشه.
در سومین مرحله از "رشد جنسی" آقای فروید که "phallic stage" نام داره، بچه ها نقاط حساس جنسی بدن خودشون و والدینشون رو کشف میکنن. در صحنهای که Dorothy متوجه حضور Jeffery در کمد دیواری میشه و ازش میخواد تا لباسهاش رو در بیاره، مکررا از Jeffery میخواد تا نگاهش نکنه. با این کار جلوی سوپر ایگوی Jeffery برای مقابله با پیشروی های جنسی Dorothy گرفته میشه. جالبه بدونید که در phallic stage هنوز سوپر ایگوی فرد کاملا شکل نگرفته.
همچنین در این مرحلهس که عقدۀ اُدیپ (Oedipus complex) که در اون، فرزند درگیر تمایلات جنسی نسبت به یکی از والدینش میشه، شکل میگیره. در چنین موقعیتی، فرزند پسر نسبت به پدرش که احتمالا مرتبا با مادر در رابطۀ جنسیه، دچار حسادت میشه. پس "اید" پسر، کشتن پدر و خوابیدن با مادر رو طلب میکنه. هر دوی این مسائل به وضوح در فیلم قابل مشاهده هستن.
اگه از زاویهای متفاوت به ماجرا نگاه کنیم، Frank Booth نماد اولین مرحلۀ "رشد جنسی" یا oral stageه، زمانیکه در اون دهان حساسترین نقطۀ لذت جنسی فرده. تمام لذاتی که Frank میبره از ناحیۀ دهانیشه؛ داروی مخدری که با ماسک تنفسی استعمال میکنه یا پارچۀ آبی مخملی که در دهانش میگذاره. کلا فرویدی بودن کاراکتر Frank در صحنههای نزدیکیش با Dorothy بسیار مشخص میشه. او Dorothy رو "مامان جون" صدا میکنه و میگه "بچهت میخواد باهات بخوابه".

کاراکتر Jeffery که در phallic stageه برای رسیدن به بلوغ و اصطلاحا "مرد شدن" باید رقیب oral stageی خودش رو بکشه.
حالا به چند مورد جالب راجع به این فیلم میپردازم؛
• در فیلمنامۀ Blue Velvet دلیل ربوده شدن Don Vallas، شوهر Dorothy، توسط Frank به این صورت اومده که Don ساقی مواد مخدر بوده که قصد داشته این حرفه رو کنار بگذاره و به عنوان مخبر پلیس شروع به فعالیت کنه و همکاران سابقش رو لو بده. این میشه که بقیه ساقیها از Frank میخوان تا کلک Don رو بِکَنه. ولی Frank عاشق Dorothy میشه و بجای کشتن Don، او و پسرشون رو به گروگان میگیره و وقتی میفهمه که Dorothy قصد خودکشی داره، شروع به شکنجۀ Don، بریدن گوشش و تهدید Dorothy میکنه تا از خودکشی دست برداره.
• دقیقا در اواسط فیلم، Jeffery میگه "من وسط یه معما گیر افتادم".
• گویا نسخۀ اصلی فیلم، چهار ساعت بوده که درست قبل از انتشار دو ساعت از اون حذف میشه. در نسخۀ Blu-Ray فیلم که در سال ٢٠١١ منتشر شد، قسمتهای حذف شده شامل صحنههاییه از حضور Jeffery در یه پارتی شبانه و نجات دادن یه دختر از تجاوز توسط او، درست قبل از صحنۀ سکتۀ پدرش، رقصیدن یه زن با نوک سینههای شعلهور در خونۀ دوست Frank و همآغوشی Jeffery و Dorothy در پشتبومه. نسخۀ اصلی فیلم با خودکشی Dorothy تموم میشده.
• بسیاری از جملات دیالوگهای فیلم رو میشه در متن ترانههای راک و متالی مثل ترانۀ My Ass is on Fire از گروه Mr. Buggle، ترانۀ Now It's Dark از گروه Anthrax و ترانۀ Pabst Blue Ribbon از گروه Ceann به گوش میخوره.




کامنتها ۰
برای مشارکت وارد شو.
هنوز کامنتی نیست. اولین نفر باش.