
زمان مطالعه: حدود ۶ دقیقه۰ بازدید
فیلم All of Us Strangers (٢٠٢٣) یا "همۀ ما غریبهها" (منظور آدمهایی که از دید جامعه غیرعادی هستن) به کارگردانی آقای Andrew Haigh اثری در ژانر LGBTQ در مورد غمگساری، تنهایی، طرد شدن، گیرکردن تو مصیبت و راههاییه که آدمهای مختلف برای رودررویی با مشکلاتشون پیش میگیرن.
فیلم که برگرفته از رُمانی ژاپنی تحت عنوان Strangers (١٩٨٧) به قلم آقای Taichi Yamadaه، روایتگر فیلمنامهنویسی همجنسگرا به نام Adamه که به تازگی به آپارتمان نوساز وخلوتی نقل مکان و شروع به نوشتن کتابی در مورد والدینش کرده. برخورد اتفاقیش با یکی از همسایهها به اسم Harry که پسری همجنسگرا و عاصی از تنهاییه رو تمام وجوه زندگیش تاثیر میذاره. نزدیک شدن Adam و Harry متقارن میشه با کشف تازهای برای Adam؛ اون به خونهای که دوران بچگیش رو توش میگذرونده برمیگرده و متوجه میشه که پدر و مادرش که سی سال پیش در یک تصادف جونشون رو از دست داده بودن، زندهن و به شکل باورنکردنیای جَوون موندن...
از نکات مثبت فیلم میتونم به دیالوگهای باورپذیر، سینماتوگرافی خوب و بازی خیره کنندۀ آقای Andrew Scott در نقش Adam، مخصوصا در ٢٠ دقیقۀ اول فیلم که به تنهایی کامل سپری میشه، اشاره کنم. ایشون یک تنه با اون بازی زیرپوستی باورپذیرش پیام اصلی فیلم که به تنهایی و درد انزوا در انسان اشاره میکنه رو به مخاطب القا میکنه. ایشون به همراه آقای Paul Mescal (در نقش Harry) انقدر خوب از عهدۀ نقشهاشون برومدن که تماشای این فیلمِ LGBTQ برای مخاطب دگرجنسگرا هم به تجربهای ارزشمند تبدیل شده.


(اسپویلر ←) در طول فیلم شاهد Adam هستیم که در مورد پدر و مادرش مینویسه و در ذهنش اونها رو تصور و لحظاتی که باهاشون در کودکی داشته رو دوباره، این بار در بزرگسالی، زندگی میکنه. پس پدر و مادر با همون تفکرات زمان زندگیشون در دهۀ ٨٠ میلادی با پسرشون که الان مردی چهل سالهس برخورد میکنن و از زندگیش میپرسن. Adam برخوردهایی رو براشون متصور میشه که شاید در دوازده سالگیش انتظارشون رو داشته؛ اینکه به دستآوردهاش، مثل نویسنده شدنش، افتخار کنن، یا به جای انکار و عدم توجه به رفتار همجنسگرایانش، در موردش کنجکاوی و صحبت کنن.
مادرش وقتی متوجه میشه که gayه، نمیدونه باید چجوری برخورد کنه و به خاطر عدم دانشش راجع به تغییر ذهنیت آدما در مورد همجنسگرایی، همون سوالهایی رو میپرسه که مادرها در دهۀ ٨٠ ممکن بود از فرزند همجنسگراشون بپرسن. پدرش ازش معذرتخواهی میکنه که هیچوقت نتونست تو زمانهایی که احتیاج داشته باهاش صحبت کنه، بغلش کنه و هواش رو داشته باشه. Adam هرگز نتونسته با مرگ پدر و مادرش کنار بیاد. اونا وقتی تو خونه خواب بوده، تصادف کردن و با اینکه مادرش درجا کشته نشد، مادربزرگش که شاید نمیخواسته مادرش رو تو اون وضعیت ببینه، نگذاشت توی بیمارستان باهاش خداحافظی کنه. اون سی سال آزگار رو با چنین احساسی گذرنده و بالاخره موفق میشه تا با پدر و مادرش خداحافظی کنه و یه جورایی به آرامش برسه.

این خداحافظی شاید مکانیسم دفاعی مغز Adam برای محافظت ازش در برابر این غم طولانی باشه. وقتی مادرش از روی کنجکاوی میپرسه که آیا مرگشون آنی بوده یا زجرکُش شدن، Adam به دروغ جواب میده که بدون درد از دنیا رفتن. اون که الان بزرگتر از پدر و مادرشه، سعی داره تا با کتمان واقعیت، از اونها یا شایدم ذهن داغدیدۀ خودش در مقابل واقعیت ترسناک مراقبت کنه. Adam تو خیالاتش به این آرزوش که ای کاش والدینش میدیدن که چقدر بزرگ شده، چه موفقیتهایی داشته و چقدر دوستشون داره، جامۀ عمل میپوشونه.

در موازات این داستان، ماجرای Harry رو داریم که در ابتدای فیلم، درِ خونۀ Adam رو میزنه و او رو دعوت به گپ و گفت، نوشیدن مشروب و فرار از تنهایی مجتمع مسکونیشون میکنه، ولی با جواب منفی اون مواجه میشه. روز بعد، Adam رو میبینیم که در آسانسور مجتمع سر صحبت رو با Harry باز میکنه و خیلی سریع باهاش وارد رابطهای عاشقونه میشه. نقطۀ اشتراک جفتشون طرد شدگی اجتماعیشونه. متوجه میشیم که خونوادۀ Harry بخاطر عدم موفقیتش در مقایسه با خواهر و برادرها از خودشون روندنش. در طول فیلم هر جا Harry هست، Adam هم هست و هیچوقت او رو تنها نمیبینیم.

این مسئله در انتهای فیلم وقتی Adam به خونۀ Harry میره ولی کسی جواب در زدنهاش رو نمیده، مشخص میشه. Adam به داخل میره و با جسد متعفن Harry روی تختش با همون لباسهایی که اول فیلم پوشیده بود و همون بطری ویسکی که میخواست با Adam بخوره، مواجه میشه. اینجاست که متوجه میشیم که Harry در ابتدای فیلم اُوِردُز کرده بوده و در تمام این مدت این خیالات Adam ازش بوده که روی تصویر میدیدیم؛ درست مثل تصاویری که از پدر و مادرش دیدیم. Adam متوجه میشه که اگه Harry رو به خونهش راه داده بود، شاید الان زنده بود.

نکتۀ ترسناکتر اینکه جسد Harry در تنهایی کامل و بدون اینکه هیچ دوست یا فامیلی متوجه بشه در حال تجزیه شدن بوده. این قسمت از فیلم من رو یاد فیلم مستند Dreams of a Life که آلبوم Hand. Cannot. Erase (٢٠١۵) آقای Steven Wilson هم ازش الهام گرفته و روایتگر داستان تراژیک خانم Joyce Carol Vincentه، انداخت. خانم انگلیسی ٣٨ سالهای که جسدش دو سال بعد از مرگ در آپارتمان خودش پیدا شد و در این مدت هیچ آشنایی سراغش رو نگرفته بود. حتی فکر کردن بهش هم ترسناکه. تنهایی درد بزرگیه! بگذریم... Harry هیچکسی رو در زندگیش نداشته تا براش تره خورد کنه! شبی که بالاخره با خودش کنار میاد و دست گدایی محبت به سمت Adam دراز میکنه، آخرین تیر تنهایی به قلبش شلیک میشه و از کار میندازش. با مردن Harry و پایان فیلم، ترانۀ Power of Love که در ابتدای فیلم هم پخش شد به گوش میرسه و قدرت عشق رو به مخاطب یادآوری میکنه. عشقی که اکثرا قدرش رو نمیدونیم و اگه نباشه میتونه قلب و مغز یک نفر رو سی سال درگیر غم خودش کنه و قلب و مغز یک نفر دیگه رو در عرض یک شب از کار بندازه.

غم از دست دادن والدین حالا چه به شکل فیزیکیش یا احساسیش از مخربترین دردهاست و All of Us Strangers اثرات روانی اون رو به خوبی به بیننده القا میکنه.
اگه از زاویهای دیگه به ماجرا نگاه کنیم، Adam نمایندۀ بچههای همجنسگرای همنسل منه؛ یعنی همون نسل سوختۀ دهۀ ۶٠ شمسی یا ٨٠ میلادی که وقتی والدینشون تو ده-دوازده سالگیشون متوجه میشدن که رفتار متفاوتشون فقط از روی حساسیت بالا، لوس بودن یا هیجاناتشون نیست و در اصل gay یا lesbian هستن، طردشون میکردن. از نظر اونها که حسابی مایوس و دلشکسته شده بودن، اون بچه دیگه بچۀ خودشون نبود و تو ذهنشون با مُرده فرقی نداشت. این باعث میشد تا اون بچه هم فکر کنه که پدر و مادرش براش مُردهن و این کمبود محبت سالیان سال برَنجونشون.





کامنتها ۰
برای مشارکت وارد شو.
هنوز کامنتی نیست. اولین نفر باش.