Asteroid City؛ غم و معنا در شهر شهابسنگی

آقای Wes Anderson رو معمولا به خاطر سبک فیلمهاش و نه محتوای اونها میشناسیم. فیلمهاش استایل بصری و سینماتوگرافی بخصوصی دارن، همه چیز متقارنه، سِیلی از بازیگرهای شناخته شده و کار درست توشون نقشآفرینی میکنن و طنز جالبی داستانهاشون رو همراهی میکنه. با این حال شاید معنا و مفهوم خیلی سر راستی رو نشه در نگاه اول ازشون استنتاج کرد. اونها مثل نمایشهای چشمنوازین که در ظاهر چیز زیادی برای گفتن ندارن.
فیلم Asteroid City یازدهمین فیلم به کارگردانی جناب آقای Wes Andersonه که به جریان بهم ریختن مجمع ستارهشناسی ملی آمریکا توسط یه بشقاب پرنده تو شهری که به خاطر داشتن یه شهابسنگ به شهر شهابسنگی (Asteroid City) مشهور شده، میپردازه. بعدتر مشخص میشه که کل ماجرا، یه شوی تلویزیونی در سال ١٩۵۵ با مجریگریِ آقای Bryan Cranston، نویسندگی آقای Edward Norton و کارگردانی آقای Adrien Brodyه. آقای Jason Schwartzman در نقش Augie Steinbeck نقش اصلی فیلم رو برعهده داره. Augie که عکاس مناطق جنگیه به همراه سه دختر و یه پسرش برای شرکت در مجمع ستارهشناسی به Asteroid City در جنوب غربی آمریکا سفر میکنه. همسرش به تازگی فوت شده ولی بچهها در جریان نیستن. قرار میشه تا پدر زنش (با بازی آقای Tom Hanks) به شهر بیاد و دخترها رو با خودش ببره. ولی در روز برگزاری مجمع ستارهشناسی که اتفاقا با مسابقات علمی یه سری بچهٔ نابغه (که پسر Augie هم جزوشونه) و همراستا شدن زمین و یه سری سیارات و ستارههای دیگه همزمانی پیدا کرده، شهابسنگ معروف شهر توسط یه آدمفضایی دزدیده میشه. بلافاصله با دخالت ارتش، مردمی که در مجمع بودن به خاطر اینکه در معرض بشقابپرنده و آدم فضایی بودن، برای ٧ روز قرنطینه میشن. در روز ٧م قرنطینه، آدمفضایی به شهر برمیگرده و شهابسنگ رو پس میده.

برخلاف هرج و مرج روایی فیلم و حس عدم وجود هدف منسجم و مشخصِ داستانیش، شاید بشه Asteroid City رو در لایههای زیریتر تفسیر کرد. مثلا انگار رابطهای بین همسرِ درگذشتهٔ Augie و شهابسنگ شهر وجود داره. همسر Augie محبوب دل پدرش، شوهرش و بچههاشه. اونها سر اینکه کجا باید خاکسترش رو نگهداری یا خاک کنن با هم در جدلن و دوست ندارن بهش بیاحترامی بشه. شهابسنگ هم مورد تحسین و توجه شرکتکنندههای مجمع ستارهشناسی، اَستروفیزیسیستها و شرکتکنندههای مسابقهٔ تیزهوشانه، هر ساله به خاطر حضورش کلی سخنرانی و مسابقه برگذار میشه و اصلا اسم شهر به خاطر حضور اون گذاشته شده. برای همینه که وقتی آدمفضایی اون رو میدزده،همه دچار شوک و استرس میشن که "حالا بدون شهاب سنگ، زندگی ما چه معنیای میگیره؟". بدون شهابسنگ، شهر معنی خودش رو از دست میده و چیزی نمیشه جز یه برهوت خالی از زندگی. پس آدمفضایی یه جورایی استعارهایه برای مرگ؛ نیرویی مهارنشدنی که با گرفتن عزیزانمون، غم رو وارد قلبهامون میکنه و نبودشون رو مثل پتکی توی سرمون میکوبه. واکنش هر کسی در مقابلش متفاوته ولی در طول فیلم تمام شرکتکنندگان مجمع ۵ مرحلهٔ غم و اندوه (مدل کوبلر-راس رو در اسنترنت جستجو و مطالعه کنید) رو بوضوح تجربه میکنن؛ اول از همه نیروی نظامی میزنه زیر همه چیز و دزدیده شدن شهابسنگ رو کتمان میکنه (١- انکار). بعد دست به خشونت میزنه و تمام شرکتکنندههای مجمع رو مورد بازجویی قرار میده (٢- خشم). بعد معلم رو میبینیم که سعی میکنه قضیه رو برای بچهها توضیح بده (٣- چانهزنی). بعد کاراکتر خانم Scarlett Johansson در مکالمهای به Augie از افسردگیای که دچارش شدن صحبت میکنه (۴- افسردگی) و نهایتا همه میپذیرن که دیگه خبری از شهابسنگ نیست (۵- پذیرش). البته Augie هیچوقت وارد این مرحلهٔ آخر نمیشه. اون هیچوقت با نبود شهابسنگ نمیتونه کنار بیاد، همونجور که مرگ زنش براش عادی نشده. او بیخیال مواجه شدن با غم و اندوهش و تلاش برای غلبه بر اون شده و افسردگی رو انتخاب کرده. از نظرش، هیچ چیزی نمیتونه خوشحالش کنه.

وقتی آدمفضایی شهاب سنگ رو برمیگردونه، شور و شادی به Asteroid City برمیگرده. درست همونطور که بعد از مدتی یاد و خاطر عزیزانِ درگذشتمون شکل غمگینشون رو از دست میده و میتونه لبخند رو به لبهامون بیاره. این همون مرحلهٔ قبول غم و اندوهه. وقتی باور میکنیم که اون چیزی که نباید میشده اتفاق افتاده و غصه خوردن چیزی رو درست نمیکنه. اما وقتی شهابسنگ پسفرستاده میشه، Augie به جای پذیرش و رسیدن به پنجمین مرحلهٔ غم و اندوه، صحنهٔ فیلمبرداریِ شو رو ترک میکنه. انگار قراره برای همیشه در غم و اندوه باقی بمونه. بازیگر Augie که در پشت صحنهٔ شو، مشخصا در ارتباطی عاشقونه با نویسندهٔ فیلمنامهٔ شو بوده، از مرگ زودهنگام اون در عذاب و غم و غصهس. بعدها وقتی فیلمبرداریِ شو شروع میشه، نمیتونه رابطهای نزدیک با کارگردانِ شو برقرار کنه.
پس افسردگیش رو در نقش Augie وارد میکنه، افسردگی که به خاطر مرگ نویسندهٔ نمایشه و نه همسرش در نمایشنامه یا دزدیده شدن شهابسنگ. پس نمیتونه وقتی همه توی Asteroid City به خاطر بازگشت شهابسنگ خوشحالن، وارد مرحلهٔ "پذیرش" بشه و از افسردگی خلاصی پیدا کنه.

نکتهٔ قابل توجه دیگه در مورد پردهٔ سوم نمایشه. درست قبل از شروع این قسمت، با فلشبکی به اتاق انتخاب بازیگرها برای شو پرت میشیم؛ جایی که نویسنده پردهٔ بعدی رو اینجوری توصیف میکنه: "میخوام صحنهای بسازم که توش تمام کاراکترها خودشون رو تسلیم رویاگونهترین زمان زندگیشون کردن... اونا حس تعلق و دریافتشون از واقعیت رو در قرنطینه از دست میدن و وارد عجیبترین حالت احساسیشون میشن". این یعنی که پردهٔ سومِ شو در دنیایی خواب و خیالگونه اتفاق میفته تا کاراکترها رو کمک کنه تا با غم و اندوهشون کنار بیان. همونطور که کاراکتر آقای Willem Dafoe توضیح میده "خواب با مُردن فرق میکنه. بدن درگیر تنفس، پمپاژ خون و تفکره. ممکنه در خواب یه سَری به مادرِ فوتشدهتون بزنید، قلهٔ کوه Matterhorn رو فتح کنید یا نوشتن نمایشنامهتون رو کامل کنید. کلی اتفاقات مهم میفته". در کل، پردهٔ سومِ شو پُر از اتفاقات عجیب و غریبه که حتی تو دنیای خیالیِ شو که تو دو پردهٔ قبلیش دیدیم هم مسخره یا غیرقابل باور به نظر میرسه. با این حال، Augie شو رو سر ضبط این پرده ترک میکنه. اون نمیخواد با سپردن خودش به ناخودآگاهش درمان بشه و دنبال یه جواب منطقی میگرده. پس به پشت صحنه میاد و سوالهاش رو از کارگردان شو میپرسه. ولی متاسفانه کارگردان هم جوابی برای اونها نداره. پس سوالش رو از بازیگری (با بازی خانم Margot Robbie) که قرار بود تا صداپیشگیِ همسر Augie در فیلم رو برعهده بگیره میپرسه. بازیگر جواب میده که "اون دیالگمون رو یادته؟ همون که قرار بود وقتی همدیگه رو تو دنیای خیال تو سیارهٔ آدمفضاییها دیدیم بگم. من بهت میگم 'شاید باید من رو با کس دیگهای عوض کنی'. تو جواب میدی که 'چی؟ چرا؟ چطوری؟ نمیتونم!'. جواب میدم که 'شاید باید بیشتر تلاش کنی! Augie من برگشتنی نیستم!'". اینجاست که Augie میفهمه برای حضم دردهای روحی، نمیتونه انتظار بالایی از منطق داشته باشه. اینه که داد میزنه "تا به خواب نری نمیتونی بیدار شی". اون بالاخره میفهمه که اگه به چیزی که از نظرش بیمعنی و بیفایدهس تن نده یا اصطلاحا به خواب نره، به "پذیرش" غم یا همون بیداری نمیرسه. اون میفهمه که برای خلاص شدن از افسردگی و غمِ از دست دادن عزیزش، شاید اصلا قرار نیست تا به هدف مشخصِ شو یا معنی زندگی پیببره. این در مورد آدمفضایی هم صدق میکنه. مجمع ستارهشناسی هیچوقت به دلیل دزدیده شدن شهابسنگ پی نبرد ولی بالاخره مجبور شدن تا به قرنطینه پایان بدن. شاید معنی شو این باشه که گاهی به جای منطق و علم، کار رو باید به دست ناخودآگاه و سیستم دفاعی روانیمون بسپریم.

به نظرم Asteroid City از لحاظ بصری فیلم فوقالعادهایه. فیلتر رنگی که روی تصویر اومده به فیلم زندگی و گرمای جالبی بخشیده و طراحی صحنهش آدم رو یاد کتابهای مصوّر تنتن و لوک خوششانس میندازه. از نقاط ضعف فیلم میتونم در کنار یکنواختی بیش از حد خط داستانیش و طنز بیمزهش، به غیرقابل باور بودن کاراکترهاش (به جز کاراکتر آقای Tom Hanks) که قادر به القای حسی انسانی به بیننده نبودن اشاره کنم. ممکنه بگید که "خب باید یه جوری نشون میداد که اینها دارن توی یه شو نقشآفرینی میکنن دیگه". درسته! ولی بازی و دیالوگهای تصنعی بازیگرها در قسمتهایی هم که شاهد فعالیت پشتصحنهایِ اونها هستیم ادامه داره. همچنین گنجوندن صحنهٔ بوسهٔ همجنسگرایانهٔ کاراکترهای آقایون Schwartzman و Norton در فیلم که این روزها حکم ماست و خیار سینی مزهٔ فیلمها رو پیدا کرده، کاملا اضافی بود و چیز آنچنانیای به محتوای داستانی فیلم اضافه نمیکنه.



