

پادکست چشم سوم
اپیزود ۱۱ - بیداد
نسخهٔ شنیداری این نقد را در اپیزود ۱۱ پادکست چشم سوم گوش کنید.
صفحهٔ اپیزود در پادکست ←زمان مطالعه: حدود ۱۹ دقیقه۰ بازدید
بر اساس قانون ۱۱۴ صفحهای "امر به معروف" که رهبر طالبان تو مرداد ۱۴۰۳ ابلاغ کرده، صدای زن "عورت" (یعنی چیزی که باید پوشونده بشه) و "وسوسهانگیز" به حساب میاد. به همین خاطر، زنان حق آواز خوندن ندارن که هیچ، حتی قرآن خوندن، شعرخوانی و بلند صحبت کردنشون هم تو فضاهای عمومی کاملاً ممنوع و "حرام" اعلام شده. مجازات این موضوع هم کاملاً به سلیقه نیروهای طالبان (محتسبین) بستگی داره و میتونه شامل توبیخ، کتک زدن تو خیابون، بازداشت موقت و حتی حبسهای سنگین به جرم "فساد اخلاقی" باشه.
متأسفانه در کنار افغانستانِ تحت کنترل طالبان، ایران تنها کشور دیگهایه که آواز خوندن زنان توش جرم محسوب میشه. همونطور که میدونیم، بعد از انقلاب ۵۷، تکخوانی زنان جلوی مردها یا تو مجامع عمومی ممنوع شد. از نظر فقهی، مراجع تقلید معتقدن که اگه صدای آواز زن باعث "مفسده" و "تحریک" بشه یا مصداق موسیقی حروم (غنا) باشه، حرومه. به همین دلیل، خانمها تو ایران فقط میتونن به صورت همخوانی (کُر) یا به عنوان خواننده مکمل کنار یه خواننده مرد فعالیت کنن؛ هرچند آواز خوندنشون تو محافل کاملاً زنونه از نظر قانونی مجازه. فیلم بیداد (١۴٠۴) به نویسندگی، کارگردانی و تهیهکنندگی آقای سهیل بیرقی، سعی کرده تا تو یه فضای داستانی، دقیقاً به همین موضوع بپردازه؛ سوژۀ جنجالی که مخاطب رو حسابی برای دیدن فیلم کنجکاو میکنه، چرا که تو دنیای واقعی، اینجور حرکتها همیشه برخورد شدید حاکمیت رو به دنبال داشته.
برخوردهای خشک و خشنی که تو مواردی مثل داستان خانمها گوگوش و پریسا، به خاموشیِ اجباری خوانندههای زن تو محافل عمومیِ داخل کشور ختم شد. بعضیها مثل خانم پری ملکی مجبور شدن به قانون خفقانآورِ "همخوانی با مردان" تن بدن (که البته همون اجراهای مجوزدارشون هم بارها لغو شد) و عدهای مثل خانم هنگامه اخوان به برگزاری کنسرتهای مختص زنان، اون هم زیر سایۀ سنگین نظارتهای امنیتی، محدود شدن.
این وسط، خوانندههایی مثل خانمها مهسا و مرجان وحدت که زیر بار این قوانین عصر حجری نرفتن و صداشون رو مستقل ضبط و از طریق ناشرهای خارجی پخش کردن، با احضارهای مداوم به دادگاه، بازجویی و توقیف پاسپورت روبهرو شدن. اونایی هم که مثل دیجی مریم به فعالیتهای زیرزمینی رو آوردن، در نهایت چارهای جز سکوت، پنهون شدن از دست قانون و ترک کشور نداشتن.
احتمالاً معروفترین و جدیدترین خبری هم که تو این زمینه شنیدیم، ماجرای خانم پرستو احمدی باشه؛ کسی که فقط به خاطر ضبط یه آوازخوانی بدون تماشاگر تو کاروانسرای تاریخی دیرگچین و پخش اون تو کانال یوتیوبش در آذر ۱۴۰۳، به اتهام "جریحهدار کردن عفت عمومی" و "هنجارشکنی" بازداشت شد و حکم سنگین ۷۴ ضربه شلاق، دو سال ممنوعیت خروج از کشور و دو سال محرومیت از فعالیتهای هنری رو دریافت کرد.
البته که این تنها موضوع جنجالی راجع به فیلم آقای بیرقی نیست و به تصویر کشیدن زنان بیحجاب و روابط بیپروا ولی طبیعی دو جنس مخالف در جامعه هم گرمای بحث راجع به این فیلم رو دوچندان کرده؛ مسئلهای بسیار تابو که بارها و بارها سینماگران رو مورد غضب حکومت قرار داده. بزرگترین مشکل کارگردانهای ایرانی این بوده و هست که طبق قوانین سانسور، زنان حتی تو خلوت خودشون، تو اتاق خواب یا جلوی همسرشون هم باید روسری سرشون باشه؛ چیزی که کاملاً با واقعیت جامعه و منطق سینما در تضاده. برای فرار از این تناقض، کارگردانها به سه روش پناه بردن: ١) چون قوانین شرعی برای زنان غیرمسلمون تو خارج از ایران کمی منعطفتر دیده میشه، بعضی کارگردانها داستان رو طوری مینوشتن که بخشهایی از فیلم تو خارج از کشور بگذره و بتونن از بازیگر زن خارجیِ بدون حجاب استفاده کنن. مثال معروفش فیلم "کتاب قانون" (کمال تبریزی) بود که از خانم دارین حمزه (بازیگر لبنانی) استفاده کرد، یا اصغر فرهادی که تو فیلمهای خارج از ایرانش این محدودیت رو نداشت. اما تو داخل ایران، حتی بازیگر خارجی هم مجبور به رعایت حجاب بوده. ٢) راه دوم توسل به کلاهگیس بود. جسورانهترین و مهمترین مثال کلاهگیس تو سینمای ایران، فیلم "کاناپه" (۱۳۹۵) به کارگردانی آقای کیانوش عیاریه. عیاری تصمیم گرفت برای نشون دادن واقعیت، تمام بازیگران زنِ فیلم موهای خودشون رو از ته بتراشن و در صحنههای داخل خونه، از کلاهگیس استفاده کنن. استدلالش هم این بود که از نظر فقهی، دیدن موی مصنوعیِ زن اشکالی نداره. البته که حاکمیت زیر بار این استدلال نرفت. فیلم کاناپه برای همیشه توقیف شد و هنوز هم رنگ پرده رو ندیده. ٣) وقتی کلاهگیس جواب نداد، بعضیها با خودشون گفتن: "اگه مشکل نشون دادن موی زنه، پس اگه مویی وجود نداشته باشه چی؟" این ایده باعث خلق چندتا از جنجالیترین اتفاقات سینمای ایران شد: تو فیلم "تهران من، حراج" (۱۳۸۸) به کارگردانی خانم گراناز موسوی، خانم مرضیه وفامهر (همسر ناصر تقوایی) در نقش اصلی با سر تراشیده و بدون حجاب جلوی دوربین رفت.
برخورد حاکمیت چی بود؟ فیلم کاملاً غیرقانونی و زیرزمینی تلقی، خانم وفامهر بازداشت و در دادگاه اولیه به یک سال حبس تعزیری و ۹۰ ضربه شلاق محکوم شد (که البته بعداً با فشارهای بینالمللی و تجدیدنظر، این حکم کاهش پیدا کرد و آزاد شد). تو فیلم روانشناختی "قاتل و وحشی" (۱۳۹۸) آقای حمید نعمتالله هم، خانم لیلا حاتمی با موهای تراشیده جلوی دوربین رفت. حاکمیت هم پروانۀ نمایش فیلم رو توقیف کرد و اجازه حضور تو جشنواره فجر رو هم بهش نداد. استدلال عجیب سانسورچیها این بود که حتی در صورت تراشیدن مو، معلوم بودن "گوش و گردن" زن هم از نظر شرعی حرامه! این فیلم هم سالهاست توقیف مونده.
البته که یه راه چهارمی که اتفاقا خیلی هم هوشمندانه هست هم وجود داره؛ اونم اینه که کارگردان برای حجاب داشتن بازیگر خانمش در مکانهای خصوصی دلیل و بهونه جور کنه. دو مثال از این راهکار رو تو اپیزود مربوط به فیلم پیرپسر تو پادکست چشم_سوم آوردم که چجوری آقایون بهرام بیضایی و علی یحیایی این قانون رو دور زدن. اما اگه بخوام مثالهای دیگهای بیارم باید به فیلمهایی مثل "برف روی کاجها" به کارگردانی آقای پیمان معادی یا "ابد و یک روز" به کارگردانی آقای سعید روستایی اشاره کنم که به بهونۀ سرمای هوا یا فقر و وضعیت خراب خونه، بازیگرهای زن توی خونه رو با کلاه کاموایی، شالگردنهای کلفت و لباسهای ضخیم به جلوی دوربین آوردن. یا مثلا آقای عباس کیارستمی تو فیلم "ده" یا مثلا تو خیلی از سکانسهای فیلمهای اصغر فرهادی و پناهی، مهمترین و خصوصیترین حرفهای زن و شوهر یا دوستان، تو ماشین زده میشه. ماشین تو ایران یه فضای نیمهعمومی/نیمهخصوصیه؛ پس زن طبیعتاً اونجا روسری سرشه، اما میتونه راحتترین و خصوصیترین حرفهاش رو بزنه بدون اینکه سانسورچی بتونه ایرادی بگیره. ترفند دیگه اینه که کارگردان برای اینکه زن رو تو خونه با لباس بیرون نشون بده، مدام اون رو در وضعیتی قرار میده که انگار همین الان از در رسیده، یا عجله داره و میخواد بره بیرون، یا در حال چمدون بستنه. مثلا تو فیلم "جدایی نادر از سیمین"، سیمین با بازی خانم لیلا حاتمی تو خونه مدام در حال جمع کردن وسایل و چمدون بستن برای ترک خونهس. پس مانتو و شال به تن داره و این کاملاً منطقی به نظر میرسه. یکی دیگه از ترفندهای آقای فرهادی اینه که درِ خونه رو همیشه باز میذاره! یعنی فیلمنامه رو طوری مینویسه که همیشه یه تعمیرکار، یه همسایه، پلیس، یا یه مهمون ناخونده تو خونه حضور داشته باشه. مثلا تو فیلم "فروشنده" یا همون "جدایی نادر از سیمین"، همیشه یه فرد نامحرم (مثل کارگر ساختمون، یا خونوادۀ همسر) تو فضای خونه در حال رفتوآمده. این حضور دائمیِ غریبهها، توجیه میکنه که چرا زنهای خونه نمیتونن لباس راحتی بپوشن و مجبورن حجاب داشته باشن.
برگردیم به فیلم. به جز شکوندن تابوهایی مثل صدا و موی زن و روابط زن و مرد، چیز دیگهای که مخاطب ایرانی رو به تماشای "بیداد" ترغیب میکنه هم توقیف شدن و پخش غیررسمی و غیرقانونی اونه. اصلا این برچسب ممنوعه که روی هرچیزی میخوره، ولع آدمها به تجربه کردنش رو دوچندان میکنه. یادمونه که فیلمهای "آدمبرفی" (١٣٧٣) آقای داوود میرباقری، "مارمولک" (١٣٨٢) کمال تبریزی، "سنتوری" (١٣٨۵) آقای داریوش مهرجویی، "خانۀ پدری" (١٣٨٩) آقای کیانوش عیاری و "برادران لیلا" (١۴٠١) آقای سعید روستایی چه غوغایی بین مخاطب فارسیزبون به پا کردن.
به همین دلایلی که گفتم، من هم به سراغ این فیلم رفتم و اون رو از کانال یوتیوب آقای بیرقی تماشا کردم.
(اسپویلر ←) فیلم روایتگر داستان دختری جَوون به اسم سَتی با بازی خانم سروین ضابطیانه که خسته از قوانین مردسالارانۀ حکومت در مورد آوازخونی خانمها تصمیم میگیره تا برخلاف جریان شنا کنه و خودش و استعدادش رو با اجراهای خیابونی ابراز کنه. ستیِ آقای بیرقی نماد نسل Z ایرانه و با اون گردنبند ایرانش نماد ایرانیه که دیگه مثل همنسلیهای مامانش نمیترسه و حقش رو "داد" میزنه. ستی که معنی اسمش تیزی محکم سر نیزه یا سر داسه به همراه مادرش بازی خانم لیلی رشیدی تو یه آپارتمان تو تهران زندگی میکنه. از پدر ستی چیزی نمیدونیم ولی مادرش، حمیرا که معنی اسمش زن سرخ و سفیده، زنی میانساله که ناکامیها، حسرتها و غمهاش رو با الکل غرق و روش رو سرخ و سفید نگه میداره. متوجه میشیم که دوستپسری به اسم امید داره که هر از گاهی بهش سری میزنه و بعد از ارضا شدن جنسیش امیدش رو ناامید میکنه و غیبش میزنه. حمیرا نماد نسلیه که کودکی و جَوونیش با وقوع انقلاب و بعدش جنگ ٨ ساله با عراق پرپر شد و به آرزوهاش نرسید ولی با وجود اینکه بلد نبود، خودش رو به آب و آتیش زد تا فرزندش زندگی بهتری داشته باشه. از همون ابتدای فیلم متوجه تضاد ستی با جامعۀ پیرامونش میشیم. اون که از محو شدن صداش تو گروه کُر و ضبط صداش زیر صدای خوانندۀ اصلی محو و به شکل نمادینی نادیده گرفته شدنِ فردیتش به سطوح اومده، لب به اعتراض باز میکنه ولی داد اعتراضش یا نادیده گرفته میشه یا با فریادی بلندتر خاموش میشه. جالب اینجاست که این سرکوب توسط زنی صورت میگیره که خودش قربانی این قوانین زنستیز حکومتیه. اول فکر میکنه که لابد همینه که هست و باید راهی رو بره که حکومت بهش دیکته کرده. پس سراغ یکی از دوستهاش میره که تن به اجرای اختصاصی برای خانمها داده. اما اونجا هم متوجه قوانین سخت و مسخرهای مثل غدقن بودن همراه داشتن موبایل یا سانسور عجیب و غریب شعر ترانهها با آرایش موزیسینها میشه. مثلا گروه آواز مجبور میشه تا عبارت "مرد من" رو به دلیل بار شهوانیش به "درد من" تغییر بده. این به نظرم حرکت باحالی بود، که میشه ازش دو پیام مختلف گرفت؛ ١) پیام خوشبینانه که در اینجا مَرد به درد و احتیاج یک زن تشبیه شده و ٢) پیام واقعبینانه که در اون "مرد" به نظام حاکمیت یا نقطۀ مقابل زن و عامل سرکوبش و دردش تبدیل شده. بگذریم، ستی که نه اعتراصش شنیده شده و نه راه حل درستی جلوی پاش گذاشته شده روی دوچرخهش که اسمش رو تورج گذاشته میشینه و تا خونه رکاب میزنه. انتخاب اسم تورج هم نکتۀ جالبیه. تورج در لغت به معنی شجاعت و دلاوریه و گذشته از اون یه اسم مردونهس که الان باید به ستی قصۀ ما سواری بده. بگذریم. ستی به خونه میره و دو اتفاق میفته که باورش برای من مخاطب سخته. ستی، تورج که احتمالا چرخهاش خیس و کثیفن رو بدون بلند کردن روی زمین و فرش خونه میکشه تا به اتاقش برسه و بعد هم موهاش رو تو تاریکی، روی تختش و بدون هیچ آیینهای در روبروش با قیچی کوتاه میکنه. راستش من دختری رو نمیشناسم که اصول پاکیزگی رو اینجوری لگدمال کنه و چطور کوتاه شدن موهاش اونم روی تخت براش مهم نباشه. گذشته از این، این حرکت کوتاه کردن مو، اونم در این کادر و زاویۀ دوربین که یادآور انقلاب مهساست یکمی بیش از حد شعاریه. مخاطب انتظار داره شاهد تغییری ١٨٠ درجه و انقلابی در شخصیت ستی باشه ولی در طول فیلم شاهد چنین اتفاقی اونم با اون شدتی که این تصویر تو ذهن مخاطب میکاره نیستیم. به هر حال، ستی برای ابراز فردیت خودش به کافۀ یکی از دوستهای پسرش میره تا بلکه اونجا بتونه یه دهن برای بقیه بخونه. قبل از اجرا با تعریف و تمجیدهای لوس و حال بهم زن دوستش مثل "موهاتو... دوسش دارم... چه قشنگی تو!" مواجه میشه که البته لبخند روی لبش نشون میده که این لوسبازیا فقط منِ کسرا رو به حد تهوع رسونده! نکتۀ دیگهای که یه علامت سوال به بالای سرم اضافه کرد این بود که دیالوگ بین ستی و صاحب کافه مثل اینکه ستی نمیدونه آیینه و دستشویی کافه کجاست، این حس رو به مخاطب میده که ستی اطلاع زیادی از نقشۀ کافه نداره، ولی وقتی پشت میکروفن میره و یهو مامورا میریزن داخل کافه، با زیرکی تمام از در پشتی فلنگ رو میبنده. ستی به هر ترتیبی که هست از دست مامور سمج قانون فرار میکنه اما تا پایان فیلم حتی یک بار هم سراغ دوستش که بعدا متوجه میشیم کافهش به دلیل عدم رعایت ضوابط انتظامی پلمپ شده رو نمیگیره. باور این هم یکمی سخته.
ستی دلشکسته به زیرگذری میره و میزنه زیر آواز. اینجاست که صدای خانم پرستو احمدی به گوش میرسه. باید بگم که لب زدن خانم ضابطیان در صحنههای آوازخونیشون برای من یکی که خیلی تصنعی به نظر میومد. ستی به خونه برمیگرده و یکی از شعاریترین و کلیشهایترین صحنههای فیلم اتفاق میفته؛ وقتی که میبینیم که دختر جَوون یه کرم ابریشم رو به عنوان حیوون خونگی انتخاب کرده. تو همون نگاه اول میشد حدس زد که قراره شاهد دگردیسی و شکوفایی ستی همزمان با چرخۀ تبدیل کرم به شفیره و بعد هم پروانه باشیم. جالبیش اینجاست که پروانۀ ابریشم در مقایسه با بقیه پروانهها مثل پروانۀ monarch اونقدرها هم که آقای بیرقی فکر میکنه نماد شکوفایی نیست. شکوفاییای که هیچ وقت توی فیلم ایشون اتفاق نمیفته و شاهد بیرون اومدن پروانه از پیله یا به سرانجام رسیدن حرکت ستی در این سفر ماجراجویانه نمیشیم.
در روز بعد هم ستی به زیرگذر میره و آوازخوانیش چند نفری رو به دورش جمع میکنه. یهو نمیفهمیم چی میشه و چه پرش زمانی میکنیم که فیلم خوانندگی این شب کل اینترنت رو میگیره و ستی تبدیل به سوپراستار خیابونهای تهران میشه. این گنگ بودنها من رو آزار میده. به عنوان کسی که سالهای دور و از سر بچگی ویدئوی جنجالی ساخت که بین مخاطبین ایرانی و غیرایرانی وایرال شد خدمتتون عرض میکنم، چنین دیده شدنی یکشبه اتفاف نمیافته یا حداقل واکنش فرد بهش اون چیزی نیست که از ستی میبینیم. تو گیر و داد فشارهای حکومت روی زنها هستیم که آقای بیرقی دستمون رو میگیره و پرتمون میکنه تو سکانسی که توش مردی هرزه و موتورسوار به دنبال ستی که در حال دوچرخه سواری میافته و دست کثیفش رو به بدنش میزنه. متاسفانه این واقعیت جامعهس. هرچند نسبت به دهههای گذشته شاید کمرنگتر شده باشه ولی هنوز وجود داره. اما وجود این صحنه در فیلم نهتنها به جلو رفتن داستان و انسجامش کمک نمیکنه بلکه "بیداد" رو به سمت فیلمهای کلیشهای ایرانی مثل "کوچه بینام" به کارگردانی آقای هاتف علیمردانی هول میده که توشون تمام بلایای عالم رو سر کاراکترهای اصلیشون میارن. فیلمهایی که انگار کارگردان با نیش باز جلوی مخاطبش نشسته و وقتی شاهد بغض کردنشه، میگه "بغض کردی؟ دلت سوخت؟ هاها تازه کجاش رو دیدی؟ قراره طرف رو تو سکانس بعدی جرواجر کنم!". سکانس بعدی آقای بیرقی چیه؟ همون شب و بعد از دستدرازی موتوری لجن، وقتی ستی در حال اجرای ترانۀ سلطان قلبها تو خیابونه، یه مرد موتوری دیگه، اینبار در لباس مامور انتظامی خوندنش رو قطع میکنه و سازش رو ازش میگیره. ستی باهاش درگیر میشه و مامور رو به زمین میزنه. با توجه به جثۀ خانم ضابطیان، باور این صحنه هم کمی سخت بود. به هر حال ستی از زیر دست مامور فرار میکنه و سوار ماشین پسری ناشناس میشه. صدای پسر و لحن صحبت کردنش ذهن مخاطب رو به سمت نوید محمدزاده میبره ولی بعد و با گردش دوربین متوجه میشیم که بازیگر نقش کسی نیست جز امیر تتلو! ببخشید، آقای امیر جدیدی که حرکات و مدل صحبت کردنش من یکی رو یاد خوانندۀ پرحاشیه انداخت. به هرحال ستی که امیر تتلو که خودش رو "ببین" معرفی میکنه به بام تهران میرن و بعد از جیش کردن ببین از اون بالا روی شهر، ستی تصمیم میگیره تا شب رو به خونهش بره. ببین شیفتۀ صدا و از اون مهمتر شجاعت و کلهشقی ستی در مقابل قانون شده و ستی بالاخره کسی رو پیدا کرده که نهتنها نمیترسه، بلکه تشویقشم میکنه. ببین نماد دهه شصتیها یا نسل میلنیال یا نسل Yه. نسلی سوخته که در جنگ متولد شد، زندگی کوپنی و هزار و یک ممنوعیت رو تجربه کرد، با کنکور شکست خورد و نهایتا تو سن سی و خوردهای سالگی آرامش رو تو موسیقی، تتو و ماریجوانا پیدا کرد. نسلی که شاید به آرزوهاش نرسید ولی زمینه رو برای آزادیهای احتمالی نسل Z آماده کرد. بچههاش شدن سگش و تتوهای روی بدنش. حتی بدنش داغی گذشته رو دیگه نداره و در مقابل ستی جَوون و پرشور رو به ولرمی گذاشته. ببین از گفتن اسمش طفره میره و میگه اسم جالبی نیست که احتمالا به خاطر اسمهاییه که نسل قبلی یعنی بومرها (Baby Boomers) از روی اعتقادات مذهبی یا سیاسی یا با فکر اینکه اسامی مذهبی ممکنه آیندۀ بچههاشون تو چنین نظام دینی تضمین کنه روی ما بچههای دهۀ ۶٠ی گذاشتن. اگه اینجوری به داستان نگاه کنیم، با توجه به بیکار بودن ببین و خونه و زندگی عیونیش، اسم مذهبیش و تلاشش برای پنهون نگهداشتن هویتش اینجور به نظر میاد که ایشون پسر یکی از دستاندرکاران نظام حاکم باشن که به والدین و خط فکریشون پشت کرده و گوشۀ عزلت گزیده. در ادامه، این فرضیه رو بیشتر توضیح میدم. به هر حال اون شب با مشروب و گل و بگو بخند و تتو زدن رو دست ستی اما ظاهرن بدون سکس سپری میشه و فرداش ستی به خونه برمیگرده. دوباره آقای بیرقی لبخند میزنه و با صحنۀ خونۀ بهم ریخته که نشون از سرزدن آقا امید بزن دررو به خونه داره و حمیرا که روی تخت از فرط الکل و خستگی بیهوش شده مواجه میشیم. برای تکمیل بدبختی ستی، مامورها به خونه میریزن و دختر قصۀ ما رو بازداشت میکنن. تو بازداشتگاه به زور تو یه داستان دیگۀ آقای بیرقی هول داده میشیم و شاهد بدرفتاری مامورین زندان با ستی، بازجوییش، برهنه کردن و زندانی کردنش تو یه اتاق داغون بدون ارائۀ نواربهداشتی بهش میشیم. انگار آقای کارگردان میخواسته تمام مشکلات زنان ایرانی رو در کمتر از دو ساعت به تصویر بکشه. دوباره یه پرش زمانی نامشخص میزنیم و ستی رو در اتاق بازجو میبینیم که داره تفهیم اتهام میشه و میشنوه که به قید وثیقه آزاده. برخورد چندش بازجو و سلام رسوندن به مامان ستی حس دوگانهای تو مخاطب بوجود میاره. اول فکر کردم داره اون رو تهدید میکنه که پات رو کج بذاری میریم سراغ خونوادهت. اما بعدا مشخص میشه که حمیرا برای آزادی بچهش مجبور شده تا با مامور قانون بخوابه. ستی متوجه میشه که صفحۀ اینستاگرامش توسط پلیس فتا بسته شده و حمیرا رو مجبور کردن تا تحت یک ویدئو علیه دخترش اعترافی اجباری کنه. حقيقت دیگهای از زندگی جوان ایرانی معترض زیر سایۀ حکومت که انگار به زور تو فیلم جا داده شده. ستی که به خاطر فشارهای بازداشتگاه دچار لکنت زبون شده به خیابون برمیگرده و دوباره سر راه ببین قرار میگیره. ببینی که به گفتۀ خودش همه جا دنبالش بوده،به هر دری زده تا آشنایی چیزی جور کنه و گفته نباید بذاره ستی تنهایی بکشه. برگردیم سر فرضیۀ ببین به نظر میاد که ایشون از نفوذش استفاده کرده و رد ستی رو زده و اصلا وساطت ایشون باعث رهاییش شده باشه. بهرحال ببین پیشنهاد میده که ستی از ایران بره و جوابی که میشنوه همون جواب سروش هیچکس تو فیلم کسی از گربههای ایرانی خبر ندارد آقای بهمن قبادیه که "نه من ایران رو دوست دارم و میمونم". بهرحال اون شب رو تو خیابون صبح میکنن و فرداش به پاتوق بچههای اهل موسیقی میرن و با یکی از تصنعیترین بازیگرهای فیلم که دختری ویلونیسته آشنا میشیم. دوباره تا ستی میخواد لب به خوندن باز کنه، آقای بیرقی لبخند میزنه و پلیس میریزه و همه در میرن. همه بجز ستی، دختر ویلونیست با بازی تصنعی و ببین که به سمت مامورا میره تا ستی فرصت فرار پیدا کنه. مطمئنا این حرکت از سر مرام ببین و دوست داشتنشه ولی اگه فرضیۀ من درست باشه میتونه به خاطر اطمینانش از گیرنیفتادن خودش به خاطر روابط پدرش هم باشه. بگذریم ستی و دختر ویولنیست با بازی تصنعی مثل ارکستر کشتی تایتانیک فیلم آقای James Cameron در زمان غرق شدن کشتی، محل رو ترک نمیکنن و مرا ببوس رو اجرا میکنن و در نهایت از ستی یک سری گرافتی از دختری بدون دهان در سطح شهر و روی ماشین ببین به جا میمونه و قربانی بیداد میشه.
همونطور که احتمالا حدس زدید، "بیداد" فیلم باب میل من نبود. به جز یکی دو تا کادر و حرکت دوربین خوب و بازی خوب خانم رشیدی و آقای جدیدی، از لحاظ تکنیکال چیز خاصی برای عرضه نداشت. بسیاری از صحنههای فیلم مثل کرم ابریشم یا مرد موتورسوار دستدراز رو میشد بدون تغییر در سیر داستانی فیلم حذف کرد یا مثلا همونطور که من هیج صحبتی از مشاجرۀ ستی و حمیرا نکردم و اسمگن به زمین نیومد ، میشد این صحنهها هم حذف بشن. تکرار اتفاقات کلیشهای مثل برهمزدن خوندن ستی در طول فیلم، داستان فیلم رو قابل حدس میکرد و اون رو از ریتم مینداخت. وجود ایدههای زیاد بدون سرانجام هم بیننده رو گیج و کلافه میکرد که لااقل یکی از این داستانها رو تموم کن. گذشته از اینا اتفاقات چند سال گذشته باعث شده تا به همه چیز شک کنم. به سلبریتی معترض شمشیر رو از رو بستۀ داخل نشین شک کنم. به کارگردان فیلم سیاسی ساز جایزهبگیر شک کنم. به فیلمی که خیلی راحت تو خیابونای بالاشهر تهران بدون مجوز ضبط ساخته شده شک کنم. به کارگردان و بازیگری که بعد از همکاری توی همچین فیلم تابوشکنی توبیخهای اساسی نشده شک کنم. به فیلمی که راحت به یوتیوب کارگردان راه پیدا میکنه و تا الان که این متن رو مینویسم همچنان از سمت حکومت حذف نشده شک کنم. شک کنم که همۀ اینها یه شوی اصلاحطلبانهس که سعی در فروکش کردن خشم جامعه داره. نمیدونم... شایدم من خیلی شکاکم و مملکتمون گل و بلبله. نظر شما چیه؟ لطفا برام کامنت بذارید.




کامنتها ۰
برای مشارکت وارد شو.
هنوز کامنتی نیست. اولین نفر باش.