
کمدی-درام American Fiction (٢٠٢٣) که به تهیهکنندگی و کارگردانی آقای Cord Jefferson بر اساس رمان Erasure (٢٠٠١، نوشتهٔ آقای Percival Everett) ساخته و پرداخته شده، تونست نامزدی ۵ جایزه از نود و پنجمین جشنواره فیلم آکادمی اسکار رو از آن خودش کنه. اولین نکتهٔ مثبتی که مخاطب متوجهش میشه انتخاب بازیگر مناسب فیلمه؛ تمام بازیگرهای اصلی فیلم کارنامهٔ درست و درمونی در دنیای فیلم و سریال سیاهپوستان آمریکا دارن. فکر نمیکنم علاقمندی به دنیای سینما باشه که از بازی آقای Jeffrey Wright تو سریالهای Westworld و Boardwalk Empire لذت نبرده باشه. نکتهٔ بعدی سرعت پیشرفت داستان فیلمه؛ هر صحنه نهایتا ۵ دقیقه طول میکشه و بعد مخاطب شاهد یه اتفاق جدیده. ولی این سرعت بالا، این حسِ بد که داستان داره هول هولی و باعجله جلو میره رو القا نمیکنه. فیلم بدون اتلاف وقت، به مخاطبش مهلت تنفس و هضم مسائل رو میده و من اسم این رو سینمای درست میذارم. سینماتوگرافی فیلم با اون کادربندیهای بسته از صورت کاراکترها، باعث شده تا ریزترین حرکات صورتشون هم از دید مخاطب مخفی نمونه و متوجه افکار و احساساتشون بشه. در کنار تمام عواملی که بهشون اشاره شد، موسیقی فیلم هم جایگاه بسزایی در تاثیرگذاری فیلم داره. در بسیاری از صحنهها، این موسیقیه که مثل یک کاراکتر وارد میشه و جای دیالوگ رو میگیره و با مخاطب ارتباط برقرار میکنه. American Fiction یه فیلم چند لایهس که در لایههای زیرین صنعت انتشار کتاب یا در یک سطح وسیعتر، بهرهگیریهای اقتصادی از هنر، تاثیرات منفی رسانه و زوال سلیقهٔ هنری مخاطب رو نشونه گرفته. (اسپویلر ←) فیلم راجع به استاد دانشگاه و نویسندهای سیاهپوست به نام Monkه که هرچند آثار ادبی فاخر و قابل احترامی منتشر کرده، هیچوقت مورد استقبال عموم قرار نگرفته. او در مراسم رونمایی از کتاب جدیدش متوجه توجه عموم به آثار سخیف نویسندههای سیاهپوستی میشه که فقط و فقط به وجه تاریک، کلیشهای و اگزجره شدهٔ جامعهٔ آفریقایی آمریکایی میپردازن و همه بدبیاریها و دیده نشدنهای این قشر رو گردن نظام نژادپرست حاکم و اکثریت سفیدپوست میندازن. پس از کوره درمیره و دست به حرکتی جالب میزنه. Monk تحت نام مستعار Stagg R. Leigh (که اتفاقا اسم یه دلال محبت و قمارباز آفریقایی آمریکاییه که در سال ١٨٩۵ مردی به اسم William "Billy" Lyons رو به قتل رسوند و دستگیر شد) کتابی با عنوان My Pafology (همون My Pathology یا "راه و رسم و طبیعت من" با دیکتهٔ غلط برای لاتی و بیسواد نشون دادن جامعهٔ سیاه آمریکایی) رو منتشر میکنه که داستانی سطحی و استریوتیپیکال از فرهنگ سیاهان آمریکا رو نقل میکنه. فیلم، پروسهٔ خلق داستان توسط نویسنده رو به بهترین شکل ممکن و با به تصویر کشیدن کاراکترهای داستان در کنار نویسنده و شکسته شدن دیوار چهارم (که در اپیزود دوم پادکست چشم_سوم به تفصیل راجع بهش پرداختم) نشون داده. برخلاف انتظارش، یه انتشاراتی پرفروشِ سفیدپوست از My Pafology خوشش میاد و از Stagg که در مقدمهٔ کتاب یه "فراری" معرفی شده میخواد تا باهاشون وارد مذاکره بشه. پس Monk تحت فشار مالی و مدیر برنامههاش مجبور به ایفای نقش Stagg میشه.


اما چرا همچین کتابی که خود نویسندهش قبولش نداره و سخیف میخونش انقدر طرفدار پیدا میکنه؟ در ابتدای فیلم شاهد کشمکش Monk با یکی از دانشجوهاش سر وجود کلمهٔ "کاکاسیاه" در متن کتابی هستیم که قراره با هم دوره کنن. Monk که خودش سیاهپوسته معتقده که وجود چنین کلمهای در کتاب با در نظر گرفتن فرهنگ حاکم در سال انتشارش چیز غیرطبیعی نیست و باید باهاش کنار اومد، در حالیکه دانشجوی سفیدپوستش اصرار داره که "نه! این یه بیاحترامی فاحش به سیاهپوستاس و باید جلوش وایستاد!". اون در مقام یک استاد به خاطر یکی به دو کردن با یه دانشجوی سفید سر یه مسئله که مربوط به سیاهپوستان میشه مورد توبیخ بالاسریها و همکارهای سفیدش قرار میگیره و مجبور به گرفتن مرخصی اجباری میشه. این نشون میده که جامعه در ظاهر تا چه حد مدعی طرفداری از حقوق رنگین پوستانه ولی در مقام عمل، برخوردهاش همچنان نژادپرستانهس. مدیر برنامههاش هم بهش میگه که هرچند کتابهاش از لحاظ ادبی غنی و باارزشن، از نظر انتشاراتیها (که اغلب سفیدپوستن) اونا به حد کافی "سیاه" نیستن!
در جایی از فیلم، مدیر برنامههای Monk برای متقاعد کردنش به ایفای نقش Stagg و فروش حق انتشار My Pafology به انتشاراتیها مثال جالبی میزنه؛ سه بطری ویسکی مختلف از شرکت Johnny Walker با رنگ برچسبهای قرمز، سیاه و آبی به ترتیب با قیمتهای ٢۴، ۵٠ و ١۶٠ دلار رو روی میز میذاره و توضیح میده که "هر سه بطری توسط یه کمپانی تولید میشن."

در طول فعالیت نویسندگیت بیشترِ کتابهای تو هم" آبی" بودن؛ خوب و پیچیده! ولی خب، خیلی محبوبیت بدست نیاوردن چون اکثریت مردم دنبال متون سادهن. حالا واسه اولین بار تو زندگیت، یه کتاب" قرمز" نوشتی. درسته که از لحاظ ادبی چیزی برای گفتن نداره ولی سادهس و احتیاجات ملت رو ارضا میکنه... و این باارزشه! میخوام اینو بگم که نوشتن کتاب "قرمز" به معنی عدم تواناییت برای نوشتن کتاب "آبی" نیست. تو از پس همهشون برمیای. درست مثل Johnny Walker". اینجاست که Monk باید بین خودش که نویسندهٔ آثاری عمیق و پیچیدهس و پولدار شدن از آثاری دری وری، یکی رو انتخاب کنه. این پیام اصلی فیلمه. آیا تولید اثر سخیف و همه پسند یه حرکت تخریبی برای هنرمنده یا راضی نگهداشتن عموم مردم و بازار چیزیه که باید دنبالش باشن. برای همینه که کارگردانان خفنی مثل جناب Akira Kurosawa یا Francis Ford Coppola یا Ang Lee به ترتیب دست به ساختن آثار رده پایینی چون Dodes'ka-den و Jack و Hulk زدن. چرا راه دور بریم، مقایسهٔ آثار قدیمیتر آقای ابراهیم حامدی با ترانههای یکی دو دههٔ اخیرش و اجرا رفتنهای بیشمارش با وجود کهولت سن و عدم توانایی اجرای کوک، گواه همین مسئلهس. کلا تو جوامع کاپیتالیستی خیلی سخته که بخوای هم سریع پول درآری، هم شرافت هنری داشته باشی و برای شعور مخاطبت احترام قائل بشی. این میشه که Monk تصمیم به تغییر اسم کتاب از My Pafology به F*ck یا "کوفت" میگیره و در کمال ناباوری انتشاراتیها هم قبول میکنن!

بعدتر Monk به همراه یک نویسندهٔ سیاهپوست دیگه به عنوان یکی از داورهای انتخاب بهترین کتاب سال انتخاب میشه "تا تیم داوری تنوع نژادی داشته باشه". درست مثل وقتی که جشنواره فیلم آکادمی اسکار در سال ٢٠٢٠ رعایت یک سری استاندارد و الزامات نژادی رو به فیلمهای شرکت کننده تحمیل کرد، که مثلا حداقل یکی از بازیگرهای اصلی یا مکمل و ٣٠ درصد از بازیگرهای غیر اصلی باید از اقلیتهای نژادی باشه یا اینکه حداقل دو نفر از عوامل فیلم (کارگردان، نویسنده، تهیه کننده و غیره) باید غیر سفیدپوست باشه. این حرکت متظاهرانه به نظرم در باطن توهین مستقیم به اقلیتهای نژادیه! اینکه چون به خاطر عدم شایستگیشون نمیتونن در فیلمها چه به عنوان بازیگر و چه در مقام عوامل اجرایی حضور داشته باشن، پس باید به زور جاشون داد. بگذریم، Monk با نویسندهٔ سیاهپوست (که خودش هم کتابهای سخیف همه پسند مینویسه و از کتاب F*ck خودشش اومده) سر اینکه F*ck ارزش انتخاب شدن به عنوان بهترین کتاب سال رو نداره، وارد بحث میشه. Monk میگه که چرا باید یه کتاب پر از کلیشه که فقط نکات منفی سیاهپوستها رو به نمایش میذاره منتشر بشه و جواب میشنوه که "باید چیزی که بازار میخواد رو تولید کرد". Monk جواب میده که "این منطق موادفروشها در مورد مصرفکنندههاس" و جواب میشنوه که "به نظرم فروش مواد باید آزاد بشه!". بله! 🤦🏻♂️

حالا بیاید کمی راجع به خونوادهٔ Monk و ارتباطات انسانیش صحبت کنیم. از همون ابتدای فیلم متوجه عدم راحتی Monk در حضور خونوادهش میشیم. وقتی بعد از مدتها و به خاطر مرخصی اجباری به شهرش برمیگرده تا مدتی رو در کنار خونوادهش بگذرونه (و احتمالا اینجوری کمی از خرجهاش کم کنه)، از مکالمش با خواهرش، Lisa که یه پزشکه، متوجه میشیم که واقعا در جریان اتفاقات خونوادگیش نیست. آبش با داداشش Cliff که درگیر مراحل طلاقشه توی یه جوب نمیره و قادر به درک اینکه مادرش در شرف زوال عقلیه نیست و این از نظرش یه کسالت معمولی به خاطر سن بالاشه. هنوز بیست دقیقه از فیلم نگذشته که Lisa بخاطر سکتهٔ قلبی میمیره و اینجاست که علاوه بر شوکی که به مخاطب به خاطر حذف کاراکتر خانم Tracee Ellis Ross دوستداشتنی (آفرین به این انتخاب بازیگر) وارد میشه، Monk هم به خودش میاد. میفهمه که باید روی روابطش با بقیهٔ اعضای خونواده مخصوصا با Cliff که به خاطر روابط همجنسگرایانهش در حال طلاق گرفتنه، کار کنه. توی این هیر و ویری، Monk با Coraline که همسایهٔ فرهیختهٔ مادرشه آشنا میشه و بهش دل میبنده. چیزی که برام جالب بود نشون دادن کشش Monk به عنوان فردی تحصیلکرده از خانوادهای با برادر و خواهری پزشک به افراد تحصیل کردهٔ دیگهس. اما آیا تحصیلات بالا تضمین کنندهٔ همه چیزه؟ در ادامهٔ فیلم متوجه میشیم که Coraline هم شیفتهٔ کتاب F*ck شده و این Monk رو ناامید میکنه.

در جایی از فیلم Cliff از Coraline میپرسه که "آخه چی تو این داداش من دیدی؟" و جواب میشنوه "بانمکه... به طور غمگینی بانمکه". به شخصه نظر من راجع به American Fiction هم همینه؛ یه کمدی تلخ! اینکه فشارهای اقتصادی، مخصوصا بخاطر وخامت حال مادرش که نیاز به تامین مالی داره، Monk رو مجبور به پذیرفتن پیشنهاد انتشاراتی میکنه، واقعا دردناکه. دردناکتر از اون اینکه سلیقهٔ هنری و درک ادبی عموم مردم اونقدر پایین اومده که دیگه کسی دنبال آثار فاخر نیست و برای آثاری دم دستی سر و دست میشکونن. بدتر اینکه تظاهر در همه چیز اونقدر زیاد و از حد خارج شده که قوانینی که برای دفاع از حقوق اقشار اقلیت بوجود اومدن، حالا گریبان همه از جمله خودشون رو گرفته و باعث محدود شدن بیشترشون شده.




