رفتن به محتوای اصلی
لوگوی چشم سوم
۲۰۲۳کارگردان: Ari Asterشهریور ۱۴۰۳کسرا، چشم سوم

Beau is Afraid؛ کابوس سه‌ساعتهٔ عذاب وجدان

Beau is Afraid
اسپویلراین نوشته بخش‌های مهم داستان و پایان فیلم رو لو می‌ده.

سومین فیلم جناب آقای Ari Aster یعنی Beau is Afraid اثری کاملا متفاوت با دو فیلم بلند قبلی ایشون Hereditary (٢٠١٨) و Midsommar (٢٠١٩)ه و برخلاف اون دو و چیزی که توی بعضی سایت‌های فیلم مثل Rotten Tomatoes گفته می‌شه در ژانر وحشت قرار نمی‌گیره و به نظر من یک کمدی تاریک و تراژیکه. همونطور که آقای کارگردان قبل از اکران فیلم توصیفش کرده بود، "اون یه کابوس سه ساعته‌س". Beau is Afraid بر پایهٔ فیلم کوتاه Beau (٢٠١١) به کارگردانی آقای Aster ساخته و پرداخته شده و داستان مردی پنجاه ساله به اسم Beau (با بازی آقای Joaquin Phoenix) رو روایت می‌کنه که کلی اتفاقای عجیب و غریب براش میفته. از همین اول بگم که اگه طرفدار فیلم‌هایی با سیر داستانی مشخص و درون مایه‌ای بدیهی هستید که بعد از تماشاشون لبخندی روی لبتون بشینه، Beau is Afraid رو تماشا نکنید. ولی اگه اهل ماجراجویی و سفر در هزارتوی ذهن و روان، حل و تفسیر معماهای رمزآلود و گفتگو راجع به برداشت‌های مختلف از یه داستان عجیب و غریبید، این مژده رو بهتون می‌دم که آقای Aster با این فیلمش روزتون رو می‌سازه.

فیلم با تصویر سیاه و صداهایی گنگ و دور شروع می‌شه که نمائیه از اونچه Beau در رحم مادرش و در زمان وضع حمل می‌دیده و می‌شنیده. به مرور نوری قرمز رنگ صحنه رو روشن می‌کنه و صدای مادر Beau رو در حال گله و شکایت از تیم پزشکی و نحوهٔ برخوردشون با نوزاد تازه متولد شده‌ش و ابراز نگرانیش از سلامتی پسرش می‌شنویم. این پیامی به مخاطب در مورد شخصیت رئیس‌معاب، کنترل‌گر و مداخله‌جوی مادر Beauه که نقش مهمی در فهم پیام داستان فیلم داره. اون با دلواپسی‌های بیش از حد و بی‌دلیلش Beau رو مورد آزاد  روانی و عاطفی قرار می‌ده و باعث می‌شه تا از پس کارهاش برنیاد، تا عمر داره نگران دنیای بیرون باشه و همونطور که در عنوان فیلم اومده، همیشه در ترس مزمن باشه. در صحنهٔ بعد، Beau رو در اواخر ۴٠ یا اوایل ۵٠ سالگی و در حال در میون گذاشتن تاثیر مادر بر زندگیش با روانپزشکش می‌بینیم. کاملا مشخصه که Beau از مادرش و شیوهٔ تربیت کردنش از بچگیش تا همین الان خوشش نمیاد ولی جیگر مقابله باهاش رو هم نداره. آخه هر بار که به زور و زحمت بهش اعتراض کرده با منت‌ گذاشتنای مادرش و عذاب وجدان دادناش مواجه و مجبور به عقب‌نشینی شده. به خاطر وضعیت وخیم روانی که تنها عاملش مادرشه، داستان فیلم مدام بین دنیای واقعی که توش زندگی می‌کنه و اونچه که به خاطر ترس بی حد و حسرش تو ذهنش می‌گذره در جریانه. به محض بیرون اومدن Beau از اتاق روانشناس، دنیای واقعی رو بدرود می‌گیم و وارد مغز مشوشش می‌شیم. Beau تو آپارتمانی تو ناجورترین محلهٔ شهر زندگی می‌کنه که احتمالا هر چند در واقعیت بهترین جای شهر نیست ولی اونقدرها هم که تو تصورات Beauه بد نیست. از نظرش کلی آدم خطرناک توی خیابونا و جلوی آپارتمانش ولن پس مجبور می‌شه واسه در امان موندن ازشون تا خونه بدوئه و در اصلی ساختمون رو از داخل قفل کنه. این در حالیه که حتی اگه یکی دو تا آدم ناجور هم تو خیابون بودن اصلا متوجه حضورشم نمی‌شدن. تو تلویزیون خبری راجع به پیرمردی لخت که با چاقو به آدما حمله می‌کنه رو می‌بینیم که ممکنه واقعی باشه ولی تو ذهن Beau به شکل مبالغه‌آمیزی وسط زندگیش قرار می‌گیره. به هر حال، Beau به خاطر سر و صدای خیابون و همسایه‌ش تا دم‌دمای صبح نمی‌تونه بخوابه و وقتی بیدار می‌شه که برای رسیدن به پروازش به شهر مادرش حسابی دیر شده. این می‌شه که هول هولی حاضر می‌شه، چمدونش رو جمع می‌کنه و آپارتمانش رو ترک می‌کنه. ولی یهو یادش میفته که نخ دندونش رو جاگذاشته. واسه همین در رو باز می‌کنه و بدون اینکه کلید رو از قفل در بیاره به دستشویی می‌ره. وقتی برمی‌گرده می‌بینه که نه خبری از چمدون هست و نه کلیدی روی قفله! پس به مادرش زنگ می‌زنه تا خبر بده که احتمالا برای تعویض قفل، پروازش رو از دست بده. مادرشم طبق معمول باعث می‌شه تا عذاب وجدان بگیره. Beau که حسابی هول کرده و ترسیده، قرصی که روانپزشکش بهش داده و گفته حتما باید با آب بخوره رو می‌ندازه بالا. در واقعیت شاید نخوردن آب اونقدرا هم اثر بدی نداشته باشه ولی تو ذهن Beau اینکه بطری آب توی خونه‌ش نداره مساوی با مرگ حتمی. پس به سمت مغازهٔ روبروی خونه‌ش می‌دوئه. یادمون هست که کلید خونه‌ش رو یکی دزدیده بود، پس برای اینکه در ساختمون روش بسته نشه و بتونه به خونه برگرده یه دفتر تلفن می‌ذاره بین در و از میدون جنگ بین ساختمون و مغازه می‌گذره. در همین حال، کل یاغی‌ها و بی‌خانمان‌های خیابون می‌رن تو ساختمون و راهشون به آپارتمان Beau رو پیدا می‌کنن و تا صبح رو به بزن و بکوب می‌گذرونن. Beau مجبور می‌شه پشت پنجره‌ش تو راه پلهٔ اضطراری بخوابه. احتمالا در واقعیت، در ساختمون بسته شده و Beau مجبور شده تو راه پله بخوابه.

Beau در مسیر سفر
Beau در یکی از توقف‌های سفر کابوس‌وارش.

صبح که می‌شه Beau به مادرش زنگ می‌زنه و متوجه می‌شه که حین حادثه‌ای از دنیا رفته و حالا باید خودش رو به مراسم تدفینش برسونه. این قسمت از داستان واقعیه و فقط تصورات Beau نیست و باعث می‌شه تا Beau طی یه سری ژانگولربازی لخت بشه، وسط خیابون بپره، با یه ون تصادف کنه و بستری بشه. رانندهٔ ون (Grace) و همسرش Roger که پسرشون حین عملیات نظامی توسط یکی از همرزماش (Jeeves) تصادفا کشته شده و دختری خل و چل دارن، Beau رو برای مداوا به خونه‌شون میارن. Beau بعد از یکی دو روز از خونهٔ Grace و Roger به جنگل فرار می‌کنه. البته که احتمالا Beau در تمام این مدت در بیمارستان بستری و تحت مداوای پرستاری به اسم Grace و پزشکی به اسم Roger بوده. Jeeves هم شاید مامور حفاظت بیمارستانه و تمام وقایعی که می‌بینیم ساخته و پرداختهٔ ذهن مریضشه. از مکالمات Beau با Grace و وکیل مادرش می‌شه حدس زد که مرگ مادرش خیلی هم بی‌ربط به Beau نبوده و مراسم خاکسپاری بدون حضورش نباید انجام بشه و تاخیری هم که افتاده جز بی‌احترامی به متوفا چیزی نداشته. تو ذهن Beau، او تمام فرصت‌ها برای جبران "زحمات" مادرش در حین حیات اون رو از دست داده و حتی حالا هم هیچ کاری از دستش برنمیاد. این همون عذاب وجدانیه که گویا قصد نداره دست از سر Beau برداره. اون فکر می‌کنه که از دست دادن پروازش منجر به مرگ مادرش شده و حالا مانع به خاک سپردنش! برای همینه که از بیمارستان (یا شاید بخش روانی) فرار می‌کنه و باعث می‌شه تا Jeeves برای برگردوندش به سمت جنگل بره. حین همین تعقیب و گریز، سر Beau به شاخهٔ درختی برخورد می‌کنه و چند ساعتی رو از هوش می‌ره. وقتی بیدار می‌شه با زنی حامله مواجه می‌شه که او رو به کمپی که وسط جنگل صحنهٔ تئاتر برپا کردن می‌بره. توی تئاتر Beau رو می‌بینیم که ازدواج می‌کنه، سه بار بابا می‌شه، سیل میاد و از خونواده‌ش جدا می‌شه، سال‌ها دنیا رو بدنبالشون می‌گرده و نهایتا پسرهاش رو پیدا می‌کنه. همینجاست که Jeeves کمپ رو پیدا می‌کنه و یه سری از بازیگرا و تماشاگرا رو می‌کشه. به هر ترتیبی شده Beau خودش رو به مراسم تدفین مادرش می‌رسونه. نیازی نیست که بگم همهٔ این‌ها تو ذهن Beau و بعد از برخورد سرش با شاخهٔ درخت اتفاق افتاده، بعد به هوش اومده و خودش رو به مراسم رسونده.

Beau با Grace و Roger
Beau در خونهٔ Grace و Roger.

در طول فیلم، بارها فلش‌بک‌هایی به دوران کودکی Beau زده می‌شه که نشون‌دهندهٔ برخوردهای اشتباه مادرش و بازی با عواطف اون مثل زندانی کردنش تو اتاق زیر شیروونی وقتی حرف گوش نمی‌کرده‌س. جالب اینجاس که Beau فکر می‌کرده این اتفاقات همه و همه کابوسی بیش نبوده. علاوه بر اون، این فلش‌بک‌ها نمایی از زندگی بدون عشق Beau بهمون می‌ده. مادرش می‌گه که پدر Beau در شب عروسیشون و بعد از خوابیدن باهاش دار فانی رو وداع گفته. اون از یه مریضی ارثی قلبی رنج می‌برده و حالا به Beau به ارث رسیده و طبق گفتهٔ مادرش اگه به اوج لذت جنسی برسه، اون هم مثل پدرش می‌میره. کاملا مشخصه که مادرش نمی‌خواسته هیچ دختری Beau رو ازش بگیره! برای همینه که Beau تا این سن وارد هیچ رابطهٔ عاطفی نشده و یه باکره‌س. تنها تجربهٔ عاطفیش وقتیه که توی نوجوونی به همراه مادرش در یک سفر دریایی با دختری به اسم Elaine آشنا می‌شه و یکی دو بار موفق به بوسیدنش می‌شه. Elaine به Beau می‌گه که واسه‌ش صبر کنه و Beau هم همین کار رو می‌کنه.

نمایش جنگلی در Beau is Afraid
تئاتر جنگلی و دنیای خیال Beau.

در آخر فیلم درست بعد از پایان مراسم تدفین، Beau به امارت مادرش می‌رسه و در اونجا خوابش می‌بره. وقتی بیدار می‌شه، Elaine که سال‌ها برای مادرش کار می‌کرده رو دم در امارت می‌بینه. اینجاست که متوجه می‌شیم مادر Beau صاحب یه اَبَرکمپانیه که تو زمینه‌های مختلف از داروسازی و دوربین‌های مداربسته تا خونه‌ سازی و تیغ‌های یه بار مصرف فعالیت داشته (حتی در ابتدای فیلم لوگوی کمپانیش رو به عنوان سرمایه‌گذار پروژه می‌بینیم 😂). این یعنی به احتمال زیاد Beau وارث تمام ثروت مادرشه. Elaine از فرصت استفاده می‌کنه و به امید رسیدن به پول Beau باهاش در تخت خواب مادرش همخوابه می‌شه. Beau از اینکه نکنه حین ارضای جنسی به عاقبت پدرش دچار بشه، زهره ترک می‌شه ولی اتفاقی براش نمیفته و این Elaineه که می‌میره. احتمالا سکس واقعا اتفاق افتاده ولی یا Beau به خاطر مریضیش مُرده یا دچار سکتهٔ قلبی شده یا به کما رفته.

خب اینجا یه پرانتز راجع به محصولات کارخونهٔ مادر Beau باز کنیم؛ اگه دقت کنید روی اکثر پوسترهای تبلیغاتیشون کلمهٔ safe به معنی امن نوشته شده که تاکیدیه بر وسواس بیش از حد مادره که این ترس همیشگی و عدم حس امنیت از دنیای بیرون رو به جون Beau انداخته. از اون گذشته با نگاهی به این محصولات متوجه ارتباط خاص اونا با دنیای خودمون می‌شیم. مثل شیرخشک که جایگزین شیر مادر شده یا غذاهای یخ‌زدهٔ مایکروویوی که جای غذای واقعی رو گرفتن.

بقیه محصولات مثل داروی ADHD، پماد جوش یا قرص افسردگی نوجوانان هم جنبهٔ دارویی دارن. محصولات شیمیایی و هورمونی که به بهونهٔ "درمان" مسائلی که خیلیاشون خیلی هم بغرنج نیستن به ملت "فروخته" می‌شن و کلی اثرات مخرب جانبی به جا می‌ذارن. در پوستر تبلیغاتی خیلی از این محصولات تصویر Beau به چشم می‌خوره که نشون‌دهندهٔ استفادهٔ ابزاری مادرش ازشه. از اونجایی که هم روانپزشک Beau و هم Roger که براش دارو تجویز کردن مواجب بگیر مادرش هستن، این حس به مخاطب دست می‌ده که Beau حتی توی این سن هم موش آزمایشگاهی مادرش برای محصولاتشه. توی یکی از پوسترها تبلیغ گروه خونه‌سازی مادر رو می‌بینیم که روش نوشته شده "در ٣٨ ایالت آمریکا محله‌هایی برای معتادین "محصولات داروییمون" ساختیم". پس محصولاتی که مادر می‌سازه خیلی هم "امن" نیست. یعنی هر کسی معتاد شده تقصیر خودشه و نه ما! بدتر اونجاست که ساختمونی که توی پوستر می‌بینیم تصویر ساختمونِ Beauه! شاید این اشارهٔ دیگه‌ای به این باشه که هرج و مرج دنیای Beau ساخته و پرداختهٔ حرص و عدم مسئولیت مادرشه.

در فیلم متوجه می‌شیم که مادر Beau نمرده و وارد اتاق خوابش می‌شه و به Beau می‌گه همهٔ اتفاقاتی که اونجا افتاده رو دیده. اون توضیح می‌ده که به دروغ گفته مُرده تا Beau رو تنبیه کرده باشه. بعد روانپزشک Beau وارد اتاق می‌شه و با هم تمام تراماهای دوران کودکی Beau رو جلوی چشماش میارن. مادرش Beau رو به اتاق زیرشیروونی می‌بره جایی که با خودش که در گوشهٔ اتاق زنجیر شده و البته باباش مواجه می‌شه. حالا باباش چی باشه خوبه؟  یه آلت مردانهٔ بزرگ با چشم و دهن و بازو و همه چی! اینجاست که Beau یادش میاد که زندانی شدن‌های زمان بچگیش در اتاق زیر شیروونی یه کابوس نبوده و واقعا اتفاق افتاده. بعد یهو Jeevs وارد اتاق می‌شه و آلت گنده رو می‌بنده به رگبار و خودش هم می‌میره. Beau از اتاق فرار می‌کنه، با مادرش مواجه می‌شه و برای یک ثانیه گلوش رو فشار می‌ده. ولی همین یک ثانیه باعث می‌شه تا مادرش بمیره. پس با یه قایق خونه رو ترک می‌کنه ولی وارد دادگاه خودش و به خاطر ایجاد این همه دردسر برای مادرش، محکوم به مرگ میشه. بعد یهو قایق منفجر می‌شه و فیلم به پایان می‌رسه. در واقعیت این همون لحظه‌س که بالاخره قلبش از کار میفته و زندگیش و تمام تخیلاتش به پایان می‌رسه.

Beau در قایق
دادگاه پایانی Beau روی آب.

یکی از عناصر محوری فیلم Emasculation یا مَردی‌زُدایی‌ه (که در اپیزود اول پادکست چشم_سوم در موردش به تفصیل صحبت کردم). Beau یه شخصیت emasculate شده‌س. یعنی مادرش اون رو از مردی انداخته. این رو فقط به خاطر تن صدای زیرش و گریهٔ مدامش یا مامانی خطاب کردن مادرش نمی‌گم. در طول فیلم مدام در حال معذرت‌خواهیه مبادا کسی اوخ بشه یا بهش بربخوره. حتی می‌ترسه اُرگاسم جنسی رو تجربه کنه. واسه همینه که بیضه‌هاش از حد عادی بزرگترن! بیشتر توضیح نمیدم، خودتون کلمهٔ blue balls رو در ویکی‌پدیا جستجو کنید. وقتی از خونهٔ دکتر فرار می‌کنه تئاتری رو تماشا می‌کنه که در اون مردی به غم از دست دادن پدر و مادرش نشسته تا فرشته‌ای ظاهر می‌شه و بهش می‌گه که باید دست از زاری برداره و به ادامهٔ زندگیش برسه. Beau غرق در داستان می‌شه و خودش رو جای قهرمانش می‌ذاره. در طول داستان، حرفه‌ای یاد می‌گیره، ازدواج می‌کنه و صاحب سه فرزند می‌شه. زندگی‌ای که از هر "مَرد"ی انتظار می‌ره. ولی وقتی توی داستان به سه پسرش برمی‌گرده خودآگاهش فعال می‌شه و بهشون می‌گه که تابحال با کسی سکس نداشته. این نشون می‌ده که حتی توی خواب و خیال هم از دست Emasculationش نمی‌تونه فرار کنه. این می‌شه که به نظر می‌رسه آلت غول‌پیکر که تو اتاق زیرشیروونی منتظر Beauه باباش نیست و در اصل مردونگی صلب شده ازش و اتاق شیروونی هم ناخودآگاه Beauه. به نظر میاد همه دلیل emasculate شدنش رو می‌دونیم.

اگه مردن Beau بعد از همخوابگی با Elaine رو منکر بشیم و ملاقاتش با مادرش در پایان فیلم رو باور کنیم، می‌تونیم نتیجه بگیریم که مادر Beau باعث مردزدایی از پسرش شده و حالا با فرستادن Grace و Roger سر راهش می‌خواسته مردونگی پسرش و عزم راسخش در رسیدن به مراسم خاکسپاری الکی خودش رو محک بزنه. عین اینه که بزنی پای یکی رو چلاق کنی بعد انتظار داشته باشی تو دوی با مانع اول هم بشه.

عنصر محوری دیگهٔ فیلم آبه. فیلم با خروج Beau از کیسهٔ پر از آب داخل رحم مادرش شروع می‌شه و با غرق شدن قایقش در برکهٔ آب داخل یه غار که شاید استعاره‌ایه به رحم مادرش تموم می‌شه (جالبه که وقتی Beau از مطب روانپزشکش به سمت خونه می‌ره، پسر بچه‌ای رو می‌بینیم که با یه قایق اسباب‌بازی روی یه حوض در حال بازیه و با اومدن مادرش همون بلایی سر قایقش میاد که گریبان قایق Beau رو در آخر فیلم می‌گیره) . پس ارتباط Beau با آب در طول فیلم، یجورایی استعاره‌ایه بر رابطه‌ش با مادرش.

اینجوری که هر زمان شاهد تلاش Beau برای بدست آوردن مهر مادری هستیم، آب (این مایهٔ حیات) ازش دریغ می‌شه. مثلا وقتی در ابتدای فیلم به مادرش خبر می‌ده که شاید نتونه به پروازش برسه و مورد قهر اون قرار می‌گیره، یهو آب برای خوردن قرصش (که تاکید شده حتما باید با آب خورده بشه وگرنه مرگ‌آوره) نایاب می‌شه. ولی وقتی خبر مرگ مادرش رو می‌شنوه، آب از وان حمام سرازیر می‌شه. انگار خشم مادرش همهٔ زندگیش رو فرا گرفته. همونطور که در کودکیش، دور کشتی تفریحیشون رو در برگرفته بود. کشتی که استعاره‌ای بر آزادی تصنعی Beau داره. در کل در طول فیلم شاهد تلاش بی‌وقفهٔ مادرش برای خوشحال نگه‌ داشتن Beau اما تحت قوانین خودش هستیم. همونطور که کشتی تفریحی بدون اقیانوس هیچ معنی نداره، Beau هم بی مادرش نباید در آرامش باشه. مادر Beau همون سِیلیه که تو رویا‌های پسرش یهو سر و کله‌ش پیدا می‌شه و Beau رو از زن و بچه‌هاش جدا می‌کنه. به نظرم یک بار دیگه فیلم رو با توجه به عنصر آب تماشا کنید.

امتیاز سایت‌های مرجع

نقدهای دیگر